سالها قبل زمانی که بچه بودم، توی محله ما کارگری بود به اسم حسن. محله ما یکی از محلههای حاشیه شهر و در جنوبشهرمان واقع شده بود.
علاوه بر ماجراجویی و لوطیگری جوانهایش، یک همبستگی خاصی که ذات این نوع محلههاست، در بین همه اهالی محله موج میزد. حسن هم از اعضای همین محله بود.
صبح زود دوچرخه رالی قدیمیاش را سوار میشد و تند رکاب میزد و برای کار، به میدان کارگران شهر میرفت. عصرها هم کمرمق و خسته به خانه برمیگشت. آدم ساکت و کمحرفی بود و سرش توی لاک خودش بود.
با سبیلهای پرپشت و ریش همیشه نامرتبش، قیافه با ابهتی داشت و خودبهخود از او میترسیدیم. اگر از کنارش رد میشدی و سلام نمیدادی، فوراً عکسالعمل نشان میداد و به بیادبی متهمت میکرد. گاهی اوقات که حالش خوب بود، ته شوخیاش این بود که سر دوچرخه را به سمتت بچرخاند و سربهسرت بگذارد، از زیر سبیل، لبخندی بزند و دوباره اخمهایش را درهم بکشد تا به قول خودش پررو نشوی.
آدم مردمداری بود. هرجا همسایهها به کمک احتیاج داشتند، بدون چشمداشت میآمد و از جان و دل کار میکرد و هیچ گله و شکایتی نداشت. بعضی روزها که ما در کوچه و محله مشغول بازی و سر و صدا بودیم، با حسرت نگاهمان میکرد. خدا چند دختر قدونیمقد به حسن داده بود. اما او دلش پسر میخواست. میخواست بعد از او، نسلش ادامه داشته باشد و ولد و وارث پسری میخواست. مدتی که گذشت دیگر از نگاههای حسرتبار حسن خبری نبود. حالا خودش صاحب پسری شده بود و آن شده بود همه دنیای حسن. روزها از پی هم میگذشت. ما بزرگتر شدیم، حسن مسنتر و پسرش بالندهتر. یک روز ناگهان خبر تلخی در محله دهانبهدهان و گوشبهگوش پیچید، پسر حسن با موتورسیکلتی که حسن با هزار قرض و پول کارگری برایش خریده بود، تصادف کرده و از دنیا رفته. همه محله عزادار شد. بیچاره حسن، مثل دیوانهها شده بود. حسن یکشبه صدسال پیر شد. از آن روز دیگر همان معدود خنده و شوخیهایش را هیچکس ندید. سالها از آن روزها گذشت. خیلی کم و بهندرت حسن را میدیدم. اینکه سلامش میدادی یا نه، دیگر برایش اهمیت نداشت. بیتفاوت از کنارت رد میشد و میرفت. تا اینکه چند روز قبل به یکی از ساختمانهای کناریمان رفتم تا دوستم را ببینم. دیدم حسن آنجا مشغول کار است.
چقدر پیر و شکسته شده بود. اما هنوز مثل گذشته چابک و بامهارت بیل میزد و کمکاری نمیکرد. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. بعد از گذشت سالها، مرا بهخاطر نیاورد. خودم را معرفی کردم و کلی توضیح دادم و نشانه آوردم تا من را شناخت. نشستیم و از خاطرات آن دوران و از همسایهها حرف زدیم. با دیدن حسن، یکباره تمام خاطرات دوران بچگی از جلو چشمانم رد شد.
دیگر نه از آن جذبه و جبروتش خبری بود و نه آن قامت بلند و دستهای پرتوانش. اما حسن مثل قدیم، همچنان ساده و صمیمی و باصفاست.