غریبه که نیستید، در زندگی کارگری، با آن نداریها و ناکامیها، با دستی که به دهانمان میرسد و نمیرسد، با سالی یک جفت کفش، با ناکامیهای عجیب و بدشانسیهای مدام، باز هم برایمان پیش آمده در لحظاتی خاص به خودمان در آینه نگاه کنیم و بگوییم آنقدرها هم بد نیست. در آن لحظات خاص که انگار ما برای همان ثانیه آفریده شدهایم تا به خودمان و زندگیمان و داشتههایمان افتخار کنیم. اینجا به دنبال روایت آن لحظهها گشتیم. لحظههایی که نداشتن و ناکامی مترادف با تمام زندگیمان نشد و داشتههایمان را به چشم دیدیم و به خودمان و زندگیمان افتخار کردیم. افتخار کردیم به پدرمان، به مادرمان، خودمان و هر آنکس که با عرق ریختن و تلاش صد برابر، زندگی گذراند.
سیزدهبهدر در محل کار پدر
بچه بود، 8-9 ساله، فقط میدانست که یک تفاوتی با همکلاسیهایش دارد. عادت کرده بود به سکوت و گوشهنشینی. پدرش باغبان یک باغ بزرگ بود و درنتیجه تعداد زیادی از بچههایی که آنجا مدرسه میرفتند، بچههای همان باغدارها بودند. آنقدر این بیپولی و نداری در چشمش بود که صبح تا شب و شب تا صبح باید به خودش میپیچید. یکبار حتی برای آنکه نوک مداد قرمزش شکست، نشست به گریه کردن. میترسید دیگر برایش مداد قرمز نخرند. برای همین بود که اصولا از جمع کنارهگیری میکرد تا وقتی نوبت فوتبال میشد. فوتبالش حرف نداشت، همه فکر میکردند آخرش حتما میرود تیم ملی.
تا یک روز بعد از عید کلاس چهارم، وقتی برگشتند مدرسه، آن روز همه چیز برایش تغییر کرد، آن روز بود که فهمید انگار همهچیز مدادرنگی 24رنگ و دفترهایی با جلد براق و کفشهای آنچنانی نیست. از سیزدهبدر برگشته بودند، سیزدهبدر رفته بودند پارک جمشیدیه، کتلتهایی را خوردند که مامان از شب قبل درست کرده بود و از صبح تا شب فوتبال بازی کرده بودند و آخرش هم همانجا خوابشان برده بود. از خواب عصر که بیدار شدند، همان چند کتلت باقیمانده را خورده بودند و برگشته بودند خانه. فردا که رفته بود مدرسه، دوست صمیمیاش، همان که توی تیم فوتبال بود، گفته بود: «سیزدهبدر نرفتیم، بابا گفت سیزدهبدر یعنی باغ و دشت و چمن، ما که خودمان توی باغ زندگی میکنیم.»
دوستش با حسرت به داستانهای او گوش داده بود و آنجا که رسید، گفته بود: «عیب ندارد، تو هم سال آینده با ما بیا.» بعد رفته بود خانه، دنیایش عوض شده بود. یک بار برای همیشه فهمیده بود آنقدرها که فکرش را میکند اوضاع بد نیست. دستکم پدر و مادرش به یک چیزهای خوبی وفادارند.
زندگی کارگری بلدی میخواهد!
