جشن بیکران
چگونه کتابی به چاپ پانزدهم رسیدهاست
تاریخ عشق، نیکول کراوس، ترانه علیدوستی، نشر مرکز، 262 صفحه
مهرآذین بشیریراد
نیکول کراوس در کتاب «تاریخ عشق» چند داستان را بهطور موازی روایت میکند که نقطه اشتراکشان چیزی نیست جز عشق! فرقی نمیکند لئوپلد گورسکی، پیرمرد عزلتنشین باشد یا مادر آلما یا حتی لیتوینف که اصولش را زیرپا گذاشته، تنها چیزی که اهمیت دارد این است که تمام شخصیتها عاشقاند و انگار آلما، نام تمام زنان تاریخ باشد! کتاب با توصیف آپارتمان شخصیت اول داستان شروع میشود: «آگهی فوتم را که بنویسند، فردا یا پس فردا، در آن خواهند گفت از لئو گورسکی آپارتمانی پر از کثافت بجا مانده است. عجیب است که تا به حال زنده به گور نشدهام. خانه بزرگی نیست. باید تمام تلاشم را بکنم که راه میان تخت و توالت، توالت و میز آشپزخانه، میز آشپزخانه و در ورودی را باز نگه دارم....» در فصل بعد با آلما سینگر آشنا میشویم، دختر کوچکی که به همراه برادر کوچکترش، حاصل ازدواج عاشقانه پدر و مادرشان است، پیوند عاشقانهای که با بیماری پدر به اتمام میرسد: «دوست داشت آشپزی کند و بخندد و آواز بخواند، بلد بود با دستهایش آتش درست کند، چیزهای خراب را درست کند و توضیح بدهد که اجسام چطور به فضا پرتاب میشوند، اما در عرض نه ماه مُرد...» عشق پدر آلما، اما هرگز از دل مادر بیرون نرفت و همین معضل بزرگ آلمای داستان است: «او عشق به پدرم را به سرزندگی تابستان آشناییشان نگه داشته است. زندگی را پس زده تا این کار را بکند...» در فصول بعدی با لیتوینف آشنا میشویم، شخصیتی که داستانها را بههم متصل میکند و گرهگشای معمایی است که در حین داستان، حول کتاب «تاریخ عشق» مطرح میشود. شاید این کتاب به علت روایات تودرتو و نامهای مشابه شخصیتهای مختلف، در ابتدا گیجکننده بهنظر برسد، اما کشش بینظیر داستان در کنار ترجمه روان ترانه علیدوستی مانع از کنار گذاشتن کتاب میشود و در این صورت است که شما میتوانید بدون گمکردن خط داستان و فراموشکردن اتفاقات پیشین، در عرض چند روز کتاب را به اتمام برسانید. جاذبه این کتاب، علاوه بر داستان خواندنیاش، شاید برمیگردد به جملات صمیمی و حس همزادپندارانه مخاطب با شخصیتهای تاریخ عشق و همه اینها شاید برای تجربه آشنای عشق باشد که حسی یکسان را در تمام مردم جهان ایجاد میکند. اگر اهل خط کشیدن زیر جملات کتابها باشید، در این کتاب جملههای منتخب بسیاری پیدا خواهید کرد. مثل زمانی که لئوپلد احساساتش را چنین توصیف میکند: «و اگر مردی که روزی روزگاری پسری بود که قول داده بود تا عمر دارد دختر دیگری را دوست نداشته باشد سر قولش ایستاد، برای این نبود که یک دنده یا حتی وفادار بود، بلکه دست خودش نبود...» یا زمانی که دایی جولیان برای خواهرزاده عزیزش مینویسد: «وقتی چشم چیز زیبایی را میبیند، دست دوست دارد نقاشیاش کند.» از دلایل دیگر دلنشینبودن کتاب میتوان به گریزهای کوتاه شخصیتهای داستان به هنرمندانی مثل جاکومتی و نویسندگان و کتابهایی مثل سروانتس و شازده کوچولو اشاره کرد. این کتاب که در آذرماه 1395 منتشر شد، تاکنون بیش از 15بار تجدید چاپ شده است.