printlogo


زیـر پـوسـت شـهـر
مسئله جهاز
نسرین ظهیری

یخچال سی فوت، توی راه‌پله‌ها گیر کرده بود. باربرها عرق کرده بودند و نفس‌نفس می‌زدند. مدیر ساختمان غُر می‌زد که دیوار‌ها را تازه رنگ کرده‌ایم، مواظب باشید زخمی نشوند. یخچال که رسید طبقه پنجم دلبرخانم جنوبی، کِل کشید برای اولین تکه جهاز مهتاب. فضا خوشحال و شوق‌انگیز شد. ربابه، مامان مهتاب گفت: «خانما هزارتا صلوات نذر کردم تا بقیه جهاز جور شه، سفره بی‌بی نور می‌اندازم.» بعد چشم‌هاش راکد شد. نگاهش قُل زد و بعد اشک راه افتاد روی گونه‌هاش. بعد بریده گفت: «پارسال علی‌‌آقا بازنشسته شد، هشتاد تومن گرفت. بیست تومن برداشت برای کار وام و قرض، شصت تومن داد به من برای جهاز. یخچال جنس عالی بود هشت تومن‌، لباس‌شویی و ظرف‌شویی هر کدوم چهار تومن، جاروبرقی و وسایل برقی‌رو با سی‌تومن سی‌و‌پنج، قرار بود بخرم. با بیست‌و‌پنج تومن هم وسایل ریز. داشتم دست‌به‌دست می‌کردم که یکهو همه چی گرون شد.می‌دونی همین یخچال‌رو چند خریدم، نزدیک بیست و نه تومن. لباس‌شویی و ظرف‌شویی که همه ده، دوازده تومن شده. یک ماه دیگه عروسی مهتابه. نمی‌دونم چکار کنم.» دستمال می‌دهم دست مادر مستأصل: «نمی‌شه این‌قدر سخت نگیری. کمتر جهاز بده و ساده‌تر. حالا ساید نمی‌خریدی نمی‌شد. فکر کنم خانواده داماد هم شرایط‌رو درک کنند.»
مادر مهتاب درمانده نگاه می‌کند: «آخه دخترجون چطور یه مرد سی سال کار کنه و بعد نتونه با پول بازنشستگی دو تا تیکه جهاز بخره برا دخترش، هان. الان ممکنه همه قبول کنند جهاز دم‌دستی‌رو، ولی اینا همش مایه حرف و حدیثه. بعدِ یه عمر باید ما بتونیم چهارتا تیکه آبرومند بدیم دست دختره یا نه. باید آبروداری بتونم بکنم یانه.  هی نگو کم بخر، ارزون بخر. دردسر درست کنم برای دختر بیچاره، چه ‌کارِ آخه. خودم زجر بکشم بهتره که اون ناراحتی بکشه.» ربابه‌خانم دستم را می‌گیرد و محکم فشار می‌دهد.:«تورو خدا درک کن وضعیت من‌رو، درک کن. مادر شوهر، اول هیچی نمیگه، بعدا میگه. حالا روز عسله، روز تلخ دیر یا زود میاد. بهانه نباید جور کنم.»