printlogo


حال‌خوش پا به‌سن گذاشته‌ها با تکنولوژی
یکی از مزایای پدر و مادری که هردو بازنشسته‌اند و در خانه به دنبال سرگرمی برای خودشان می‌گردند، این است که فرصت پیدا می‌کنی در کارهایشان سرک بکشی و دغدغه‌هایشان را رصد کنی. حتی کل‌کل‌هایشان را ببینی، وقتی هنوز به سازمان و وزارتخانه‌ای که مشغول به کار بوده‌اند عشق می‌ورزند. از روز و ساعت واریز حقوق‌بگیر تا بیمه‌ای که شامل حالشان می‌شود. هرلحظه و با هر خبر تازه ممکن است پای این کل‌کل‌ها به میان بیاید. خودشان که نمی‌گویند کل‌کل، می‌گویند «بحث». بحث می‌کنند و ما بچه‌ها می‌مانیم این وسط که مگر می‌شود بعد از این همه سال هنوز با عشق از مجموعه‌شان صحبت کنند؟ اما می‌شود. تکنولوژی هم به کمکشان آمده تا بی‌خبر از اوضاع نباشند. وب‌سایت را چک می‌کنند و خبرها را پیگیری می‌کنند و در جریان‌اند که مدیر کدام بخش عوض‌ شده و چه کسی با چه مدرکی سر کار آمده است. هر خبری هم که می‌شنوند، تلنگر تازه‌ای است، بحثی راه می‌افتد و یکی دو روز سرگرم می‌شوند با این خبر. حتی اگر به روی خودشان نیاورند، چند روز بعد، دست به تلفن می‌برند و یکی از همکاران را پیدا می‌کنند و یک دل سیر از روزهای گذشته صحبت می‌کنند.
نگار مفید

تکنولوژی در دست پدر

پدر از موبایل و تکنولوژی متنفر است، به نظرش دست‌وپاگیر می‌آید. هنوز عاشق این است که ساعت 7:30 صبح، شال و کلاه کند و برود بانک و خوشحال است که اولین نفری بوده که کارهایش را انجام داده. درس زندگی‌اش به ما این است که همیشه سر صبح به کارهایتان برسید که تا شب انجام شوند. هر کجا که می‌رود و از او شماره موبایل می‌خواهند، شماره یکی از ما بچه‌ها را می‌دهد و به‌محض اینکه به خانه می‌رسد خبر می‌دهد که شماره‌ات را داده‌ام به شهروند، به سازمان، به مرکز، به بیمارستان. ردخور هم ندارد. به رمز اینترنتی هم علاقه‌ای ندارد. اصلا دلیلی نمی‌بیند پولش را اینترنتی جابه‌جا کند. بدون قبض و فیش و باقی ماجراها. صبح به صبح، موعد پرداخت قبض‌ها که می‌رسد، لباس می‌پوشد و می‌رود دم عابر بانک. دلش خوش است به آن تکه کاغذ در دستش. حتما هم این کار را صبح انجام می‌دهد، با تمام مدارک لازم برای پس گرفتن کارت. می‌ترسد از اینکه کارت در دستگاه بماند، برای همین هیچ‌وقت در ساعت‌های غیراداری به بانک نمی‌رود. با این روال، تصور کنید یک‌مرتبه پرداخت قبض تلفن را سپرده بود به ما. پولش را اینترنتی پرداخت کردیم و از فیش هم خبری نبود. کد پیگیری از سیستم بانک ایمیل شده بود و ما از فهرست کارهایمان هم آن را خط زده بودیم. اما حالا بانک و مخابرات از ما پول را پذیرفته بود اما پدر نه. فیش داری؟ نه! قبض مهرشده؟ نه! پول پرداخت شده؟ بله! این بله را باور نمی‌کرد. کد پیگیری را نشانش دادیم، باز هم باورش نمی‌شد. تا قبض بعد برسد، خیالش راحت نشد که پول پرداخت شده و تمام آن مدت هم منتظر بود تلفن ‌خانه را قطع کنند. بعد از آن، تصویرش تغییر کرد. می‌رفت تا عابر بانک، پول را واریز می‌کرد به حساب ما و می‌گفت: «بیایید اینترنتی پرداخت کنید.» تلاش‌های ما برای اینکه متوجهش کنیم که تمام ویژگی پرداخت اینترنتی این است که بانک نروی، به گوشش نرفته و نمی‌رود. یک‌مرتبه به او گفتیم بیا و برای کارت خودت رمز اینترنتی بگیر. مسخره‌مان کرد. ما هم دیگر بی‌خیالش شدیم.

