سر پل ذهاب را زلزله، سر زبانها انداخت. سر پل ذهاب اما تنها تنی زخمی از پسلرزهها نیست. سرزمینی است سبز با طبیعتی کمنظیر و دشتهایی فراخ با گلهایی رنگارنگ. فریبا و همایون رضایی در همین سرزمین با یکدیگر آشنا شدند. ازدواج کردند و بالیدند. فریبا دیپلم طراحی دوخت دارد و همایون دیپلم فنی، اما آنچه آنها را با هم همراه کرد زنبورها بودند. همایون عاشق زنبورها بود و این دلبستگی او را به سمتی سوق داد تا زنبورها را پرورش دهند و از آنها عسل بگیرند. زندگی و کار آنها با هم آمیخت. زنبورها امید و انگیزهای برای درآمد در سرزمینی شدند که طبیعتش همواره نادیده گرفته شده است. آنها با همه ضررها دستوپنجه نرم کردند تا اینکه سرانجام توانستند به سود برسند و برای خودشان کاسبی کوچک روبهراه کنند. آرزویشان این است که طبع خروشان طبیعت با آنها همساز شود تا بتوانند کارشان را گسترش دهند و سر سفرهشان هموطنانشان را بنشانند و با هم این کار را بیشتر و بیشتر توسعه دهند.
چرا زنبورداری؟
«همایون، شوهرم علاقه زیادی به زنبورها داشت. از همان زمان که با هم ازدواج کردیم با علاقه در مورد روش زندگی و تولید عسل زنبورها برایم صحبت میکرد. همان شد که یک روز با هم گفتیم چطور است زنبورداری کنیم و این شد که دو، سه کندو زنبور عسل گرفتیم.» فریبا نقب به شش سال پیش میزند و خاطراتش را مدام بالا و پایین میکند و از میانشان گل سرسبدش را بیرون میکشد تا ما را با ابتدای شکلگیری ایده و کارشان آشنا کند.
«البته خیلی هم ضرر و زیان داشتیم. چند بار بهشدت زمین خوردیم. شکست پشت شکست. یک بار زنبورهایمان مردند. یک بار باران زیاد آمد و تخمریزیشان کم شد، اما هربار دوباره از ابتدا شروع کردیم و ناامید نشدیم. میدانید بیشتر از همه، اعتقادمان به کار ما را زنده نگه داشت و امیدوار.»
فریبا به تعریف ماجرای زلزله بزرگ سر پل ذهاب که میرسد، صدایش میلرزد: «زلزله که آمد، تمام هستی ما با خاک یکسان شد. تنها ده، دوازده تا از زنبورهای ما جان سالم بهدر بردند. خیلی ضرر کردیم، اما دوباره با همین چندتایی که زنده مانده بودند کار را شروع کردیم. به خودمان گفتیم که باید دوباره همه چیز را از سر بگیریم حتی با دست خالی.»
بعد از زلزله چه شد؟
«بعد از مرگومیر زنبورها، تصمیم گرفتیم با همین چند زنبور باقی مانده کارمان را از سر بگیریم. شوهرم زمینی را اجاره کرد. زنبورها را در آن زمین که سرسبز هم بود رها کردیم. روز و شب به آنها رسیدیم تا دوباره به زندگی برگردند و عسل تولید کنند.»
فریبا از روزهایی میگوید که پابهپای شوهرش در دشت میدوید تا زنبورها کندو و زندگی گروهیشان را ساماندهی کنند. کارشان قلقهای عجیبی دارد.
زنبورها در بهار کوره میکنند، یعنی یک گروه وقتی به اندازه کافی بزرگ میشوند، دو قسمت میشود و یک گروه دیگر تشکیل میدهد. یکی باید مدام مراقب آنها باشد که مبادا یک زنبور از گروهی جدا شود یا در دشت گم شود. باید روز و شب مراقب بود که زنبورها در زمان بارندگی رشدشان کم نشود و گردافشانی کنند. مدام باید به تغذیه آنها رسید. وقتی هوا سرد میشود باید آنها را به سمت هوای گرم کوچ داد. فریبا کوچدهنده قهاری شده است در تمام این سالها.