میگفت: «باید زندگی کارگری را بلد باشی تا بفهمی چه میگویم.» در یکی از کافههای این شهر بهعنوان کافهمن کار میکند. از ساعت 8 صبح میرود سر کار تا ساعت 12 شب. میگوید: «همه کار میکنم، از قهوه زدن تا ظرف شستن.» میخندد که «من زن و بچه ندارم، و ساعت کاری زیاد برای من مهم نیست. حتی بعضی وقتها خندهام میگیرد که من محض رضای خدا وقت ندارم بروم برای خودم چیزی بخرم، پولهایم همینطور میماند.» با این حال زندگی کارگری برای او معنایی دیگر دارد: «بعضی وقتها آدمها طوری با تو برخورد میکنند که انگار ملک شخصیشان هستی. یادشان میرود که تو هم آدم هستی، با تو جوری حرف میزنند که انگار وظیفهات را درست انجام ندادهای.» میگفت: «اگر اهل معاشرت نباشی، اگر نتوانی با زبان احترام خودت را نگه داری، در طول روز بارها و بارها شکنجه میشوی از طرز حرف زدن آدمها با خودت.» آن احساس توهین و تحقیری که گاهی به او دست میدهد، احساس سهمگینی است که به این سادگیها از ذهن پاک نمیشود. با این حال، او یکجا با این جملهها کنار آمد و با خودش گفت: «نمیخواهم حرفهای آدمها رویم تاثیر منفی بگذارد. البته به این خاطر به این نتیجه رسیدم که یکبار روی میز شماره 2 چند نفر با هم حرف میزدند و من به حرفهای خصوصیشان گوش کردم و متوجه شدم همین اندازه که باری روی دوش خانوادهام نیستم، باز هم خوب است. حتی اگر زندگیام کارگری باشد.» تازگیها فلسفهای برای خودش پیدا کرده و به این زودیها هم نمیخواهد از آن دست بکشد: «آن روز فهمیدم عقل آدمها به چشمشان است، به لباسهایت نگاه میکنند، به صورت آفتابسوختهات اما من نمیخواهم به اینجور آدمها کاری داشته باشم، آدمهای اینطوری راهشان از من جداست.» به این ترتیب است که از زندگی خودش درسی گرفته است: «این، نتیجه من در زندگی بود. نتیجهای که خودم گرفتم. کم نیست. من 25 سالهام و برای خودم فلسفهای در زندگی پیدا کردهام. آدمها کمتر چنین فرصتی پیدا میکنند.»
برق چشمها به خاطر خرید خانه
تمام آن نداریها و نداشتنها که ما دیدهایم و شنیدهایم و با آنها زندگی کردهایم، گاهی تبدیل به یکی از بزرگترین محرومیتهای ذهنمان میشوند. اما اگر این محرومیتها را از سر راه برداریم، اوضاع آنقدر بد نیست. زنی که این خاطره را برایم میگوید، در حال حاضر 32ساله است.
پدرش کارگر ساده ساختمانی بود و بهمرور زمان پیشرفت کرده بود. میگفت: «من روزی فهمیدم اوضاع آنقدرها بد نیست که 17-18ساله بودم. شام نمیخوردیم اما پول جمع میکردیم. هنر مامانم بود.» داستان آنها به خریدن خانه ربط داشت. به روزی که قسطهای خرید خانه تمام شد و آنها توانستند وارد خانه خودشان بشوند و دیگر اجارهنشین نباشند. «مامانم کار میکرد، خیاطی برای دوست و آشنا، و پدرم کارگر ساختمانی بود. ما تا نوجوانی نمیدانستیم نداشتن یعنی چه، اما بعد از آن هی به دوروبر نگاه میکردیم و میدیدیم که ما چقدر بیپول هستیم. من و دو برادرم با این تصور بزرگ شدیم.
اما یک روز، با یکی از این طرحهای بانکی پدرم خانهای کوچک خرید و مادرم هرروز در حال جمع کردن قسطهای خانه بود. ما چندان جدی نمیگرفتیم این ماجرا را. به هر حال خانه 80 متری به درد زندگی 5 نفره ما نمیخورد و برای ما بچهها ارزشی نداشت. اما مامان و بابا از نان شب خودشان میزدند و قسط خانه را میدادند. روزی که سند خانه را به دستشان دادند، برق چشمهایشان مرا فکری کرد.» آن روز بود که فهمید داشتن یک خانه 80 متری، خیلی بهتر از نداشتن آن است و فهمیده بود که بدون این برق چشمها هیچ کاری از دستش برنمیآید. برق چشمها برایش نور امید بود. هنوز هم هست البته.
اما این روزها میخندد که «حالا خودم آنچنان زندگی قسطی به هم زدهام که بیا و ببین. اصلا دستم نمیرود با پول نقد خرید کنم انگار.»
باید به پدرم افتخار میکردم!
