printlogo


گپی با پیرمرد گل فروش چهارراه ولیعصر
گل‌فروشی که سوابق بیمه‌ای‌اش گم‌شده!
المیرا حسینی

خودش داخل مترو ایستاده و کوزه‌های بزرگش را بیرون گذاشته. می‌گوید همین چند دقیقه قبل، حراست مترو به او گفته که اجازه ندارد وسایلش را داخل بگذارد. سوز خشک پاییزی به صورتمان می‌زند. می‌پرسم شهرداری اذیت نمی‌کند؟ می‌گوید: «اذیت که نه. هر از گاهی آن‌ها هم می‌آیند و می‌گویند اجازه ندارم این کوزه‌ها را بیرون بگذارم، من هم منتقلشان می‌کنم داخل مترو، تا بروند. از طرفی حراست مترو می‌گوید گل‌هایم را داخل نگذارم که دوباره آن‌ها را می‌گذارم بیرون.» حسین‌آقای 65ساله این ماجرای گیرکردن بین مسئولان مترو و شهرداری را با لبخند بزرگی که روی لب دارد، تعریف می‌کند.
می‌گوید اگر سوابق بیمه‌اش کامل بود، احتمالا الان مجبور نبود برای اندکی درآمد بیشتر، کنار خیابان، گل بفروشد. او درباره سال‌هایی که کار کرده است، می‌گوید: «اصالتا آذری هستم. از 16، 17سالگی آمدم تهران. کارگری می‌کردم. کارگر ساده بودم. این چیزی که برایتان می‌گویم، مربوط به سال‌های قبل از انقلاب می‌شود. اول، سازمان گسترش بودم که جلو جام‌جم است و بعد هم زمان ساخت ساختمان شیشه‌ای صداوسیما، آرماتوربندی می‌کردم و جوشکاری. این ساختمان شیشه‌ای یک سری ستون‌های فلزی دارد که من زده‌ام. همان زمان‌ها زن گرفتم، ولی نه از تهران، از همان شهر خودم و باز برگشتم. انقلاب که شروع شد و اوضاع کار به‌هم ریخت، مدتی رفتم شهرستان و بعد از انقلاب دوباره برگشتم. باز هم کارگری کردم. همان کارهای آرماتوربندی و جوشکاری که قبل از انقلاب بلد بودم، تا اینکه به‌عنوان کارگر تاسیسات، رفتم صداوسیما.»
شاید اگر بدقولی یکی از مسئولان سرپرستش در آن سال‌ها نبود، تصویر زندگی‌اش این روزها، شکل متفاوت‌تری به خود می‌گرفت. او درباره اینکه چه شد که مجبور شد از شغل خود بیرون بیاید، می‌گوید: «آن زمان هنوز استخدام رسمی نشده بودم و تمام سعی‌ام را می‌کردم این اتفاق بیفتد. سال‌ها در بخش تاسیسات صداوسیما فعالیت می‌کردم. آن زمان سرپرستمان فردی بود که هنوز هم اسمش را فراموش نکرده‌ام؛ قربانی. سال 65، نزدیک عید بود، حق و حقوقم را کامل نداد. از پاداش شب عید زده بود. من هم با او بحثم شد و از صداوسیما زدم بیرون و رفتم سراغ کارگری. تا اینکه سال69، دوباره برگشتم صداوسیما و در بخش تاسیسات صداوسیما استخدام شدم. چند سال بعد هم منتقل شدم به بخش حراست سازمان.»
سال 94، از شغل دائمش خسته می‌شود و تصمیم می‌گیرد، خود را بازنشسته کند. اما به‌خاطر اینکه بین پرداختی بیمه‌اش وقفه افتاده است، نمی‌تواند تمام سوابقش را احیا کند: «من با 24سال بیمه، بازنشسته شدم، یعنی 24روز حقوق. سوابق یک بخش از سال‌های بیمه‌‌پردازی‌ام در سیستم ثبت نشده‌بود. هرقدر هم دنبالش رفتم، نتوانستم مدرکی پیدا کنم که بتواند ثابت کند من بیش از این‌ها حق‌بیمه پرداخت کرده‌ام. این مشکلات برمی‌گردد به زمانی که همه چیز دستی انجام می‌شد و یک سری از مدارکم گم‌وگور شده بود. الان وضعیت کسانی که 30 ساله بازنشسته شده‌اند، از من خیلی بهتر است.»
