
در گوشهای از ساختمان نشسته بود، سرش پایین، زانوهایش را به آغوش گرفته بود. دستهایش کمی میلرزیدند، انگار رعشهای در درونش افتاده باشد، مدام تکان میخورد. وضعیتش را تغییر داد. جای دیگری رفت و به همان صورت نشست. حالش خوب نبود. چشمهایش سیاهی میرفت. بیتاب و بیقرار بود. شبها خواب راحتی نداشت. تمام سیستم بدنیاش بههم ریخته بود. رفت کنار آبسرد کن ساختمان، آبی بهصورتش زد. حالش کمی بهتر شد، اما هنوز نمیتوانست درست راه برود. به دیوار دست میگرفت و حرکت میکرد. به هر دکتری که مراجعه کرده بود، گفته بودند مشکل عصبی دارد؛ از استرس و کار زیاد، البته دکترها هم بیراه نگفته بودند. به ظهر نکشیده، به پدرش زنگ زد، آمد دنبالش و دوباره راهی مطب دکتر شد. سه روز سر کار نیامد، تلفناش را هم جواب نداد، همه از حالش بیخبر بودیم. روز چهارم سروکلهاش پیدا شد. رنگ پریده و لاغرتر از همیشه، اما حالش بهتر از روزهای قبل بود، اما نمیتوانست کار کند. دکتر استراحتمطلق داده بود. حتی از جواب دادن تلفن و هر چیزی که باعث استرساش شود، منعاش کرده بود. کیوان آدم استرسی است. آخرش هم همین استرسها کار دستش داد. کوچکترین مشکل را به یک مسئله بغرنج و لاینحل تبدیل میکند. توانایی این را دارد که از کاه، کوهی بسازد و ساعتها بنشیند و غصه آن را بخورد و از غصه آن، مریض شود. کارکردنش هم در حد خودکشی یا بهقول دورکیم، مرگ داوطلبانه است. از صبح زود تا غروب، بیوقفه کارکردن و کماستراحت کردن از خصوصیات او است. ناخوشاحوالی این چند روزش، لرزش دست و بدنش و بیقراری و ناآرامی، اینها همه برایند همین کارکردنهای زیادی و استرسهای بیخودی بود که به خودش تحمیل کرده بود. یک وقتهایی کارکردن و استرس داشتن برای آدم عادت میشود. عادتی که از عذابش لذت میبری و یک مازوخیست تمامعیار میشوی، اما باید جایی از زندگی متوقف شوی. ترمزت کشیده شود؛ یا با اختیار یا با مریضشدن و بیاختیار. کیوان زندگی خوبی دارد؛ خانه، ماشین، همسر خوب و یک دختر خوشگل و شیرینزبان، زندگیاش تا حدودی روبهراه است. بارها به او گفتم، به لطف خدا از خیلی از بچهها و دوستانمان در زندگی، جلو هستی، اما دلیل این همه تلاش بیوقفه برای کارکردن و پول درآوردن را نمیدانم. بعد از چند روز دوباره آمد سر کار، گفتم طوری کار کن که سایهات سالها بر سر خانوادهات باشد. بهقول اریک فروم، کمتر کار کن و بیشتر عشق بورز.