printlogo


گفت‌وگو با محمدعلی پرتوی، که کارخانه بسته بندی ادویه دارد
وزیر نشدم؛ تولیدکننده شدم!
فاطمه علی اصغر

این مرد کارخانه‌دار است. «شاملو را دوست دارم از میان شاعران؛ سارتر و هایدگر را از میان فیلسوفان.» بگووبخند دارد با نیروهایش. برای شناخت او باید به سال‌ها پیش برگشت؛ به زمانی که نامش جزو اسامی انتخابی کارمندان برای بالاترین مقام وزارت نیرو در کنار نام‌های مهندس بازرگان، کاظم سامی و... بود. زمانه اما دلش را شکست و وقتی بار دیگر از او خواستند به کارش برگردد، روی برگه خداحافظی‌اش نوشت: «مرنجان دلم را که این مرغ وحشی، ز بامی که برخاست مشکل نشیند.» محمدعلی پرتوی برخاست تا دنیای دیگری را تجربه کند. حامیان او دو چیز بودند: «کتاب و جدول سودوکو.»
  آغاز زندگی
«در سال 1327 در خوی متولد شدم. فرزند اول خانواده هستم. 51 سال با پدرم اختلاف سن دارم. دوره ابتدایی را در خوی گذراندم، بعد راهی تهران شدم و در دبیرستان البرز ریاضی خواندم.» همه چیز چون صاعقه بر او گذشت، با اینکه زندگی‌اش مثنوی هفتاد من است.
آقای پرتوی در کنکورهای مختلفی قبول می‌شود اما سرانجام رشته برق را انتخاب می‌کند و نامش جزو نخستین فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریف ثبت می‌شود تا اینکه بورسیه وزارت نیرو می‌شود. سال 1349 می‌رسد، سربازی‌اش را در وزارت نیرو می‌گذراند: «مسئولیت‌های بسیار مهمی در این دوران به عهده من بود؛ همچون مسئولیت عملیات شبکه ناحیه برق قزوین. در 1352 از قزوین به قم منتقل شدم و ریاست ناحیه برق قم و ساوه را به من دادند. آن زمان 26 سال بیشتر نداشتم. این پست با شرایط استراتژیک قم بسیار حساس بود.»
سال 54 او را به ناحیه برق کرج، شهریار، رباط‌کریم و هشتگرد فرستادند: «این ماموریت هم پیچیدگی‌های خودش را داشت. فکر کنید آن زمان به رئیس قبلی این اداره حمله شده بود و پایش را شکسته بودند. (لبخند می‌زند) یعنی می‌خواهم بگویم که هرجایی می‌رفتم بحران داشتند. تا سال 56 آنجا بودم. دوره پرمشقتی بود، بلاهای زیادی سرم آمد و در بیمارستان بستری شدم و خونریزی معده کردم.» بعد از تحمل این سختی‌ها به تهران می‌آید و مسئول قسمت مهندسی در امور بازرگانی می‌شود: «روزهای اول انقلاب بود، ما هم با مردم همراه شدیم. همان زمان از بچه‌های وزارت نیرو سنجشی کرده بودند برای انتخاب وزیر. آن‌ها به 23 نفر رای دادند. نام من هم جزو آن‌ها بود اما زمانه بر من سخت گرفت. از همه‌چیز دلشکسته شدم و با خودم گفتم دیگر سر کار برنمی‌گردم و در نامه خداحافظی‌ام نوشتم مرنجان دلم را که این مرغ وحشی، ز بامی که برخاست مشکل نشیند.» و برخلاف میل باطنی‌اش از مسئولیت‌هایی که دلبسته‌شان بود خداحافظی می‌کند.