برای او داستان خیلی زود به سرانجام رسیده بود. از همان 10-11سالگی متوجه شده بود که زندگی آنقدرها خلاصهشده در نداشتههایش نیست. نمونه دیگری که میشناسم، مردی است که این روزها در 40سالگی به سر میبرد و تا 5 سال پیش روحش خبر نداشت که پدر کارگرش با خود چه فکری میکند، تا وقتی که خودش بچهدار نشده بود! او هم در دوران مدرسه به خاطر کارگری و البته بیسوادی پدرش زخمهای روحی عمیقی خورده بود. میگفت هزار بار سعی کردم به او سواد یاد بدهم اما زیر بار نمیرفت.
میگفتم به دردت میخورد، میگفت نه! «رویم نمیشد هربار جلوی اسمش در برگههای مدرسه، جایی که نوشتهاند میزان تحصیلات، بنویسم بیسواد. البته بیسواد بیسواد هم نبود، خواندن و نوشتن در حد کاملا ابتدایی میدانست. شمردن را هم تا 100 بلد بود.»
بعدتر، پدرش با دوتا از دوستانش یک شرکت فنی زد، تمام کارهای لولهکشی و برق و اینها را انجام میدادند. در تمام آن شرکت هیچکس بلد نبود کارهای نوشتنی و حسابوکتاب را انجام دهد، پسرک را در 12سالگی بردند آنجا که کارهای دفتری و اداری را انجام دهد. او از همان 12سالگی تا الان حتی یک روز هم بیکار نبوده است. تا قبل از دانشگاه، که تابستانها یا آخر هفتهها کار میکرد، بعد از آن هم هرروز، کارهای پارهوقت.
الان دیگر برای خودش مهندسی شده و بروبیایی دارد، بچهدار شده و پس از بچهدار شدن فهمیده: «بچهدار که شدم فهمیدم آدم استعدادهای بچهاش را هم جزو داراییهای خودش میداند.» تازه فهمیده بود چرا پدرش دلیلی برای یاد گرفتن سواد نداشت.
میگفت: «آن لحظه که فهمیدم در تمام این سالها پدرم چقدر به من افتخار کرده، یکهو فهمیدم که در تمام این سالها من چه کم بهش افتخار کردهام.»
زندگی با رعایت اولویتها
بخش پایانی را برای شما مینویسم که شبیه به من بچه یک کارگر بودهاید. اما زندگیتان در هراس داشتنها و نداشتنها نگذشته است. برای من، پول نداشتن چندان عجیب نبود، همانطور که پول داشتن. در زندگی ما، خریدها با دلایل دیگر انجام میشد، نه به دلیل پول. اگر وسیلهای باید خریداری میشد، پولش را کنار میگذاشتیم و خرید میکردیم، اگر هم وسیلهای نباید خریداری میشد، دلیلش را به ما میگفتند و نمیگفتند که پول نداریم. شاید به این خاطر خیلی زود با مفهوم پول داشتن و پول نداشتن کنار آمدیم. یک روز بابا پرونده این داستان را بست، گفتیم خرید کن، گفت پولش را نداریم. گفتیم چرا پولش را نداریم، گفت انشاءالله سال آینده. ما بچهها اصرار کردیم و خودمان را به در و دیوار زدیم برای خرید آن تلویزیون اما بابا زیر بار نرفت. آخر سر جملهاش را با عصبانیت اینطور تمام کرد: «بروم دزدی؟» ما دیگر هیچوقت هیچ حرفی نزدیم. بابا آنقدر عصبانی بود که ما را ترساند. ما میدانستیم چنین کاری نمیکند، اما آنقدر از دست ما عصبانی شده بود که باورمان نمیشد. تهدید بابا کارساز شد و ما دیگر هیچوقت روی خریدهایش اصرار نکردیم. فردایش که مجبور شد کولر را تعمیر کند، به ما گفت: «آنموقع که شما میگفتید تلویزیون بخر، من میخواستم کولر را تعمیر کنم. تعمیر کولر مهمتر از خرید تلویزیون بود.» اما به ما راست گفت: «واقعا یک سال بعد تلویزیون خانه را عوض کرد.» برخلاف تمام پدرها و مادرها که زیر قولشان میزدند، پدر و مادر من هیچوقت زیر قولشان نزدند و این ماجرا باعث شد همیشه احساس رضایت غریبی از این ماجرا داشته باشم.