اپیزود اول
بعد از چند ماه غیبت، آمده بود ساختمان، به ما سری بزند. لاغر و تکیدهتر شده بود. زیر چشمانش، گود افتاده و خستگی در چهرهاش نمایان بود. مثل همیشه کمحرف و ساکت روبهرویم نشسته بود. از همان قدیم که در ساختمانهای مختلف با هم کار میکردیم، باید به زور از دهانش حرف بیرون بکشم و کمتر خودش سر حرف را باز میکند:«کجایی نجف، کمپیدایی، سری به ما نمیزنی، حتما وضع مالیت خوب شده که سراغ ما و کارکردن در ساختمان را نمیگیری؟!» بدون اینکه سرش را بچرخاند و به من نگاه کند، گفت: «نه اینگونه نیست. کار در ساختمان شما برایم صرف نداشت. یک روز کار بود، چند روز نبود.» چشمانش به من خیره است. انگار باز موضوع یا خاطرهای یادش افتاده که آزارش میدهد. ادامه میدهد: «مدتهاست که برای کار به مناطق کوهستانی اطراف شهر میروم؛ هم هر روز کار دارم و هم هوا برای کارکردن خنکتر از اینجاست.» حالا فهمیدم چرا اینقدر یکدنده شده. کار کردن در مناطق کوهستانی چندین برابر سختتر از کار در ساختمان است. برای چیدن دیوار و پرچین باید از دل کوه، سنگ خُرد کنی و پایین بیاوری یا زمینهای سنگی و محکم و سفت را با بیل و کلنگ زیرورو کنی. «صبح زود با موتورسیکلتم به جاده میزنم. راه، طولانی است و خطرناک. اما بهخاطر اینکه بچههایم تنها هستند مجبورم غروب دوباره همان راه را برگردم و شب، خانه باشم.» بعد از 10سال انتظار، خدا به نجف یک دختر داد و دلش به همان خوش است. «دخترم دارد بزرگ میشود و دیگر حوصله اجارهنشینی ندارم. با هزار قرضوقوله و وام، زمینی در حومه شهر گرفتم و دارم در آن، اتاقی میسازم که سرپناه خانوادهام باشد. روز و شب کار میکنم. دخترم یکسال دیگر باید به مدرسه برود و جابهجا شدن برایمان سخت میشود.» با همان چشمان عسلی طوسی و شرمی که در آنها بود خداحافظی کرد و تا یک ماه بعد از او خبری نشد.
اپیزود دوم
همه بچههای ساختمان جمع بودند؛ مهدی، محمد، مسلم و... حتی بچههای قدیمیتر ساختمان بودند. همه سر در گریبان، مغموم و ناراحت. دیروز در همان کوهستان، نجف پایش سُر میخورد و سرش به لبه سنگی برخورد کرده و دار فانی را وداع میگوید. نجف رفت و همسر و فرزندش تنها ماندند و یک دنیا آرزوی به حقیقت نپیوسته باقی مانده. این سه روز در ساختمان ما هیچکس خندهای بر لبش نیامد. صبحانه از گلوی هیچیک از بچهها پایین نرفت. نجف رفت با همه آرزوهایش.