printlogo


زیر پوست شهر-41
روزی برای آن‌ها
نسرین ظهیری

آن‌ها منتظرند. هر صبح و هر عصر. منتظر کار غیرمنتظره. کارگرهایی که در گوشه‌ای از میدان‌های جنوبی شهر هرروز در جست‌وجوی کار روزمزد خیابان‌های شهر را می‌پایند. یکی از پاتوق‌ها روبروی در شرقی پارک رازی است. آن‌ها با هم اختلاط می‌کنند. بعضی‌ها مدام قدم می‌زنند. بعضی‌ها روی نیمکت جلو پارک نشسته‌اند و عده‌ای هم تکیه داده‌اند به چنارهای برگ‌پهن و رد خیابان را می‌زنند. یک روز مانده به روز کارگر.
روبه‌روی پارک شیرینی‌فروشی ناپلئونی‌های خوبی دارد. دو کیلو ناپلئونی را به قیمت میدان رازی حساب می‌کند. می‌روم میان کارگرها. همه برمی‌گردند و نگاه می‌کنند. شیرینی تعارف می‌کنم. کسی با لهجه کردی می‌گوید: «نذرتان قبول.» می‌گویم: «نذری نیست. شیرینی روز کارگر است.» نگاه کارگرها لحظه‌ای می‌ایستد و توی دست بعضی‌هایشان شک و دودلی پرپر می‌کند و آن‌ها لبخندهای تلخ را قایم می‌کنند. یکی می‌پرسد از طرف شهرداری آمده‌ای. می‌گویم نه.
صمد که می‌گوید کرمانشاهی است لهجه گرمی دارد. شیرینی را می‌گیرد و خودش پخش می‌کند. می‌گوید: «چند ماه است می‌آیم اینجا برای کار. یک روز هست و یک روز نیست. شما می‌گویید روز کارگر من خنده‌ام می‌گیرد. تا حالا کسی به خاطر اینکه کارگرم به من مبارک‌باشه نگفته بود.»
کسی آن وسط جلو می‌آید. پیراهن نوی به تن دارد. هنوز رد پای تاخوردگی روی پیراهن هست. شرم در نگاهش می‌دود و لبخندش به خنده می‌نشیند. «راست می‌گه. فردا روز کارگره. دختر من هم دیشب این پیراهن رو بهم هدیه داد. معلمش یادش داده. همون اول سال شغل پدرهاشون رو پرسیده و بهشون روز پدرهاشون رو یادآوری کرده.» بحث روز کارگر داغ می‌شود. کارگرها اما برخلاف انتظار گله نمی‌کنند. سختی کارشان را به رو نمی‌آورند و از دستمزدهایی که کفاف زندگی را نمی‌دهد چیزی نمی‌گویند. کم ‌حرف می‌زنند و با روز کارگر شوخی می‌کنند. آن‌ها طنز تلخ روز کارگر را با مزه ناپلئونی‌ها فرو می‌دهند.
انتظار به سر می‌آید و وانت سفیدرنگی می‌ایستد و پنج کارگر ساختمانی می‌خواهد. آن‌ها سر قیمت چانه می‌زنند به توافق می‌رسند. کارگرها شیرینی در دست سوار وانت می‌شوند. نگاه می‌کنم، آن که پیراهن نوی بر تن داشت جلوتر از همه سوار وانت شده و باد خنده‌هایش را با خود می‌برد تا ابرهای بهاری که بالای سر میدان رازی جا خوش کرده‌اند.