printlogo


زیـر پـوسـت شـهـر
کارت‌نخوان
نسرین ظهیری

چهارراه مختاری شلوغ و پُرترافیک است‌. گنجشک‌های چاق، حال پَرزدن ندارند و کنار بساط دست‌فروش‌ها دانه بر‌می‌چینند. دست‌فروش‌ها انجیر می‌فروشند و سیب پاییزه. جلو دستگاه خودپرداز، کم‌کم صف طولانی می‌شود. حوصله‌ها سر می‌رود و غرزدن‌ و این‌پا و این‌پا کردن دردی دوا نمی‌کند. خانم میان‌سالی سردسته غرزن‌هاست. هی می‌گوید و هی سرک می‌کشد به اول صف: «والا این کوچه اصلا خودپرداز و اینا نمی‌خواست. این آقای دکتر پوست رفته نمی‌دونم کیارو دیده که اومدن اینجا یه خودپرداز نصب کردن. می‌دونید چرا، چون توی مطبش دستگاه کارت‌خوان نداره، همون اول منشی دکتر آدم‌رو می‌فرسته سر کوچه که پول نقد بگیر بیا. الانم اگر بپرسی خانم، تمام اینا که دارن پول می‌گیرند مشتری خود دکتر هستند. اگر دکترا روشون می‌شد دم در مطبشون یکی از این دستگاه‌های خودپرداز نصب می‌کردن تا کار مریضا آسون‌تر بشه. مملکت حساب‌وکتاب نداره که...» مرد جوانی با بازوهای برآمده و سینه فراخ، لحن صدایش را کمی تغییر می‌دهد: «خانم اگه راست میگی اینارو برو به منشی و دکتر بگو. اونجا اعتراض کن. چرا اینجا میگی، چه فایده داره.» زن عصبانی می‌شود: «آقا! یه بار گفتم، دفترچه را پس داد و گفت به شما وقت نمیدم، سروصدامون رفت بالا، دکتر اومد و گفت اگه ناراحتی برو پیش یه دکتر دیگه. مطب من هیچ‌وقت کارت‌خوان نمی‌ذاره. رو کرد به همه مریضای مطب و اینارو گفت و دوباره رفت تو اتاقش. فعلا که کارم به این دکتره افتاده، بذار خوب شم، بعداً یه فکری می‌کنم.» صف، جلو می‌رفت و بیماران به‌جای نشستن توی مطب در انتظار صف پول‌گرفتن، وقت تلف می‌کردند. منشی دوم آقای دکتر سر رسید. زن میان‌سال را صدا کرد و پوشه‌ای داد دستش. گفت‌وگوها چند دقیقه‌ای با صدای بالا و پایین طول کشید و منشی رفت‌. زن پوشه به‌دست راهش را کشید سمت چهارراه مختاری. گفتم: «خانم مگه پول نمی‌خوای، مگه نوبت نداری.» زن برگشت. صدایش خوابیده بود: «یکی رفته مطب و خبر داده که من معترضم. دکتر پیغام داده دیگه من‌رو نمی‌بینه. پروندم‌رو پس داده...»