پشت تلفن گفتم: «کلمهای 12تومان.» بیفکر، بلافاصله گفت: «کمتر نمیشود؟» با اینکه لجم گرفته بود، ملاحظه آشنایی را کردم که ما را بههم معرفی کرده بود، گفتم که بهخاطر فلانی با شما کلمهای 10تومان حساب میکنم. باز هم دلش راضی نشد و چکوچانه برای پایین بردن دستمزد را به جلسه حضوری موکول کرد. در جلسه، مجله شماره قبل را گذاشت جلویم. ورق زدم و گفتم: «بیشترش آگهی است.» تایید کرد و گفت: «32صفحه آگهی و 32صفحه مطلب.» بعضی از مطالب هم رپورتاژ بودند و یک حساب سرانگشتی میگفت این مجله سود خالص است. ولی شروع کرد به نالهکردن بابت پول کاغذ و چاپ و اینکه کارشان فرهنگی است و من هم که فرهنگیام، باید درکش کنم. توی دلم گفتم: «مگر فرهنگیها توی همین مملکت زندگی نمیکنند؟ مگر آنها قرار نیست قبض آب و برق و گاز را بپردازند، کرایه تاکسی و اتوبوس بدهند؟ مگر ویزیت دکتر و مایحتاج اولیه زندگی فرهنگیها رایگان است؟» اما در ظاهر خشمم را خوردم و گفتم: «مجله شما نهایتا 20هزار کلمه مطلب داشته باشد، این یعنی هزینه ویراستاری هر شماره 200هزار تومان میشود.» دیدم که جا خورد. حتی در ذهنش یک حسابکتاب ساده نکرده بود و فقط میخواست تخفیف بیشتر بگیرد. کلمهای 10تومان را قبول کرد.
بهعنوان کسی که چند سالی است ویراستاری هم به مجموعه وظایفش اضافه شده، باید بگویم که شاید بزرگترین مشکل همین باشد؛ دیوار کوتاه. دیوار جماعت ویراستار زیادی کوتاه است. قبول دارم که بعضی از ویراستارها اخلاقهای عجیب و غریب و بدی دارند. از قدیم عادت داشتهام اگر یک سوزن به دیگران میزدهام، جوالدوز را هم به تن خودم فرو میکردهام. بین ویراستارها پیدا میشوند کسانی که سودای نوشتن در سر داشتهاند و چون دیدهاند آنطرف نمیتوانند به موفقیتی دست پیدا کنند، دست به دامن ویراستاری شدهاند. موقع کار مدام غُر میزنند، از کاه کارهای کوچکی که برای هر مطلب انجام میدهند، کوه میسازند و شروع به تحقیر نویسندهها میکنند، اما همه اینطور نیستند.
کتابی دستم رسیده بود از دسته عامهپسندها. بهتر است بگویم عوامپسند، چون پسند عامه مردم لزوما چیز کمارزشی نیست. کل کتاب به زبان محاوره بود و کار را فوری و فوتی میخواستند. ویراستارها میدانند که نوشتن به زبان محاوره هم قواعد خودش را دارد. کار را براساس همان قواعد ویرایش کردم. سخت بود چون از آنچه میخواندم، لذت نمیبردم. شب را به صبح دوختم که کار تمام شود و مبلغی دستم را بگیرد. کتاب را تحویل دادم، اما خبری از پولش نشد. دوستی این کتاب را به من سپرده بود و خجالت میکشیدم سراغ حقالزحمه را بگیرم. به خیالم دیر یا زود مبلغ پرداخت میشد و لازم نبود کولیبازی دربیاورم. چند وقت بعد، اتفاقی آن دوست را دیدم. از در گلایه وارد شد و گفت: «ما میخواستیم کتاب را بکوبی و یک چیز نو تحویل دهی.» منظورش این بود که کتاب را به زبان محاوره نمیخواست. گفتم که باید این موضوع را موقع تحویل کتاب میگفت. زیر بار نرفت که اشکال از خودشان بوده و به همین راحتی زحمت بیخوابیهای شبانهام دود شد و رفت هوا.
اگر بخواهم از این قصهها بگویم، میشود تا مدتها کل صفحات این هفتهنامه را قلمی کرد. به نظرم شانس آوردهاید که من از دسته غرغروها نیستم!