printlogo


ساختمان نیمه‌کاره-56
بوی جبهه‌ و ایثار
مسعود مشایخی

مهرماه از راه رسیده و کارهای ما کمی سبک شده و مجالی برای استراحت پیدا کرده‌ایم. هرسال مهرماه که می‌آید شرایط آب‌وهوایی را هم با خودش کمی تغییر می‌دهد و هوا خنک می‌شود اما امسال برخلاف سال‌های قبل مثل اینکه تابستان و گرما قصد رفتن ندارند و هوا کماکان گرم است و کار کردن سخت و طاقت‌فرسا. با این حال با جنب‌وجوش مردم و رفت‌وآمد بچه‌مدرسه‌ای‌ها می‌توان تغییر فصل را احساس کرد.
البته جنب‌وجوش مدرسه‌ها و دانش‌آموزان به محل کار ما هم سرایت کرده است. چند نفر از بچه‌ها که از دوستان سن‌بالای ساختمان هستند درگیر ثبت‌نام و خریدلباس و سرویس گرفتن و تهیه لوازم‌ تحریر برای بچه‌های خود هستند. حسن یکی از همین دوستانمان است که به خاطر عیال‌وار بودن، به‌قول بچه‌ها در همه رده‌های سنی و تحصیلی دانش‌آموز دارد. بچه‌ها به شوخی می‌گویند رونق مدارس شهر از حسن است!
حسن می‌گوید هرچه برای بچه‌هایش خرید می‌کند تمامی ندارد و هنوز لوازم‌ تحریر و کتاب‌های بچه‌ها مانده است. یاسر هم تنها دخترش به کلاس دوم می‌رود و اگرچه دردسر ثبت‌نام نداشته اما از سرویس گرفتن و خرید لباس نالان بود. 
دیروز وقت صبحانه هر کدام از بچه‌ها خاطره‌ای از دوران مدرسه‌اش تعریف می‌کرد. الیاس با آب‌وتاب از شیرین‌کاری‌های دوران مدرسه‌اش می‌گفت.
اینکه چگونه سر معلمانش به‌اصطلاح کلاه می‌گذاشته و از مدرسه فرار می‌کرده. محمد که «خندوانه» ساختمان نیمه‌کاره است، وسط خاطره‌گویی الیاس تکه انداخت که همین کارها را کرده‌ای که مجبور شده‌ای کارگری کنی وگرنه الان برای خودت دکتر یا مهندس بودی! محمد خودش هم چند خاطره جالب تعریف کرد و همه را حسابی خنداند.
دوباره رفت‌وآمد بچه‌مدرسه‌ای‌ها از جلوی ساختمان ما شروع شده و شورونشاطی به این محله داده که معمولا سوت‌وکور است. قبلا گفته بودم که انتهای بلواری که ساختمان ما در آن قرار دارد گلزار شهدای شهر واقع شده است. این روزها که سالروز آغاز جنگ تحمیلی و دفاع مقدس است شاهد ادای احترام مردم به شهدای گرامی هستیم. دو سه روز قبل هم رژه نیروهای مسلح از این بلوار تا گلزار شهدا برگزار شد.
جمعه خانه بودم و سرگرم تماشای تلویزیون، که یکی از شبکه‌ها فیلم شیار 143 را پخش ‌کرد. راجع به آن زیاد شنیده بودم اما موفق به تماشای آن نشده بودم. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. خیلی خوب حال و هوای خانواده‌هایی را به تصویر کشیده بود که بچه‌هایشان به جبهه رفته بودند. تصور شرایط این خانواده‌ها خیلی دور از ذهن و سخت است. وقتی شهید می‌آوردند و همه محله عزادار می‌شد سن زیادی نداشتم و درک درستی از شرایط آن روزها نداشتم. خانواده شهدا و رزمندگان آن روزها ساعت‌های بسیار سختی را پشت سر گذاشته‌اند و رنج‌های بسیاری برده‌اند. نیاز است به این خانواده‌ها توجه ویژه‌ای شود. 
فراتر از آن باید پدرومادرهایی که فرزندان خود را تقدیم این خاک کرده‌اند ارج گذاشته شوند و برای نسل جدید گفته شود که این والدین چه سختی‌هایی کشیده‌اند و برای وطن چه داغی را تحمل کرده‌اند. این وظیفه‌ای است که نباید فراموش شود. 
در ساختمان ما احمدآقا، که سال‌ها در جبهه بوده و به قول خودش در منطقه عملیاتی جنگیده، این روزها خاطره‌های زیادی برای بچه‌ها تعریف می‌کند. احمدآقا معمولا فقط سال‌تاسال و در چنین روزهایی از جبهه و دفاع برای ما می‌گوید. در همین روزهایی که همه‌جا رنگ‌وبوی جبهه به خود می‌گیرد. احمدآقایی که هیچ منتی برای حضور در جبهه بر کسی ندارد و تا به حال حاضر نشده از هیچ سهمیه و امتیازی استفاده کند و هنوز از اینکه با کارگران دمخور است خدا را شکر می‌کند.