قبل از اینکه پلاستیکها را در کیسه بریزم، به سمت کابینت روبهرویم رفتم و یک ظرف مناسب برای حمل میوهها برداشتم. کیسه فریزر را سر جایش گذاشتم، یک لبخند زدم و میوهها را با ظرف در کیفم قرار دادم. قبل از اینکه مرغ اضافه آمده در بشقابم را دور بریزم، سسها را از رویش تمیز کردم، مرغ را در یک دستمال پیچیدم و سراغ گربهای که همیشه مقابل در ورودی ساختمان مینشست، رفتم.
یک لبخند زدم و تکههای مرغ را کنارش گذاشتم. قبل از آنکه صدای فریاد عابرپیاده بلند شود، پایم را روی ترمز گذاشتم، یک لبخند زدم و یک لبخند تحویل گرفتم. چند ثانیه بعد پدال گاز را به آرامی فشار دادم و به راهم ادامه دادم.
در تمام این لحظههای بهظاهر بیاهمیت و این خوشیهای کوچک، در همان لحظههایی که کسی نگاهم نمیکرد و حواسش به کارهایم نبود، یک لبخند کوچک روی لبم میآمد و حالم را بهتر میکرد. انگار سادهترین راه برای خوشحالتر بودن، گرفتن دست عابرپیاده نابینا یا پول قرضدادن به دوست گرفتارم نبود.
انگار برای چند لحظه بیشتر لبخندزدن، محتاج حضور فرد دیگری نبودم و قرار هم نبود که گره بزرگی را از کار جهان باز کنم. من، راه درست را انتخاب میکردم و همین بهانههای کوچک برای خوشحالیام کافی بود.این روزها، همه تلاشم را برای هدیه کردن لبخند به خودم بهخرج میدهم. بهانههای کوچکی برای احساس غرورکردن، احساس موثربودن یا لااقل مخربنبودن میسازم و بهانههایی برای داشتن حال خوشتر را جستوجو میکنم. میدانم که هنوز پای خیلی چیزها میلنگد.
هنوز همسایه طبقه بالا از درد ناله میکند، مقابل یک خانه در کوچهمان پارچه سیاه تسلیت نصب شده و مادرم از جدایی دخترخاله فلانی از همسر معتادش خبر میدهد. هنوز دنیا آرام نگرفته و در گوشهگوشه جهان، جنگ و قحطی و ظلم بیداد میکند، اما در همین دنیای تلخ، همین دنیای بیرحم، میتوان بهانههای کوچکی برای خوشحال بودن پیدا کرد. خوشحالی که من با درست قدم برداشتن به خودم و آدمهای اطرافم هدیه میکنم. شما هم امتحانش کنید. لبخندزدن همیشه سخت نیست.