چند روزی است که آرامش بر ساختمان نیمهکاره ما حکمفرما شده و گوش شیطان کر، خبری از صدمه و جراحت برای هیچکدام از بچهها نیست. یکی از دوستان به اسم مجید که در ساختمان دیگری مشغول کار است بیشتر مواقع به ما میپیوندد و همه را سرگرم میکند. خصلتی که مجید دارد تعریف کردن داستانها و ماجراهایی است که برایش اتفاق افتاده که در همه این داستانسراییها چیزی که بیش از همه نمایان است غلو کردن است. درواقع مجید به طرز شگفتانگیزی در لاف زدن تبحر دارد؛ کارهایی نشدنی و غیرعقلانی که مجید در خیالش همه آنها را انجام داده و برای ما هم تعریف میکند. کارهایی از قبیل بردن خلاطه بیسیمان به طبقه چهارم،آن هم بهتنهایی و نمونههای زیادی از این کارهای خارقالعاده که بههیچروی قابل انجام نیستند. همیشه سر صبحانه مجید میآید و شروع به تعریف میکند. بچهها هم دستش میاندازند اما مجید به کارهایش ایمان دارد و زیر بار غیرواقعی بودن آنها نمیرود.
حاجعلی چند ساختمان در دست ساخت در چند نقطه دور از هم دارد. یکی از کارهایمان در منطقه دورافتاده و شرایط بد آب و هوایی است. بچهها کمتر زیر بار رفتن به آنجا میروند. چون هم دور است و هم امکانات درستوحسابی ندارد و بیشتر افراد محلی آنجا در آن مشغول به کارند. همین موضوع بهانهای دست حاجعلی داده تا بگوید هرکس درست کار نکند و بهموقع سر کار نیاید باید سر آن ساختمان برود و چندهفتهای در آن شرایط سخت کار کند. به همین علت هم بچهها حسابی حرفگوشکن شدهاند و سروقت در ساختمان حاضر میشوند. گاهی چنین مکانها و شرایطی لازم است تا بچهها منظم و کاری شوند.
دیروز عصر روی پشتبام ساختمان مشغول کار بودم که نوای شادی به گوشم خورد؛ صدایی مثل ساز و نواز عروسی. محمد که بیرون رفته بود به ساختمان آمد و محل صدا را که پرسیدم گفت چند کوچه پایینتر از ساختمان مجلس عروسی است. با تعدادی از بچهها به آنجا رفتیم. اینجا رسم است که قبل از عروسی برای داماد مجلس حنابندان برگزار میکنند و اقوام وی با رقص و پایکوبی سر داماد حنا میگذارند. این مراسم زیبا از شانس خوب ما در کوچه برگزار میشد. تماشایش برای عموم آزاد بود. ساعتی با دوستان که همان لباسهای کار آغشته به سیمان و گچ را به تن داشتند به تماشا نشستیم و در شادی آنها شریک شدیم.
دیروز معین که یکی از دوستان ما در ساختمان است در گوشی موبایل خود تعدادی عکس نشانمان داد از ابزارآلات و ماشینهای صنعتی ساختمان در اروپا. ماشینهایی که با کمترین نفرات و وقت و هزینه، کار چندین نفر را انجام میدهند. مثلا ماشینی بود که خودش دیوار بتنی میساخت و نصب میکرد یا ماشینی که به طور اتوماتیک آجر و موزاییک میکرد و احتیاج به کارگر و نفرات زیادی نداشت. محمد که مثل همیشه شوخیاش گل کرده بود به معین گفت این عکسها را به حاجعلی نشان ندهد. میگفت میترسد حاجعلی اینها را ببیند و هوس کند بخردشان. آنوقت ما بیکار میشویم و از نان خوردن میافتیم. جدای از شوخی محمد، تکنولوژی چقدر میتواند کارها را راحت کند و سرعت انجام پروژهها را بالا ببرد! مثلا همان دیواری که چند روز کلی آدم باید روی آن وقت بگذارند و زحمت بکشند در کمترین زمان ممکن به وسیله یک دستگاه صنعتی اتوماتیک با کمترین نفرات ساخته و تکمیل میشود و بقیه کارهای ساختمان هم با این وسایل زودتر از همیشه انجام میشوند. نمیدانم آرزوی داشتن این تکنولوژیها را بکنم یا نه. چون با آمدن آنها سرعت و دقت کار بیشتر میشود اما به خاطر اتوماتیک بودن آنها عدهای از کارگران از چرخه کار حذف میشوند که در این رکود اقتصادی و بیکاری عده زیادی از جوانان چقدر میتوان آن را مدیریت کرد. ایکاش اتفاقی در مملکتمان بیفتد که بتوانیم از تکنولوژی سرعتبخش استفاده کنیم ولی هیچ کارگری از کار بیکار نشود.