شیوههای متغیر برنامهریزی تابعی است از تحولاتی که از درک ما از مسئله توسعه پدید میآید. شکل و شمایل برنامهریزی در ایران و تغییراتی که از سال 1327 تا امروز تجربه کرده، به گونه خاصی تابعی از تغییراتی است که از درک توسعه در سطح جهان پیش آمده است. علت اینکه من مسئله یادگیری را برجسته میکنم این است که لااقل طی سه دهه گذشته یک توافق فزاینده درباره «توسعه بهمثابه یادگیری» بهوجود آمده که بخشی از دستاوردهای علومشناختی است و ما از آن استفاده میکنیم. در اینجا نقطه عزیمت این است که بشر و جامعه علمی در همه ساحتها به این بلوغ رسیده که اطلاعات انسانها ناقص است. نقص اطلاعات نیز نااطمینانی و بروز خطا را موضوعیت میبخشد. همچنین گفته میشود این اطلاعات در میان انسانها توزیع نامتقارن دارد و همین نبود تقارن، مسئله فرصتطلبی را موضوعیت میبخشد. در اینجا برخی متفکران توسعه این سوال را مطرح میکنند که اگر ماجرای اطلاعات ناقص و نامتقارن در همه جوامع بهصورت همگانی دیده میشود، پس چرا کارنامه کشورها تا این اندازه متفاوت است؟ پاسخ این است که آری همه جوامع خطا دارند، اما آنهایی که از خطاهای خود یاد میگیرند اندک هستند. به همین دلیل است که پدیده توسعه همچنان مسئلهای استثنایی تلقی میشود. ما در کشورمان نسبت به هر جامعه دیگری نیاز داریم که از خودمان بپرسیم چرا داناییهای هویتجمعی یافته در ایران تا این اندازه ناکافی است. در دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی هنگامی که موج آخر جهش قیمت نفت رخ داد، حدود 24 رساله و پایاننامه را به واکاوی خطاهای سیاستی رخ داده در نخستین شوک نفتی (56 -1353) و مقایسه آن با آخرین شوک نفتی (90-1384) اختصاص دادیم. نکته تکاندهنده این است که بیش از 85درصد خطاهای سیاستی رخ داده در نخستین شوک نفتی، عینا در آخرین شوک نفتی نیز تکرار شد. در یک اقتصاد سیاسی رانتی، برنامهریزی توسعه، تعداد چشمگیری حُسنهای نفسالامری دارد. یعنی نفس اعتنا و اهتمام به برنامهریزی میتواند برای ما ایجادکننده حس ملی باشد. در حالی که در چارچوب مناسبات رانتی منافع باندی و فردی و گروهی موضوعیت مطلقه دارند. وقتی برنامهریزی مطرح میشود سطوحی از گذر از کوتهنگری نظاموار و نگاه به آینده موضوعیت پیدا میکند. الان این بلوغ در جامعه ما بیشتر مشاهده میشود که فقط در سایه آیندهنگری است که میتوان تمدنسازی کرد و ما در یک ساختار رانتی اسیر اکنونزدگی و کوتهنگری هستیم. برنامهها به ما کمک میکنند که قدری به جلوتر هم نگاه بیندازیم. یکی از فلسفههای جدی برنامهریزی توسعه نگرانی درباره آینده است. آیندهشناسی بهمثابه یک رشته علمی در جامعه رانتی و اکنونزده ما به طرز غیرمتعارفی همچنان غریب است. فلسفه بسیار مهم دیگر، هماهنگی لازم با تحولات فناورانه است. ما مدتهاست که بهصورت نظاموار به تولید پشت کردهایم و در این شرایط باید گفت نوآوری فناورانه پیشکش و به طریق اولی، برنامهریزی متناسب با آن هم به کناری گذاشته شده است. مسئله مهم دیگر این است که برنامهریزی، ابزاری