printlogo


بخور، ببین چه پخته‌ای!
نیلوفر منزوی

دستش را روی زانوهای خسته‌اش می‌کشد و می‌گوید: «ماجرای فرار من قصه‌ای طولانی دارد. اما برای تو کوتاهش می‌کنم.»
ته‌تغاری و عزیزکرده خانواده بزرگی که دستشان به دهانشان می‌رسید، حال و حوصله درس خواندن نداشت. به‌زور پنجم دبستان را تمام می‌کند و می‌رود پی کارگری، چون دلش می‌خواهد دستش توی جیب خودش باشد. اولین گزینه‌ای که به آن تمایل پیدا می‌کند، قنادی است. اهالی شهر کوچک که پدرش را می‌شناختند، خیلی سریع او را به‌عنوان کارگر می‌پذیرند: «مدل‌های شیرینی‌ها چندان متنوع نبود. ولی خردخرد کار را یاد می‌گرفتم. بهتر از همه نان‌پنجره‌ای را بلد بودم و هنوز هم پس از گذشت سال‌ها، می‌توانم به‌راحتی نان‌پنجره‌ای خوشمزه‌ای درست کنم.»
اما در تمام مدتی که کارگری می‌کرده، یک چیز آزارش می‌دهد: «چیزی که ناراحتم می‌کرد، این بود که اجازه نداشتیم از شیرینی‌ها بخوریم و اگر می‌خوردیم از حقوقمان کم می‌شد. بوی شیرینی در کارگاه می‌پیچید و ما اجازه برداشتن حتی یک عدد شیرینی را هم نداشتیم. نه من، نه استادم. صاحب‌مغازه مرد سختگیر و خسیسی بود. دلم ضعف می‌رفت برای یک تکه شیرینی. یکی از دلایلی که باعث شد از آن شهر بروم، همین بود.»
یدالله می‌گوید، درودیوار شهر به نظرش تنگ می‌آمدند و دلش نمی‌خواست پیش چنین آدم نظرتنگی کار کند. شیرینی‌خوردن هم مسئله بود و هم نبود. درواقع می‌توانست از بخشی از دستمزدش صرف‌نظر کند و از شیرینی‌هایی که به کمک استادش می‌پخت، تست کند، اما آن طرز برخورد برایش قابل‌هضم نبود: «در آن شهر کوچک دلم می‌گرفت. نظرتنگی آدم‌ها، کمبود امکانات و تنوع برایم خسته‌کننده بود. برای همین هم دور از چشم خانواده، فرار کردم و به تهران آمدم.»
در تهران هم با توجه به سابقه‌ای که داشته، شاگرد شیرینی‌سازی می‌شود و کارش را این‌طور آغاز می‌کند، اما نوع برخورد صاحب‌مغازه اولین چیزی است که در این شهر هزاررنگ متعجبش می‌کند: «اولین باری که شیرینی پختم، صاحب‌مغازه از من پرسید خودم هم از شیرینی خورده‌ام؟ گفتم نه. ناراحت شد و گفت: خودت از شیرینی بخور، ببین چه چیزی قرار است دست مشتری‌ها بدهی. تا خودت نخوری که نمی‌فهمی. خیلی تعجب کردم. صاحب‌مغازه همیشه اصرار داشت که خودمان از همه شیرینی‌ها بخوریم. این‌طوری مطمئن می‌شدیم که کارمان عیب و ایرادی ندارد. اما فقط همین نبود. مغازه‌دار آدم چشم و دل سیری بود. اصیل بود. همین برخورد هم من را پایبند این شهر کرد. تنوع شیرینی‌ها هم با آن مغازه کوچکی که در آن کار می‌کردم، قابل‌مقایسه نبود.»
او مدتی را هم در شغل قنادی می‌گذراند و تا حدودی با زیروبم کار آشنا می‌شود. بعد به‌خاطر سربازی، این زنجیره قطع می‌شود و پس از آن هم سراغ شغل‌های دیگری می‌رود که درآمد بیشتری داشته باشد. اما از آن زمان به‌عنوان شیرین‌ترین دوره کاری خود یاد می‌کند. چیزی که باعث شد مهر تهرانی‌ها به دلش بیفتد و این شهر را حتی بیشتر از زادگاهش دوست داشته باشد.