printlogo


زیر پوست شهر-171
شادی قشنگ پیر
نسرین ظهیری

سیب‌ها را می‌دهم دست حاجیه‌خانم. می‌گذارد وسط سفره. سیب‌ها برای فاتحه پنج‌شنبه از راه دور آمده‌اند. بوی سیب‌قرمز شهرم، هوا را خوشمزه می‌کند. سیب‌ها به لهجه خودم، دلبری می‌کنند؛ میان انبوه‌ آش شله‌قلمکار و حلواهای دست‌پخت زن‌های قدیمی. زن‌ها دور سفره، کتاب دعا به‌دست آخرین ذکرها را می‌خوانند. پرچم سه‌رنگ ایران را گذاشته‌اند وسط سفره. آخرین ذکرها بلندبلند گفته می‌شود، آخرین دعاها، آخرین صلوات‌ها فرستاده می‌شود. وقتی نوبت دعا به بچه‌های تیم ملی می‌رسد، حاج‌خانم‌های عمردیده، با تمام وجودشان آمین می‌گویند و دست‌ها را با تمنای بیشتری بالا می‌برند. صورت‌ها سمت خدا، چشم‌ها ورای سقف، آن سوی آسمان را نشانه گرفته‌اند.
محبت‌خانم دست می‌کند تا سیب قرمزی بردارد. سرش را بالا می‌آورد و نگاهم روی گونه‌های چروک‌خورده‌اش مات می‌ماند. روی گونه‌های کهنه محبت‌خانم، پرچم سه‌رنگی نقاشی شده، با دقت و بدون بیرون‌زدگی. پرچم چروک می‌خورد وقتی محبت‌خانم می‌خندد: «می‌بینی مامانِ مسیح، نوه‌ام چه کرده با من. با گواش، لپام‌رو رنگ کرده پدر صلواتی. گفته عزیزجون، خیر سرت کمتر بخند، چروک نشه پرچمی که کشیدم. اما هرچه می‌کنم امروز بیشتر از همیشه خندم می‌گیره، خوشگل شدم، نه»...
به محبت‌خانم اطمینان می‌دهم که شده عین یک دسته‌گل، عین قرص‌ماه. سفره کم‌کم جمع می‌شود و این‌جور که پیداست قرار است خانم‌جلسه‌ای‌ها با هم، بازی ایران و چین را ببینند .
بازی که شروع می‌شود پیرزن‌ها چشم از تلویزیون برنمی‌دارند، آن‌ها بازی ایران و چین را می‌بینند و من بازی نگاه آن‌ها را. بازی امیدها، بازی آرزوها. بازی دل جوان و گونه‌های پیر. پارادوکس تمنا و امید. پیرزن‌ها اینجا راحت‌اند انگار. با هر حرکت تیم که بوی گل می‌دهد تن سنگین دردمندشان را به هوا پرتاب می‌کنند. زانودرد یادشان رفته و کمرهایشان از درد دیر سال کهنه رها شده .
جوان‌های ایرانی می‌دوند. مادربزرگ‌ها خیز برمی‌دارند، ایران گل دوم را که می‌زند محبت‌خانم از حال می‌رود. گونه‌هایش رنگ‌به‌رنگ می‌شود. آب‌قند می‌آورند محبت‌خانم حالش روبه‌راه می‌شود. به خودش می‌آید و کش‌دار و غلیظ می‌خندد. پرچم قشنگ روی گونه‌هایش دوباره چروک می‌خورد.