 

تکنولوژی در دست مادر
مادر علاقه‌اش به تکنولوژی بیشتر است. در گروه‌های همکارانش عضو شده و کارهایش را هم اینترنتی انجام می‌دهد. اما فقط تا پرداخت اینترنتی پیش رفته. اگر اندکی پیچیده‌تر شود، دست‌ودلش می‌لرزد، نمونه‌اش کارت منزلت. همین چند وقت پیش نوبتش رسیده بود که کارت منزلت دریافت کند. نصف روزش را گذاشت از این سازمان به آن سازمان تا آخرش یک نفر جواب بدهد که در وب‌سایت همه‌چیز را نوشته‌ایم و مراحلش موجود است. شب آمده بود خانه و می‌گفت فردا صبح حتما به من کمک کن کارها انجام شود. حالا اینکه چرا فردا صبح و همین امشب نه، برای خودش مسئله‌ای بود. فرم را پر کردیم و گزینه ارسال از طریق پست را هم انتخاب. اما مگر آرام می‌گرفت. فردایش دوباره شال و کلاه کرد که برود مطمئن شود همه‌چیز ثبت شده. هرچقدر گفتیم این کد پیگیری یعنی ثبت در سیستم، باورش نشد. فردا صبحش یک نفر بهش گفته بود درست است و مشکلی نیست، باز هم آرام نشد. تا اینکه دو سه روز بعد، پیامک رسید که «بازنشسته گرامی، کارت منزلت شما صادر شد و در مراحل اداری است.» آن موقع بالاخره نفس راحتی کشید. حالا تازگی‌ها یاد گرفته که انجام برخی کارها اینترنتی ساده‌تر است. می‌خواهد با همکارانش بروند سینما، می‌آید که برایمان بلیت اینترنتی می‌خری؟ می‌خواهد قسط پرداخت کند، با برگه‌های در دست و عینک به چشم می‌آید و خیلی دقیق نگاه می‌کند که مثلا یاد بگیرد اما دفعه بعد باز از نو. صبر می‌کند تا یکی از بچه‌ها خانه باشد. استرس می‌گیرد وقتی هیچ‌کس نیست که به سوال‌هایش جواب بدهد.
 
تکنولوژی در دست بازنشستگان
ما در خانه پدر و مادر را دست می‌انداختیم، تا یک روز به‌خصوص که مهمانی در خانه برقرار بود و تمام بازنشسته‌های فامیل جمع بودند. از هر دری سخنی و جوان‌ها یک گوشه و بزرگ‌ترها یک گوشه دیگر. تا اینکه شروع کردند به صحبت درباره کارت‌های بانکی و مزایای اینترنتی. حالا آن‌ها بودند که ما را دست می‌انداختند؛ «این‌ها از جایشان تکان نمی‌خورند، حتی نزدیک‌ترین بانک‌ها را هم نمی‌شناسند»، «همه کارهایشان را اینترنتی انجام می‌دهند، اصلا با کسی حرف نمی‌زنند». جنگ سختی بود، نبرد بین بزرگ‌ترها و جوان‌ترها. ما می‌گفتیم شما برای همه کارهایتان تا بانک می‌روید و ما برای هیچ کاری تا بانک نمی‌رویم. اوضاع برعکس شد، وقتی پای عکس و ویدئو به میان آمد. آن‌ها می‌خندیدند که «ولی یک ویدئویی دیده‌ام، الان برایت می‌فرستم» و ما زیر میز می‌رفتیم که یک ویدئو را سه بار دانلود نکنید، پول اینترنت حیف است. به خرجشان نمی‌رفت که نمی‌رفت.اگر تا دیروز آن‌ها برای ما خاطره می‌گفتند،  امروز اما عشقشان این است که بنشینند و برای همدیگر عکس و ویدئو بفرستند و برای یکدیگرخاطره بگویند اما عشقشان این است که بنشینند و برای همدیگر عکس و ویدئو بفرستند و خاطره بگویند. عینک‌هایشان را گذاشتند روی چشم، یا گوشی‌های موبایل را با فاصله گرفتند و با انگشت اشاره، دکمه‌ها را یکی‌یکی فشار می‌دادند و بچه‌هایشان را صدا می‌کردند که «بیا بگو اینجا را چه کار کنم». به همدیگر راهکار هم می‌دادند آن وسط، که برای خودش دنیایی بود دیدنی. در مرحله بعد ایرادها و اشکال‌های نگارشی هم می‌گرفتند. «چرا تو توی نوشته‌هایت نقطه نمی‌گذاری؟»، «از این علامت‌ها هم بلدی استفاده کنی؟»، «عکس صبح‌به‌خیر که در گروه می‌گذاری خیلی خوب است.» ما همچنان زیر میز بودیم از خنده که عکس صبح‌به‌خیر در گروهتان می‌فرستید؟
 