است برای غلبه بر عدم اطمینانها. در سطح نظری گفته میشود ما با دو گونه عدماطمینان روبهرو هستیم: آنهایی که منشأ طبیعی دارند و دسته دیگر که منشأ تعاملات انسانی دارند. مسئله این است که ما هنوز هم در برابر وقایع طبیعی در معرض غافلگیریهای اساسی هستیم. منظور این است که حتی در عرصه فلسفههای اولیه برنامهریزی کشور ما دچار خلأهای معرفتی جدی و خلأهای نهادی به مراتب عمیقتری هستیم. آنچه برای شرایط کنونی ایران حیاتی است، این است که در حقیقت برنامهریزی طی سه دهه اخیر در ایران جنبه مناسک پیدا کرده و ما متاثر از رویکردهای بازارگرایی به سمتی رفتهایم که من نام آن را رهاسازی همه چیز مینامم. الان زمان مناسبی است که ما برگردیم و ببینیم با آن سطح از اندیشهورزی درباره توسعه و برنامهریزی چه کارهایی کردهایم. در عین حال ما با شدیدترین بحران هماهنگی بهصورت نظاموار روبهرو هستیم و تجربه سال 84 تا به امروز این را میگوید که حتی نعش برنامهریزی در کشور ما از عدم وجود آن بهتر است، بنابراین ضمن اینکه باید اصل موضوع را به رسمیت شناخت و جدی گرفت، راجع به کاستیهای اساسی معرفتی و نهادی کنونی نیز لازم است بهطور ویژه فکر کنیم. ما در سه دهه گذشته به نام برنامهریزی علاوه بر بحران هماهنگی با بحران مشارکت نیز روبهرو شدهایم. در برنامه اول نرخ مشارکت مردم 60 درصد بود، اما اکنون حولوحوش 40درصد در نوسان است. این سقوط از منظر بازارگرایی مبتذل بسیار معنادار است. نکته بسیار مهم این است که در بازارگرایی مبتذل، مسئله کوتهنگری از پشتیبانی علمی نیز بهرهمند است، چراکه در منطق بازار، دغدغه اصلی تعادلهای لحظهای است و به اشتباه تصور میشود، تعادل جمع افقی تعادلهای موجود است. این در حالی است که ما به تعادلهای تغییر یافته نیاز داریم. یعنی تغییراتی که از دام تعادلهای بحرانساز بیرون بیاییم و به تعادلهای سطح بالاتر فکر کنیم. در سه دهه اخیر نمونههای زیادی از این زمینگیر شدن توسعه در ایران قابل ردیابی است. با همه ادعا و شعار و تبلیغاتی که صورت گرفته و منابع زیادی که صرف شده، همچنان جایگاه ایران در تقسیم کار جهانی نازل است و 85 درصد کل عایدات کشور از محل خامفروشی تامین میشود. این در حالی است که میانگین جهانی این نسبت 29درصد بیان شده است . بنابراین ما با چند مسئله حاد و جدی روبهرو هستیم که باید درباره آن زودتر فکر کنیم. در 30سال گذشته در غیاب محوریت توسعه و گرایشهای افراطی به بازارگرایی مبتذل، ما با پدیدهای به نام گذار خطرناک خامفروشی به آیندهفروشی روبهرو هستیم. مسئله بسیار خطیر و حیاتی دیگر این است که ما از نظر اقتصادی سیاسی با ابعاد بیسابقه تسخیرشدگی ساختار قدرت از جانب گروههای پرنفوذ غیرمولد روبهرو هستیم و محاسبات نیز نشان میدهد نظام تصمیمگیری کوتهنگر و فاقد برنامه از طریق سیاستگذاریهای خودش به تسخیرشدگی گروههای پرنفوذ قدرت ادامه میدهد و شرایطی ایجاد شده که براساس محاسبات، اندازه رانت ضدتوسعهای ایجاد شده در سال97، برای اولین بار از کل اندازه رانت نفت فراتر رفته است.