
یکی، دو هفته است که آرام و قرار ندارد. باید مسجد محلهشان را افتتاح کنند. یک عالمه مهمان دعوت کرده؛ از مردم عادی گرفته تا مسئولان ارگانهای مختلف، باید همه چیز را مهیا کند؛ از خرید قاشق و کاسه گرفته برای آبگوشتهای نذری تا هرچه آنجا احتیاج دارند. چند روزی رفت ولایت تا آنجا را هم برای مجلس عزاداری محرم آماده کند. حالا دوباره برگشته ساختمان. با چهرهای درهم، اما خستگیناپذیر. محرم آمده و ساختمان ما هنوز پرچم عزا ندارد. بهمحض رسیدن سریع دست بهکار میشود. تا ظهر دیوار سیاهپوش میشود. خسته شده، از نردبان که پایین آمد، نگاهش را از روی پرچمهای دیوار برنمیدارد. نگاهش مردد است، انگار از کاری که کرده رضایت ندارد. زیر سایه دیوار مینشیند، آبی میخورد و صورت عرقکردهاش را پاک میکند. به این فکر میکند که هنوز کارهای موکبی که سرچهارراهها بستهاند را تمام نکرده. نای بلندشدن ندارد. ایستادن طولانی روی نردبان، خستهاش کرده است. به فکر فرو میرود. برای مجالس عزاداری امام حسین(ع) همه کار کرده است؛ از چایی ریختن و جاروکردن گرفته تا بیلزدن و ساخت حسینیه و موکب. اما همیشه حسرت یک چیز را میخورد. خیلی دلش میخواهد بتواند در مجالس محرم مداحی کند، اما صدای خوبی ندارد. صدایش بم است. کلفت و خشدار. از اجدادش تنها چیزی که برایش به ارث مانده و تا حالا بهدردش نخورده. به قول خودش خانوادگی صدایشان بهدرد جارزدن در میدان ترهبار میخورد. کاری که حداقل به کار عمویش که حجرهای در میدان ترهباربار دارد، آمده. چند روز قبل جایی از ساختمان که دنج و خلوت بود، داشت برای خودش تمرین میکرد. اشعار محرمی میخواند و کمی بهخودش امیدوار شده بود. اما امید چندانی برای موفقیتاش نبود. غروب هنوز کارهای ساختمان تمام نشده، میزد بیرون. به موکب و چند تا حسینیه سرکشی میکرد؛ شربت میداد، چایی میریخت و در شامدادن کمک میکرد، خلاصه آچار فرانسهای برای خودش بود. دیشب در محلهشان کار داشتیم، از جلو مسجد محلشان رد میشدم. صدای آشنایی به گوشم خورد. صدای نوحهخوان برایم آشنا بود؛ صدای محمد بود. بالاخره به آرزویش رسید. صدای بم و کلفتش با صدای سینهزدن، نوای گوشنوازی شده بود. صدایی که سوز داشت و از ته دل محمد میآمد. صدایی که میخواند: «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد، سقای حرم سید و سالار نیامد، علمدار نیامد، علمدار نیامد...»