printlogo


زیر پوست شهر-181
تعارف کارگری
نسرین ظهیری

سایه عبدالعلی افتاده روی دیوار پارکینگ. بلند و باریک و تکیده. سایه‌روشن پارکینگ سایه‌اش را وهم‌آور می‌کند. سایه هولناک مردی معصوم. دارد سطل بزرگ زباله را هل می‌دهد. زباله‌های خشک را جدا کرده و انداخته در چرخ‌دستی‌اش. توی تاریک‌روشن  پارکینگ نگاه عبدالعلی پیدا نیست. چشم‌هایش گم‌اند، اما خستگی دست‌هایش معلوم است. کیسه‌زباله را می‌گذارم توی سطل. عبدالعلی همین جور که سطل بزرگ را می‌کشد، می‌گوید: «خیلی امروز سنگین شده لامصب، زورم نمی‌رسه. کاش اونایی که سطل بزرگ درست می‌کنند به کمر ما هم فکر می‌کردند. هر سطلی رو که نمی‌شه کشید.» بعد دست از کشیدن  می‌کشد و تکیه می‌دهد به سطل غول‌پیکر تا خستگیش در برود. عبدالعلی حالا ایستاده در روشنایی پارکینگ. دندان‌هایش یکی آره یکی نه بودند.
عبدالعلی را نگاه می‌کنم. سال‌هاست که زباله‌های مجتمع را می‌برد. جوان است یا نه. نمی‌توانم بفهمم. نگاهش جوانی می‌کند، اما صورتش نشانه‌های پیری دارد. پیشانی‌اش چند چروک عمیق دارد و چشم‌های درشتش به گودی رفته. می‌گوید امشب که کار دارم و زودتر باید برم، سطل خیلی سنگین شده و جلو نمیره. گفتم خسته نباشی حالا چکار داری اینقدر عجله می‌کنی؟
می‌گوید: «شهرداری دعوتمون کرده، باید زود برم خونه، دوش بگیرم، آخه روز کارگره، برامون جشن گرفتن.»
یادم افتاد که روز کارگر است. فکر کردم چرا من یادم می‌ماند که روز معلم به خانم فکوری تبریک بگویم. روز پرستار به منیژه‌خانم شادباش می‌گویم. یادم به روز مهندس‌ها، دکترها و حسابدارها و معمارها هم است. اما یاد عبدالعلی نیستم. مگر روز عبدالعلی روز نیست یا روزاش با بقیه فرق دارد. عبدالعلی کارگر نجیب  و درستکار است. سرش توی کار خودش است. فکرم شرمگین شده و سعی می‌کنم از موقعیت عبور کنم: «خب عبدالعلی روزت مبارک باشه. خسته نباشی، تنت سالم باشه.»
عبدالعلی می‌خندد دندان‌های یکی آره یکی نه‌اش، معصومیتش را بیشتر می‌کند: «ممنونم ممنونم.»
بعد سطل سنگین را هل می‌دهد: «جواب تبریکت‌رو درست گفتم، خانم؟ جواب روزت مبارک، خیلی ممنون میشه؟» می‌گویم: «بله مگه چطور؟»
می‌خندد: «می‌خوام یاد بگیرم اگه بازم یکی روز کارگر رو بهم تبریک گفت، اشتباه جواب ندم.»