تکنولوژی سنتی
اما تفاوت‌ها که فقط در عکس صبح‌به‌خیر نیست. درمجموع پدر و مادرها با همان روش سنتی معاشرت می‌کنند و حتی سوال و جواب‌هایشان هم بر همان منوال است. سوال‌هایی که ما جوان‌ترها نمی‌پرسیم. مثلا همین چند وقت پیش خانواده‌ها خبردار شدند که تمام بچه‌های فامیل در یک گروه عضو هستند و از حال هم خبر می‌گیرند. درنتیجه زودتر از آنکه پدرومادرها از تصمیم ازدواج کسی یا فارغ‌التحصیلی‌اش باخبر شوند، در این گروه بچه‌ها و هم‌سن‌وسال‌ها آن را می‌دانند. اما نمی‌دانستند که ما سوال نمی‌پرسیم از هم، ما فقط شنونده‌ایم. مثلا کسی نمی‌گوید: «بالاخره فارغ‌التحصیل شدی؟»، فقط خود طرف می‌آید و می‌گوید: «من بالاخره فارغ‌التحصیل شدم!» آن روز از دهانمان پرید که پسرخاله‌ام به ایران برگشته. مادر خانواده گفت: «به‌سلامتی، خب ازش بپرس درسش تمام شده؟ می‌خواهد ازدواج کند؟ دوباره برمی‌گردد یا دیگر می‌ماند ایران؟» و چندین و چند سوال دیگر. وقتی جواب گرفت که ما این سوال‌ها را از هم نمی‌پرسیم، چشم‌هایش چهارتا شد: «نمی‌پرسید؟ مگر می‌شود؟ پس آنجا به هم چه می‌گویید؟» ما گفتیم هیچ حرفی نمی‌زنیم مگر اینکه خودش بخواهد بگوید. «اگر بخواهد بگوید خب می‌گوید دیگر.» باورش نمی‌شد. فکر می‌کرد ما می‌دانیم و نمی‌گوییم. دو روز بعد پسرخاله زنگ زد که بگوید خاله‌جان من برگشته‌ام ایران و می‌خواهم بیایم سر بزنم. مادرجان تمام آن سوال‌ها را پرسید، به‌علاوه چند سوال بیشتر و چند سوال خارج از مبحث. در مرحله بعد متوجه شدیم تمام پدر و مادرها فکر می‌کنند در این گروه خاله یا عمه‌ای را عضو کرده‌ایم. هیچ‌کدام به خرجشان نمی‌رفت که فقط بچه‌ها هستند. برای همین سعی می‌کنند از زیر زبان ما حرف بکشند که «خب پس فقط خودتون هستید؟»، «یعنی عروس و دامادها هم هستند؟»، «چه می‌گویید؟» بعضی وقت‌ها هم یک‌دستی می‌زنند که جواب بگیرند یا خاطره‌ای می‌گویند تا به جواب برسند یا خبری می‌دهند برای اینکه بدانند در جریان هستید یا نه. مثلا ما خبردار شدیم که خانم پسرعمه‌ام باردار است. اما اگر بدانید هرکدام از بچه‌های آن گروه چه تلاشی کردند که پدر و مادرها متوجه نشوند ما زودتر می‌دانستیم و به روی خودمان نیاورده‌ایم، باورتان نمی‌شود. به هر حال اگر ما به روی خودمان می‌آوردیم، معلوم نبود چند سوال پشت‌بندش بیاید و چند مرتبه باید می‌گفتیم به ایکس و ایگرگ نگو. یا بعدتر چند مرتبه باید می‌گفتیم که «ما نمی‌دانیم جنسیت بچه چیست»، «ما نمی‌دانیم ماه چندم بارداری است»، «ما نمی‌دانیم کی به دنیا می‌آید» و... به همین خاطر ترجیح دادیم سکوت کنیم تا خبر به صورت کاملا سنتی به گوش خانواده‌ها برسد. هرچند در این بین کاملا سنتی هم ‌معنا نمی‌دهد، چون در موقعیتی مشابه، پس از به دنیا آمد فرزند پسرخاله‌ام در آن سوی آب‌ها، بخش زیادی از پول اینترنت آن ماه، خرج دانلود ویدئوهایی شد که خاله‌ام از شیرین‌کاری‌های نوه‌اش برای مادرم و بزرگ‌ترها می‌فرستاد و بحث ما در گروه جوان‌ترها این بود که «آیا پول اینترنت خانه‌های ما را پسرخاله باید بدهد یا نه؟»