آن زمان که از کار بیرون می‌آید، حقوق دریافتی‌اش یک‌میلیون و 700 هزار تومان بوده و با بازنشستگی، 300 هزار تومان از حقوقش کم می‌شود. او درباره دریافتی این روزهایش می‌گوید: «بعد از چند سال، تازه حقوقم به حدود دو میلیون تومان رسیده، ولی خب، کم است و کفاف زندگی را نمی‌دهد. الان مستاجرم، ولی دارم شریکی خانه می‌سازم که صاحب خانه شویم و مجبور نباشیم اجاره بدهیم. به خاطر  حقوق کم و بدهکاری مجبورم که بیایم و اینجا بایستم و گل بفروشم. وگرنه این کار را دوست ندارم. از سر ناچاری است.» او هرروز صبح می‌رود بازار گل، بعد آن‌ها را می‌برد خانه. دسته‌دسته می‌کند و بعدازظهر که می‌شود، می‌آورد اینجا. به دسته‌های داوودی و رز و نرگس اشاره می‌کند و می‌گوید: «همه این‌ها شده 300هزار تومان. ولی معمولا از این مقدار، آخر سر مجبور می‌شوم 50هزار تومانش را بریزم دور، چون خراب می‌شود. آب کوزه‌ها را هم هر روز عوض می‌کنم. خوبی‌اش این است که مجبور نیستم هربار این گل‌ها را با خودم ببرم خانه و بیاورم. چند ساختمان آن‌طرف‌تر سرایداری دارد که با من آشناست. شب‌ها گل‌هایم را می‌برم آنجا. شبی پنج هزار تومان می‌گیرد و اجازه می‌دهد گل‌ها توی ساختمان باشند. بعدازظهر هم می‌آیم و تحویلشان می‌گیرم و کارم را شروع می‌کنم.»
یکی، دو سال است که پاتوقش همین مترو چهارراه ولیعصر است. می‌گوید اینکه هرکس کجا گل بفروشد، سازماندهی‌شده نیست. حداقل برای او که این‌طور نبوده. کسی هم مزاحمش نشده و جایش را نگرفته است. اوایل پشت چراغ‌قرمز پارک‌وی گل می‌فروخته و بعد هم آمده اینجا. از روزهایی که به این شغل روی آورده هم خاطرات تلخ و شیرین جالبی دارد: «یک بار فردی توی ماشین نشسته بود و خانمی هم کنارش بود. چراغ، سبز شد، گفت گل را بده، آن‌طرف چراغ می‌ایستم و پولت را می‌دهم. گل را دادم و چراغ را رد کرد و نایستاد. پلیس راهنمایی و رانندگی که آنجا ایستاده بود، ماجرا را دید. گفت پولت را که نداد، چرا نمی‌روی دنبالش؟ گفتم چطور بروم؟ من که وسیله‌ای ندارم. خودش سوار موتورش شد و رفت دنبال ماشین. اتفاقا پیدایش کرد و او را برگرداند که پول گل را حساب کند. راننده طلبکار هم بود. وقتی آمد، گفت تو خجالت نکشیدی به‌خاطر پول گل، پلیس خبر کردی؟ پلیس هم گفت اولا که او نگفت، خودم ماجرا را دیدم. ثانیا، آن کسی که باید خجالت بکشد، تویی که پول گل را حساب‌نکرده، دَر رفتی. پلیس خیلی خوبی بود. دستش درد نکند. هر وقت یادش می‌افتم، برایش دعا می‌کنم. حقم را از آن مرد گرفت.»
حاصل زندگی‌اش پنج فرزند است که سه نفرشان ازدواج کرده‌اند و دوتایشان نه. از این دو فرزند هم، یکی رفته آلمان، دنبال کار. باقی که تهرانند، کار آزاد دارند؛ مغازه‌ای اجاره کرده‌اند و روزگار می‌گذرانند. آخرین پسرش هم متولد70 است که وردست عمویش در مغازه پیچ‌و‌مهره‌فروشی کار می‌کند. از هر دری که با او وارد گفت‌و‌گو می‌شوم، تنها یک خواسته را مطرح می‌کند و آرزوی اول و آخرش همان است: «مهم‌ترین چیز در حال حاضر در زندگی‌ام این است که مستمری بازنشستگی‌ام کمی بالا برود و زندگی‌ام راحت‌تر شود. الان اوضاع خیلی سخت است. اگر کمی حقوق‌ها را بالا ببرند، دیگر مجبور نیستم به‌خاطر بدهی‌ها و هزینه‌های زندگی، ساعت‌ها بایستم اینجا و گل بفروشم. توقع زیادی هم ندارم. افزایش حقوق در حدی باشد که آدم بتواند در این گرانی‌ها چرخ زندگی‌اش را بچرخاند. اگر همه سوابق بیمه‌پردازی‌ام موجود بود، الان حال و اوضاعم این نبود. مثل باقی دوستانم که حقوق بازنشستگی کامل می‌گیرند، می‌توانستم با حقوق بیشتری بازنشسته شوم و دست‌فروشی نکنم.» حسین‌آقا هرچند خوش‌اخلاق است و از روزهای خوب و بدش با لبخند یاد می‌کند، اما حاضر نمی‌شود در قاب دوربین جا بگیرد. می‌گوید دوست ندارد عکسش در روزنامه کار شود و اضافه می‌کند: «یعنی این حرفی که زدم، اثری هم دارد؟ کاش کسی این مطلب را بخواند و به این خواسته من رسیدگی کند و حقوق بازنشسته‌هایی مثل من را یک مقدار بالاتر ببرند. البته خدا را شکر می‌کنم. کسانی را می‌شناسم که وضعیت دریافتی‌شان از من هم بدتر است و ماهانه یک‌میلیون و 200، 300 هزار تومان درآمد دارند. ای کاش فکری به حال حقوق بازنشسته‌ها بکنند.»