printlogo


بهبود
خوشحالی چیزی نبود که همسایه‌مان تصور می‌کرد
نادر جدیدی

مدت زیادی طول کشید تا به این نقطه رسیدم. برای منی که تا سال‌ها، تعریفم از موفقیت، مفید بودن و رشد کردن، شبیه چیزی بود که آدم‌های اطرافم تصور می‌کردند، این تغییرات به‌سادگی اتفاق نیفتاد. راستش را بخواهید، اصلا وقتی به مسیر تغییر وارد شدم، حتی آن را مثبت یا آرامش‌بخش تصور نمی‌کردم.
ماجرا از تمدید نشدن قرارداد کاری‌ام شروع شد. دو سال پیش، درست زمانی که خودم را در بهترین وضعیت کاری می‌دیدم، به من گفتند که نیازی به تخصصم ندارند. فکر کردم همه چیز برایم تمام شده است. آن روزها من، جز کارم چیزی نداشتم که به‌خاطرش سرِ پا بمانم. من هر روز از ساعت 7 صبح، از خانه بیرون می‌زدم و بعد از تمام شدن کارم در حوالی 5/7 شب، یک شام حاضری می‌خوردم، دو قسمت سریال می‌دیدم و می‌خوابیدم. خوب تصورش سخت نیست. می‌توانید بفهمید که بعد از بیرون آمدن از آن شرکت، چه بر سر 24ساعت من آمد. من ماندم و شام حاضری و دو قسمت سریالی که به زحمت دو ساعت از روزم را پر می‌کردند.
هفته‌های اول به کرختی و افسردگی گذشت. در صنعت ما، بازار کار آن‌قدر خوب نبود که به‌راحتی کار تازه‌ای دست‌وپا کنم. پول تسویه‌حسابم را از شرکت گرفتم و برای پرداخت اجازه‌خانه آن ماه و ماه‌های پیش ‌رو کنار گذاشتمش. برای من که خرید کردن یکی از لذت‌بخش‌ترین تفریحات زندگی‌ام بود، حالا باید برای خرید مایحتاج خانه هم دست به عصا حرکت می‌کردم.
سه ماه گذشت، هنوز کار پیدا نکرده بودم یا بهتر است بگویم هنوز کاری که مایه خوشحالی‌ام شود را پیدا نکرده بودم. هیچ پولی باقی نمانده بود. اصلا نمی‌دانستم ماه‌های پیش رو را چطور باید بگذرانم. آن روز تصمیم به تغییر‌کردن نگرفتم. مجبور شدم تغییر کنم.
دوستم پیشنهاد کرد که برای کافه‌شان عصرانه درست کنم؛ قبول کردم، اما کفاف خرجم را نمی‌داد. با چند کافه صحبت کردم. از کارم خوششان آمد. صبح‌ها کیک درست می‌کردم و عصرها چند لقمه کوچک. اوضاع بهتر شد. می‌توانستم در این شهر شلوغ دوام بیاورم. اما همه‌اش این نبود. همه‌اش پولی که به صاحبخانه، پمپ‌بنزین، قصابی و خواربارفروشی می‌دادم نبود. من خوشحال بودم. خلق کردن خمیرهای پوک و ترد ساندویچ‌، ترکیب‌کردن سس‌های تازه و البته کار کردن در خانه، با موسیقی آرامی که به سلیقه خودم انتخابش می‌کردم هم در خوشحالی‌‌ام تاثیر داشت.
حالا نزدیک به دو سال از آن روزها گذشته. کمی بعد از آنکه فهمیدم خلق طعم‌های تازه، بیشتر از کار سابقم خوشحالم می‌کند، چند تکه طلایی که در کشو باقی مانده بود را فروختم و یک کارگاه کوچک اجاره کردم.  دو زن سرپرست خانوار همراهم شدند. کارگاه کوچکمان تنها با سه نفر اداره شد و ترکیب کردن سیر با گوجه تازه، مایه خوشحالی ما شد.