پنجاه میلیون را پَس داد. گفت: «بفرمایید این کیف و اینم پولتون. همه نشانیهاتون درسته. اگه یکیرو هم اشتباه میگفتید امکان نداشت به همین سادگی پولرو پس بگیرید. از این به بعد حواستونرو بیشتر جمع کنید، آدم با یه کیف که پنجاه میلیون داخلش هست، نمیره تو خیابون.» آقای پلیس که کیف را پیدا کرده بود مرد تازهای بود. چشمهای صاف و نگاه پریدهرنگی داشت. دلم میخواست بیشتر، نگاهش کنم. شرمگینی مرد، اما نمیگذاشت. یک رها شدگی غریب و یک «آن» کوچک خوشبخت، گِردش میچرخید. رضایت مرغوبی توی دستهایش نشسته بود. مرد مژدگانی نگرفت و با خندهای که معنی بهخصوصی داشت، دستش را به علامت هرگز، توی هوا تکان داد. دوست و همکار آقای پلیس خوب، سربهسرش گذاشت: «یعنی پنجاه میلیون پیدا کردی و یک روز تمام، وقت گذاشتی صاحبش را پیدا کنی، ای خاک...» دوستها با هم خندیدند. آقای دوست پلیس گفت:«کلی گرفتاری داره تو زندگیش. یه آدم بدشانسیه که نگو، چند بار تو خیابون تصادف کرده، یه بار هم خودش پول گم کرده. یِکش گرو دواِشه.»
پلیس خوب باز هم دستش را به علامت بَس کن، آورد بالا: «این حرفها چه ربطی به این بنده خداها داره. پولشونه، بهشون پس دادم مشکل زندگی من به خودم مربوطه. بیا بریم ناهار، زنم عدسپلو درست کرده با کشمش فراوون. گفتم بهخاطر تو زیره هم بریزه... شما هم برید به سلامت. پولتون حلاله، برگشت.»
مرد را دوباره مرور میکنم. میخواهم یادم بماند که توی این شهر گرم و خسته و در شهری که بدنامیاش دَر رفته و میان آدمهایی که مدام به فساد و تباهی متهم میشوند. توی خیابانهایی که گاهی ترسناک به نظر میرسند، هنوز هم آدمهایی هستند که چشمودلسیرند. آدمهایی که هنوز هم آبروی برباد رفته را میخرند.