زندگی با پدر و مادری که هردو شاغل بودند، برای من و برادرهایم درسهای زیادی به همراه داشت. یاد گرفتیم کارهای زندگیمان را خودمان انجام دهیم. یاد گرفتیم خودمان باید حواسمان را به درسومشق جمع کنیم، همانطور که خودمان باید مسئولیتهای زندگیمان را بپذیریم. یاد گرفتیم وظیفه پدر و مادر نیست که مدام به ما بگویند چه کنید و چه نکنید. مجبور بودیم خودمان فکر کنیم و خودمان به نتیجه برسیم. نه اینکه پدر و مادر نبودند یا به ما کمک نمیکردند، اما چارهای نداشتیم جز اینکه به استنتاج برسیم. شبیه به بسیاری از بچههای دوروبر ما که پدر و مادرهایشان شاغل بودند. بهجز اینها، یاد گرفتیم آشپزی کنیم، لباسهایمان را بشوریم، اتو کنیم، برنامهریزی کنیم برای تمام کارهایمان. یاد گرفتیم اگر قرار است کسی به ما دیکته بگوید، باید بقیه مشقهایمان را تا قبل از شام بنویسیم که دیکتههایمان بماند برای بعد از شام که مامان و بابا وقت بیشتری دارند. اینها را یاد گرفتیم و همیشه خندهمان میگرفت که عجب کارهای شاقی را یاد گرفتهایم. اما شما همین الان به بچههایی که پدر و مادرهایشان شاغل هستند نگاه کنید، بیشتر این بچهها تمام این کارهایی را که فهرست کردم میتوانند انجام دهند. این بچهها اصولا گرسنه نمیمانند، بدون لباس نمیمانند، فقط به این خاطر که در شرایطی زندگی کردهاند که مسئولیت کارهایی عجیب را بر عهدهشان گذاشتهاند. سادهترین نمونهاش وقتی است که مسئولیت آب دادن به گلها و گلدانها را بر عهدهمان میگذاشتند. میدانستیم اگر این کار را انجام ندهیم، کسی نیست که به گلدانها آب بدهد. همانطور که میدانستیم اگر حواسمان به کلید خانه نباشد، بعد از مدرسه باید پشت در بمانیم. چارهای نبود، مگر همسایهها چند مرتبه میتوانستند ما را از خیابان نجات دهند، یا پدر و مادرهایمان چند مرتبه میتوانستند مرخصی ساعتی بگیرند و ما را به خانه ببرند؟ اسطوره زندگی ما در این زمینه برادرم بود. اگر او کلیدش را همراه میبرد معجزه بود. وقتی پدر و مادر هردو به سن بازنشستگی رسیدند، باز هم درسهای دیگری گرفتیم. دیگر نشانی از آن روزهای شلوغ نبود. اگر میخواستند بروند سفر، در کمتر از یک روز بار سفر میبستند. اگر میخواستند برای عروسی یک نفر به شهری دیگر بروند، نیازی به برگه مرخصی نبود، به تکرار چندباره ساعت رفتوبرگشت. از آن عجیبتر این بود که میگفتند: «پس ما میرویم و شما روز تعطیل بیایید.» به این ترتیب بود که ما بچههای شاغل از پدر و مادرهای بازنشسته، متوجه شدیم که این زندگی به همین ترتیب ادامه پیدا میکند. فهمیدیم که حتی برای سفر رفتن نباید روی پدر و مادر حساب کنیم.
شاید روی خواهرها و برادرها بشود، اما روی پدر و مادرها نه. آنها تازه به آزادی و آزادگی رسیدهاند و اگر قرار باشد ما روی کسی حساب کنیم، خواهر و برادرها هستند. وگرنه باید بار سفر تنهایی را به دوش بکشیم که خب چه کسی خوشش میآید. پس یاد گرفتیم مسئولیتهای بزرگتر را بپذیریم. یاد گرفتیم برای تعمیر ماشین پیشقدم شویم، برای گرفتن بلیت اتوبوس و قطار دست بجنبانیم، برای خرید لباسهای مهمانی به دنبال مغازههایی با جنسهای خوب و قیمتهای مناسب بگردیم. مسئله اینجا بود که ما این آموزشها را دیدیم و جذابیت زندگی بازنشستگی برای پدر و مادر از دست رفت. ترجیح میدادند مسئولیتهایی از زندگی ما را به عهده بگیرند که پیش از این به خودمان آموزش داده بودند. ترجیح میدادند به زندگی ما نگاه کنند و ذرهبین خودشان را به این سمت بچرخانند. میخواستند مطمئن شوند که ما در زندگی به موفقیت میرسیم. میخواستند آب در دل ما تکان نخورد. اما درحقیقت هیچگاه چنین چیزی اتفاق نیفتاد، چون آب در دل تکان خوردن، یکی از آثار زندگی بزرگسالانه است. حالا زندگیمان برعکس شده، حالا این ما هستیم که برای آنها مسئولیت میچینیم، شبیه به سالهای بسیار دور. حالا دیگر مراقبت از گل و گلدانها، غذا پختن و... برعهده آنهاست. اینطور که به نظر میرسد، ما تنها دو بار زندگی میکنیم، گاهی مسئولیتها را جابهجا انتخاب میکنیم و گاهی دیگر مسئولیتها را در سالهای متفاوتی برعهده میگیریم. اما به هر حال مسئولیتی وجود ندارد که بتوانیم در طول زندگی از زیر آن در برویم.