printlogo


زیر پوست شهر-55
یک روز عادی
نسرین ظهیری

 غوره‌ها بی‌صدا دانه می‌شوند. در دستان قدیمی آقای سحرخیزان، لابه‌لای انگشت‌های باریک و بلند و پیر اخترخاله، زیر ناخن‌های جوان هستی، دختر همسایه. غوره‌ها آبدارند و سبز. آقای سحرخیزان، کارمند بازنشسته کارخانه استارلایت، موقر غوره دانه می‌کند. اخترخاله هی نگاه ناامیدکننده‌ای می‌اندازد به گونی غوره‌ها و غر می‌زند: «تا دو روز دیگر هم تمام نمی‌شود! پدربیامرز ری می‌کند.» هستی اما جلد است و با ثانیه‌ها مسابقه گذاشته ببیند غوره‌ها زودتر دانه می‌شوند یا ثانیه‌ها زودتر می‌پرند. همسایه‌های دیگر گوشه حیاط شلوغ می‌کنند. درهم می‌لولند و بروبیا می‌کنند. آن‌ها جعبه‌های بزرگ آلبالو را گذاشته‌اند وسط و آلبالو دانه می‌کنند و سبد و دیگ و دیگچه و کماجدان است که می‌آید و می‌رود. همسایه‌ها تصمیم گرفته‌اند آب‌غوره بگیرند و آلبالو اخته کنند. اتفاقی نیست جز دانه شدن غوره‌ها و شربت شدن آلبالوها. غوره‌ها می‌شوند آب‌غوره. توی شیشه‌های بزرگ و بلوری مایل به سبز. شیشه‌های وسوسه‌برانگیز آب‌غوره و شربت آلبالو کنج دیوار ردیف می‌شوند. امروز هیچ‌کس وقت ندارد. آقای سحرخیزان وقت ندارد از پادردش بنالد و هی مدام بگوید: «دیدید این هفته هم محمد نیامد یه سری به من پیرمرد بزند!» اخترخاله غصه‌هایش را فراموش کرده و یادش نیست مثل هرروز از عروسش بنالد و لبش را کج‌ومعوج کند و ادای عروس دومش را دربیاورد وقتی که برایش کلاس می‌گذارد. هستی نگاهش به درهای خانه همسایه قفل نشده. همه در آرامش یک غروب در حال ساختن طعم‌های خوب دنیا هستند. شب می‌رسد و گرما از نفس می‌افتد. کار تمام است. زیلوی وسط حیاط را می‌تکانند. چوب غوره و آلبالو را می‌گذارند توی سطل زباله. قابلمه و آبکش‌ها جمع می‌شود. هستی حیاط را جارو می‌زند. همین. دیدید گفتم خبری نیست. حالا دیگر آفتاب هم نیست و این ماه است که توی شیشه‌های رنگی می‌نشیند. همه‌چیز قسمت می‌شود. آقای سحرخیزان یک شیشه اضافی برمی‌دارد برای محمدش. اخترخاله می‌گوید عروس کوچکش ویار دارد و یک شیشه شربت آلبالو می‌گیرد زیر چادرش. هستی سهمش یک شیشه بزرگ آب‌غوره و یک شیشه کوچک شربت می‌شود. همه می‌روند و یک روز بی‌خبر طی می‌شود، سرشار از تمام طعم‌های وسوسه‌برانگیز زمین.