کبد، پانکراس، کلیه و مثانهاش درد میکرد. پیرزن نشسته بود کنارم توی نوبت سونوگرافی و حوصله سررفتهاش را با گوشی و ورقزدن عکس بچه و نوههایش آن ور دنیا، سر جا میآورد.
هرچه خانم منشی میگفت ساکت باشین، انگار نه انگار. پشت سرهم حرف میزد و بیدلیل و بیآنکه کسی بخواهد، از خانوادهاش حرف میزد: «ببین این عکس دخترمه، تیزهوشه و اینجا نتونست بمونه، رفت. اینم عکس پسرمه. خرج منرو هم اونجا میده. من ساکن آمریکام. یکی، دو تا از بچههارو اونجا به دنیا آوردم. سه سال بود نیومده بودم. اونجا خیلی خوبه و...» حوصله سر رفته من اما تاب پُز دادن پیرزن را نداشت. حوصله شنیدن حرفهای تکراری اونجا بهشتِ و اینجا جهنم را هم نداشتم. پیرزن اما ول کن نبود. غریب بود اما، خوشبختی توی نگاهش نبود، روی زبان و کلماتش بود. کتانی پیری داشت و کیف پژمردهای.
عکسهای گوشی را میبرد تا آخر و دوباره از اول. خانوادهاش توی عکسها لبخند میزدند و نوههایش شکلک درآورده بودند. پیرزن همچنان داشت از بهشتش حرف میزد که ناگهان رسید به عکسی که با ترامپ انداخته بود. حوصله نداشتم کنجکاوی کنم تا بفهمم که عکس واقعی است یا دستساز، اما پیرزن قدر همصحبتی را میدانست و استفاده میکرد: «این ترامپ خیلی خوبه، برا مردم آمریکا. اقتصادشون عالی شده، خودش یه قرون پول نمیگیره. میگه فقط برا کشورم کار میکنم.» گفتم خانمجان بگو یه دلار.
پیرزن میخندد و خندهاش ناراحتم میکند: «یعنی میگم کشورش و خودش خوبن خیلی.»
میگویم: «خب چرا همونجا نرفتی دکتر خوب، چرا اومدی اینجا.»
پیرزن لبخندکی میزند: «مریضیامرو میارم اینجا دوا درمون. اونجا میترسم.»
خانم منشی صدایم میکند. بلند میشوم. نگاهش میکنم: «خانم عزیز! وطن، بیمارستان نیست که مریضیترو میاری پیشش. میخواستی همونجا بری پیش آدم خوبا، پزشک خوبا، ترامپ خوبا...» دارم میروم که دنبالم میاد: «فقط دکتراش خوب نیستن.»