  تولد دوباره
«وقتی از همه سمت‌هایم دل بریدم، هیچ هدفی نداشتم جز باور به اینکه به هر قیمتی بهای شخصیت و عزت‌نفسم را بپردازم. شرایط سختی پیش آمده بود. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. در سخت‌ترین شرایط قرار داشتم.» اما زندگی ادامه داشت و او باید دست به تجربه جدیدی می‌زد: «رفتم خیابان سعدی و درباره خریدوفروش موتور ژنراتور تحقیق کردم. سعی کردم این موتورها را با هزینه نصب رایگان، خیلی پایین‌تر از قیمت بازار به فروش برسانم. با همین کار توانستم پولی به‌عنوان سرمایه جمع کنم.» خیلی زود در بازار شناخته می‌شود، با باری از خاطره‌ها و تجربه‌ها: «اما چیزهایی هست که هرگز در این دوره از یادم نمی‌روند. شاید باورتان نشود اما اولین حساب بانکی را که باز کردم هنوز نگه داشته‌ام. این حساب یادآور روزهای نداری من است. 500 هزار تومان در این حساب دارم تا رشته عاطفی من با گذشته قطع نشود.» سوداگری را نمی‌پسندد. چنین بازاری دلش را می‌زند. می‌خواهد تولید کند: «بسیاری از پروژه‌های تولیدی آن زمان را بررسی کردم، دیدم تولید و بسته‌بندی ادویه‌جات تنها کاری است که با توجه به امکانات ناچیزم، از پس آن می‌توانم برآیم. ابزار این کار الک بود و آسیاب و دستگاه بسته‌بندی.» این مرد حتی راضی به رفتن به شهرک صنعتی نمی‌شود: «می‌خواستم کارخانه را در جایی احداث کنم که نیاز به تغییر کاربری نداشته باشد، بنابراین محل متروکه آسیاب قریه شعبانلو را برای این کار انتخاب کردم که از زمانه‌ای بسیار دور با نیروی آب کار می‌کرد. پروژه را شروع کردیم و شاید از واحدهای انگشت‌شماری باشیم که نه از وام، نه ارز، سهمیه و خوشبختانه هیچ رانتی استفاده نکرده‌ایم. کار را هم با خرید دستگاه‌های غیرقابل‌استفاده از خارج و حمل آن‌ها به ایران و بازسازی و نوسازی مجدد آن‌ها شروع کردیم که بحمدالله تاکنون مثل دستگاه‌های نو کار کرده‌اند.»
چاره‌ای که برای پخش محصولات می‌اندیشد این است: «با ماشین‌سواری خودم، محصولات را می‌بردم و در فروشگاه‌های زنجیره‌ای توزیع می‌کردم. گاهی خریدارها با تمسخر به من می‌گفتند که شما یک روز باید حساب پس بدهید به ماشینتان که اینقدر از آن کار می‌کشید. من از این طعنه‌ها ابدا ناراحت نمی‌شدم چون توکلم به کردگار بود.» حالا کارخانه روی غلتک افتاده با بیش از 40 قلم تولید و 22 نمایندگی در استان‌های ایران: «چهار دوره تندیس دیموند دریافت کردیم. احتمالا در ایران هیچ موسسه تولیدی نائل به دریافت 4 دوره متوالی دیموند نشده است. در حال حاضر طرح توسعه را دنبال می‌کنیم و می‌خواهیم به‌زودی اقلام دیگری را به تولیداتمان اضافه کنیم.»
از دوران رکود دولت قبل می‌گوید، زمانی که بسیاری از واحدها در اثر جهش غیرمنتظره بهای دلار و داشتن وام‌های بانکی با بهره‌های کمرشکن ورشکست شدند، به طوری که اکثر واحدهای تولیدی در شهرک‌ها یا متوقف شدند یا تبدیل به انبار کالا، نظیر خوراک دام و مرغ و... گاه نیز خالی و متروکه رها و کارگرانشان اخراج شدند: «به لطف پروردگار در آن دوران سخت در واحد ما حتی یک کارگر هم اخراج نشد و یک روز حقوق آن‌ها به تعویق نیفتاد.»