آنها توانستند با همکاری هم سرانجام در منطقه «کرند» دالاهو تولید عسلشان را بیشتر و بیشتر کنند و از ده، دوازده زنبور به تولید دو، سه تن عسل در سال برسند.
راز همایون
همایون، شوهر فریبا، اما شروعکننده اصلی قصه زنبورداری است. همان مردی که عاشق زنبورهاست و سخت است برایش که بگوید زنبورهایش را بیشتر دوست دارد یا دو دخترش را. او رسم زندگی با زنبورها را درک کرده و هرچه در مورد زنبورداری است میداند. حال و هوای زنبورها را از دور تشخیص میدهد: «زنبورداری کار سخت و دشواری است، چون همه چیزش بستگی به هوا دارد. هرقدر بارندگی کم باشد، تولید بیشتر است. وقتی خشکسالی باشد به نفع ماست.»
همایون زمانی کارش را شروع کرد که تنها شش، هفت کندو بیشتر نداشت و در شش سال گذشته توانسته کندوهایش را به دویست عدد برساند. او راز زندگی و کسبوکار را از زنبورها آموخته: «هر زنبوری باید وظیفه خودش را انجام دهد. هیچ زنبور غریبهای را بین خودشان راه نمیدهند. یک زنبور، مسئول گردافشانی است. آنها در کارشان بسیار دقیق هستند. زنبورها در کارشان صداقت دارند و مسئولیت؛ به این معنا که زنبورها هیچ چیزی را از هم پنهان نمیکنند.»
او زنبورها را الگوی خودش کرده و مانند آنها عمل میکند: «تا امروز نشده کسی بتواند از عسل ما ایرادی بگیرد. من عسلهایم را به شرط این میفروشم که اگر بد باشد دوباره پس بیاورند. همیشه در کارم صداقت داشتم و وجدان. برای من در زندگی، اول خدا بوده، بعد وجدان.»
زنبورها رنگ سفید را دوست دارند
حکایت همایون و فریبا و زنبورداری آنها حالا زبانزد دالاهو شده و آنها توانستند از پس سختیهای کار و حتی زلزله سهمگین برآیند: «من و همسرم امروز بالاخره توانستیم مشکلات بزرگی را پشت سر بگذاریم و هنوز هم این مشکلات وجود دارد. زلزله آمد و خانه پدرم را خراب کرد و زنبورهایمان را کشت، اما بدون هیچ کمکی حتی بدون وام دوباره زنبورها را زنده کردیم.»
همایون و فریبا حالا توانستهاند مشتریهای پروپاقرصی پیدا کنند: «بهتدریج مشتریهایم در طول زمان زیاد شدند. اولش تنها مسافران و افراد گذری و همشهریهایم بودند. حالا یک شبکه بزرگ ایجاد شده. هرسال مشتریهایم به من زنگ میزنند و من عسل را برایشان ارسال میکنم. همیشه عسلم را به شرط اینکه اگر بد باشد دوباره برایم پس بیاورند فروختهام. در کارم صداقت داشتم مانند زنبورها و همین به داد من رسیده است.»
او حالا صفحه وبسایت و اینستاگرام «چائوهانا» را راهاندازی کرده بهمعنای «چشم هانا». هانا نام دخترش است: «امیدوار هستیم که با راهاندازی این صفحه از طریق شبکههای اجتماعی هم اقدام به فروش عسل کنیم.» عسل برای همایون و فریبا تنها به مفهوم یک کالا برای فروش نیست، او عاشق زنبورهاست: «زنبورها از لباس سفید خوششان میآید و لباس سیاه را دوست ندارند. من حرف زنبورها را میفهمم. دیگر حتی نیش آنها برایم آزاردهنده نیست. صدبار هم در روز اگر نیشم بزنند اتفاقی برایم نمیافتد. من با زنبورها زندگی کردهام و آنها هم به من عسل میدهند و این عسل توانسته رونقی به زندگی من بدهد.» همایون میگوید که آرزو دارم کارم را توسعه دهم و دست چند نفر از همنوعهای خودم را بگیرم تا آنها هم بتوانند زندگی خوبی داشته باشند.