برای نخستین مرتبه در تاریخ، والدین آمریکایی فکر نمیکنند که آینده فرزندانشان بهتر از خودشان خواهد بود. خانم کورتنی مارتین معتقد است که این مسئله میتواند هشداری باشد و آنها را به سمت یافتن راهی جدید برای کار و زندگی هدایت کند که مبتنی بر خلاقیت و زندگی اجتماعی باشد. وی میگوید: «من روزنامهنگار هستم و علاقهمندم داستانهای تازه را دنبال کنم. در چند سال اخیر تلاش کردم دریابم که ساختار زندگی خوب قرن بیست و یکمی چیست؟ در زمانهای ناپایدار زندگی میکنیم و برای نخستینبار در تاریخ آمریکا، اکثر والدین فکر نمیکنند که آینده فرزندانشان از خودشان بهتر خواهد شد. آمریکا برای برتری اقتصادی خود عمیقا سرمایهگذاری کرده و هر نسل به نسبت نسل قبل از خود جهش داشته، و درآمد و قدرت خرید بیشتری داشته است. ما این ذهنیت را بهتمامی جهان صادر کردهایم و امروز کودکانی از برزیل، چین، و حتی کنیا وارث توقعات سیریناپذیر ما در زیادهخواهی هستند. امروز پرسش مهم این است که «بهتر شدن» زندگی بر مبنای معیار چه کسی سنجیده میشود؟»
خانم مارتین ادامه میدهد: «آیا بهتر شدن یعنی یافتن یک کار ثابت که برای مابقی عمر بتوان به آن تکیه کرد؟ دوره این آرزوها دیگر تقریبا به پایان رسیده. مردم به طور متوسط هر 7/4 سال کارشان را عوض میکنند؛ و پیشبینی شده که تا سال ۲۰۲۰ تقریبا نیمی از آمریکاییها شغل آزاد دارند. آیا بهتر شدن به این معناست که تا جایی که میتوانی پول درآوری؟ اما از این زاویه هم ما در حال شکست هستیم. متوسط سرانه درآمد از سال ۲۰۰۰ به این طرف ثابت بوده و با نرخ تورم تثبیت شده است. آیا بهتر شدن یعنی داشتن خانهای بزرگ با نردههای سفید؟ نزدیک به 5 میلیون نفر در دوران رکود بزرگ اقتصادی خانههایشان را از دست دادند و بسیاری از ما اینک متوجه شدهایم که در بسیاری موارد غارت شده و فریب خوردهایم. میزان صاحب خانه شدن در پایینترین سطح از ۱۹۹۵ است. به این ترتیب ما کار ثابت پیدا نمیکنیم، پول فراوان به دست نمیآوریم، و در خانههای بزرگ و باتجمل زندگی نمیکنیم. آیا اینها تعیینکننده بزرگی یک کشور است؟ به نظرم آنچه باعث بزرگی میشود روحیه خلق مجدد است. در بیداری پس از رکود بزرگ اقتصادی، افراد بیشتری معنای حقیقی بهتر شدن را تعریف میکنند. روشن شده که بهتر شدن به جای دلار و سنت، با اجتماع و خلاقیت ارتباط بیشتری دارد. دیگر کسی از ساعت نه صبح تا پنج عصر کار نمیکند و ساعتهای حضوروغیاب، و الگوی پیشرفت شغلی بیمعنی شده، صنایع هرروز به وجود آمده و از میان میروند. اینجا دیگر همهچیز غیرخطی است و نباید از بچهها بپرسیم که «وقتی بزرگ شدی میخواهی چهکاره شوی؟» بهتر است بپرسیم «وقتی بزرگ شدی میخواهی چه باشی؟» کار آنها مدام تغییر خواهد کرد اما تنها مخرج مشترک موضوعات خودشان هستند و هرچه بیشتر تواناییهایشان را بفهمند و بتوانند گروههای کاری ایدهآل خود را بسازند، موفقتر خواهند شد.
چالشی که پیش رو داریم ایجاد شبکههای امنیت اجتماعی است که برای این اقتصاد خردشده مناسب باشد. بیمههای درمانی و سیاستهایی که بیانگر نیاز آسیبپذیران باشد و از آنها بدون اینکه آنها را نیازمند سازد، حمایت کند. ما بهشدت نیازمند ایجاد درآمد پایه در سطح جهان هستیم و باید سازمانهای کار را بازتعریف کنیم تا بتوانیم دنیای شغلی با ساختار مناسب ارزشهای قرن ۲۱ ایجاد کنیم. اما پرسش دوم این است که باید چطور زندگی کنیم؟ اجداد مهاجر ما وقتی به آمریکا آمدند در خانههای مشترک زندگی میکردند. امروز 50 میلیون نفر از ما در محلهای اشتراکی زندگی میکنند؛ این عدد بعد از رکود اقتصادی اخیر بسیار بزرگتر شده، اما روشن شد که مردم واقعا این زندگی را دوست دارند. دوسوم از کسانی که در سنین متفاوت زیر یک سقف زندگی میکنند معتقدند که این زندگی موجب بهبود روابطشان شده است. امروز مردم میدانند که کیفیت زندگیشان وابسته به ترکیبی از فردیت و جمعگرایی است. تمامی مطالعات بیانگر این نکته است که شادترین، سالمترین، و حتی امنترین زندگی را افرادی دارند که زندگیشان را با همسایگانشان ترکیب کردهاند. «بهتر بودن» یعنی سرمایهگذاری کمتر روی زندگی لوکس و بینقص و توجه بیشتر به زندگی روستایی که چندان بیعیب هم نیست. این نوع زندگی را شاید بتوان در بین افراد فامیلی که زیر یک سقف زندگی میکنند، یا گروهی از افراد که در خانههای مشترک زندگی میکنند، یا در بین تعدادی همسایه متعهد که واقعا میدانند چگونه مراقب یکدیگر باشند یافت. گرچه پول بیشتر اوقات ما را در رسیدن به هم فریب میدهد اما مطمئنترین ثروت در روابط پیدا میشود.»
منبع: Ted.com