  خوشبختی
«ما شاد هستیم و امیدوار، بدون نگرانی و یاس.» این محیطی است که او و برادرش برای 20 نیروی ثابت کارخانه خود فراهم کرده‌اند. آن‌ها نزدیک به 50 نیروی پاره‌وقت هم دارند. رمز رسیدن به این شادی را آقای پرتوی در سه چیز می‌داند که چونان سه‌پایه عمل می‌کنند: «واقع‌بینی، مسئولیت‌پذیری و اخلاق. این سه‌پایه می‌توانند بنیان هر پروژه و طرحی را پیش ببرد اما یادمان باشد که تنها سه‌پایه نه چهارپایه، چون در چهارپایه اگر یک پایه شکست، می‌تواند باز سر پا بایستد اما سه‌پایه هرگز نمی‌تواند بدون یک پایه ایستا باشد.» او چگونه از این سه عامل استفاده کرده است؟ «ما اگر با 40 قلم تولید شروع می‌کردیم، هرگز نمی‌توانستیم ادامه دهیم. واقع‌بینی این است که بر اساس نمودارها و شاخص‌های اقتصادی مملکت جلو برویم. درواقع هر کس بخواهد وارد تولید شود، باید همه جوانب آن را در نظر بگیرد و ببیند بر مبنای آن می‌تواند پاسخگو باشد یا نه. سپس مسئله اخلاق مهم است. وقتی منظر فرد این باشد که حاصل کار در سفره‌ای است که یک طرف آن خریدار و طرف دیگر تولیدکننده نشسته، آنگاه می‌تواند رابطه عاطفی و منطقی با مشتریانش برقرار کند که حاصلش در نظرسنجی‌های دیموند منعکس است.» باز هم از دوران بحران اقتصادی یاد می‌کند: «خیلی‌ها در این دوران قیمت‌ها را به‌شدت افزایش دادند. ما این کار را نکردیم؛ اگر هم افزایش دادیم طی زمان طولانی بود. این را در نظر گرفتیم که مثلا زردچوبه اکثرا چاشنی غذای فقراست. آن‌ها زعفران که مصرف نمی‌کنند. پس باید به توان خرید آن‌ها هم فکر کنیم.» پرتوی حالا با اطمینان خاطر می‌گوید که محصولشان با بهترین محصولات جهان از نظر کیفیت برابری می‌کند: «ما مبالغ گزافی برای اطمینان از سلامت تولیداتمان هزینه می‌کنیم. نمی‌دانید چه میکروب‌هایی ممکن است در ادویه‌جات رشد کند. میکروب‌هایی که به کبد بچه‌های کوچک آسیب می‌رساند. در آزمایشگاه تمام این مسائل را بررسی می‌کنیم. برخی از محصولات آلوده به‌تدریج و در بلندمدت به سیستم ایمنی بدن صدمه می‌زنند. به همین دلیل است که ما باید مراحل متعددی را برای پاکسازی و بالا بردن کیفیت محصولاتمان طی کنیم.» پیشنهاد او به هر کسی که می‌خواهد وارد صنعت شود و کارگاهی راه بیندازد این است که ابتدا رموز کار را حتی شده با کارگری بیاموزد و تجربه به دست بیاورد و بعد از آن از تجربیاتش استفاده کند، نه اینکه دنبال رانت میلیاردی باشد و بخواهد یک‌شبه رهِ صدساله را برود. کاری که این روزها برخی به‌دنبال آن هستند و نتیجه‌اش این شرایط وخیم در پخش تولید کشور است. شاید اگر زندگی این افراد با کتاب آمیخته می‌شد، چنین پیامدهایی پیش نمی‌آمد، چنانکه زندگی این مرد: «کتابخانه من یکی از غنی‌ترین کتابخانه‌هایی است که یک کارآفرین باید داشته باشد. رمان زیاد می‌خوانم و از میان آن‌ها کلیدر را خیلی دوست دارم. از نگاه من خوشبختی مطابقت عینیت با ذهنیت است. یعنی وقتی ما ذهنیتی از یک آرمان‌شهر داریم، بتوانیم ابعاد آن را چنان بسنجیم که حتی‌المقدور با واقعیت و امکانات زندگی‌مان تطابق داشته باشد، آن ‌وقت است که از نتیجه کار احساس خوشبختی می‌کنیم.»