روزهای دانشجویی به هر دری میزدم، بلکه پولی دربیاورم و بخشی از خرجم را از روی دوش خانواده بردارم. از تدریس خصوصی گرفته تا تایپ و پخش تراکت. اما از بین همه این کارها یکیشان بیش از همه در مغزم نقش بسته: پرسشگری!
جهاد دانشگاهی با همکاری شهرداری پروژهای را شروع کرده بود و از ساکنان مناطق مختلف تهران درباره چیزهای مختلفی که به شهر و محله مربوط میشد، سوالاتی را میپرسید. پژوهشگران براساس تراکم جمعیتی یا هر چیز دیگری که من آن موقع ازش سر درنمیآوردم و هنوز هم در نمیآورم، قسمت خاصی را مشخص میکردند و پرسشگران میبایست سوالات را از خانههایی که بهدقت روی نقشه مشخص شده بودند، میپرسیدند. هر پرسشنامه یک ربعی زمان میبرد تا پر شود و هرکسی حوصله نمیکرد جواب بدهد. در این میان باید پراکندگی سنی و جنسی را هم لحاظ میکردیم که کار را چندبرابر دشوار میکرد. خوب در خاطرم مانده که برای اینکه پول بیشتری جمع کنم، تاکسی را از گزینههایم حذف کرده بودم. هرجا که میخواستم بروم، از شب قبلش روی نقشه مسیر مترو و اتوبوسش را چک میکردم. چندتا لقمه در کیفم میگذاشتم که لنگ ناهار نمانم و میزدم به دل ماجرا.
نزدیک عید بود و هوای اسفند بیشتر به بهار شباهت داشت تا زمستان. محلهای که به من افتاده بود، نزدیک فلکه اول صادقیه بود. همینطور که دور میزدم، صف مردم را میدیدم برای یک ساندویچی که انگار خیلی معروف بود و همه خوراکش را هم پشت شیشه، جلو چشم مردم مهیا میکرد. چشم بستم روی ساندویچی که بهوضوح قیمتهایش یک سروگردن بالاتر از ساندویچیهای معمولی بود و لقمه کتلت توی کیفم را چسبیدم. خانهبهخانه پیش میرفتم و پرسشنامهها را یکییکی پر میکردم. هربار که به خیابان اصلی میرسیدم، دلم ضعف میرفت برای جماعت خوشحالی که مغازهها را بالا و پایین میکردند و هیچ خیالی جز خرید شب عید نداشتند. در خانهها بعضی مشغول خانهتکانی بودند و بعضی تازه از خرید برگشته بودند و عدهای هم داشتند چمدان میبستند برای سفری که چند روز مانده به نوروز شروع میشد. یک نفر بیشتر نمانده بود که کارم تمام شود. پاهایم دیگر نای قدم زدن نداشت. زنگ در را که زدم، خیلی سریع خانمی آیفون را برداشت: «بله؟» توضیح دادم که برای چه کاری آمدهام و خواهش کردم چند دقیقهای وقتش را در اختیارم بگذارد. زن بیحوصله گفت: «خانم من دارم میروم خرید. اصلا وقت ندارم. آخر مگر شب عیدی وقت این حرفاست؟» بعد هم گوشی افاف را گذاشت. پشت در بسته وارفتم.
یک روز مانده به پایان اسفند بود که حقوقم را گرفتم. رفتم فلکه اول صادقیه و از آن ساندویچی معروف، یک ساندویچ پرمایه گرفتم. چندان تعریفی هم نبود. بعد مثل مردم عادی گشت زدم بین لباسها و با دل راحت چرخیدم. توی دلم به خودم گفتم: «الان وقت این حرفهاست.»