نگاه زن تا ته تنگه بسفر رفته و باز نیامده، آنسوتر که قاره آسیا در نمایی دلانگیز نشسته است. زیبا و مسحورکننده. مرغهای دریایی به زبان استانبولی میخوانند. موجها ایرانی نمیدانند. هوای نرم، در آسمان زنگاری لزگی میرقصد. موجها آهستهاند. یواش بر هم مینشینند. یواش زمزمه میکنند. زن به مرد میگوید: «گوشی منرو پس بده.» بعد زن سوالی میشود: «تو چرا این یکی، دو روزه گوشی منرو نمیدی؟» مرد با اکراه گوشی زن را پس میدهد. نگاه زن بازمیگردد روی گوشی موبایلش و دیگر تا انتها نگاهش برنمیخیزد. از همین جا هم میشود صدای سیل را شنید. صدایی که از خبرهای تو گوشی میزند بیرون. صدای زخمی آدمها. فریادهای ناچاری. تنوره سیل. هوار آب طغیان کرده. صداهای ایرانی .
فریاد دهشتناک آدمها، ماشینهایی که بر هم میغلتند، زور سیل را به رخ میکشند. صدای ناتوان کودکی که از مادرش میپرسد میان این همه آب، خانه ما کدام بود. خانه ما کجاست. صدای محو مادری که میگوید خانه رفت زیر آب. خبرها پشتسرهم میآیند. خبرهای پُرسروصدا، خبر آوارگی. زن جابهجا میشود. نگاهش تلخ میشود. باد و هوا و آب ارام دوروبرش انگار مزه سیل گرفته باشد. با همراهش حرف میزند. صدایش میان جیغهای مست مرغهای دریایی گم میشود. انگار بگومگویی در گرفته . زن کولهاش را برمیدارد. بند کتانی سورمهایاش باز شده. بند را سفت گره میزند، بلند میشود دست مردش را میگیرد و همان طور که مشغول چانهزدن است کاپشن سورمهای مرد را مرتب میکند. جملههای گره خورده زن را نسیم خارجی برایم میآورد؛ «بلند شو بریم، سیل، معمولان رو برد. خرمآباد رفت زیر آب. چطوری بشینم اینجا. همه قوم و خویشم گرفتار آب شدند. بیا بریم بلیت برگشترو عوض کنیم.» مرد، پرسشگرانه نگاه میکند: «از دست ما چه کاری ساخته است. حتی برسیم اونجا هم، همه جادهها بسته است.حتی نمیتوانند کمک ببرند، چه برسه به اینکه با ماشین شخصی بریم تو جاده، کدوم جاده، جادهرو هم آب برده.» زن گوش نمیکند، میرود. صدایش میان زبانهای ترکیهای، چینی، روسی و آفریقایی، مزه ایران میدهد؛«مهم نیست که بذارند یا نه، مهم اینه که نزدیکتر باشیم به سیل، وسط معرکه، وسط گرفتاری. اینجا دیگه خوش نمیگذره. فکرم تو ایرانه. زودتر بیا.»