گلفروشی در هر کشوری مخاطرات و سختیهای خودش را دارد، مثلا در انگلیس، گلفروشهای سنتی رقابت تنگاتنگی با سوپرمارکتهایی دارند که گلها را ارزانتر به مشتریها میفروشند. در این میان، گلفروشها باید برای خود مزیت رقابتی ایجاد کنند؛ کاری که دنیس و استرم در مغازه خود در هرتفورد شایر انجام میدهند. آنچه در پی میآید، گزارشی است از کار این دو جوان گلفروش.
عذاب وجدان صدایش را حتی از پشت گوشی هم میشد تشخیص داد. تُن صدایش بوی ترس میداد. فرق بین زنبق و قاصدک را هم نمیدانست، اما یک چیز روشن بود، میخواست دستهگلی برای آرامکردن همسرش به خانه بفرستد.
«ما همیشه میتوانیم بفهمیم که یک مرد دچار مشکل شده.» جین دنیس، صاحب یک گلفروشی در «هرتفورد شایر» انگلیس این را میگوید و اضافه میکند: «مهم این است که بفهمیم مشکل چقدر بزرگ است تا ببینیم چطور میتوانیم کمکش کنیم تا از شر آن خلاص شود.»
بر اساس ذات و طبیعت گناهش و ترجیحات یاری که در حقش خطا شده، راه نجات ممکن است گلهای داوودی باشد یا یک شاخه رُز یا یک دستهگل آرایششده لیسیانتوس. آینده رابطه در دست استرم امین است، خالق دستهگلهایی که باعث تفاوت این گلفروشی با دکههای گلفروشی دیگر میشود. او و دنیس حتی به گناهکاران مضطرب کمک میکنند تا جمله مناسبی بنویسند و بعد از ارسال دستهگل به او، یک پیامک میزنند با این امید که همه چیز بهخوبی پیش برود.
آنها منعطفانه جوابگوی تقریبا هرنوع درخواستی هستند، دستهگلهای آنها به دنیا آمدن نوزادان را تبریک میگویند، عروسیها را تزئین میکنند، فارغالتحصیلیها را جشن میگیرند، به بیماران آرامش میبخشند و مردگان را محترم میشمارند. پشت هر سفارش یک داستان بهخصوصی است و درک ابتدایی از روانشناسی برای گلآراهای مدرن همانقدر مهم و حیاتی است که رابطه با گیاهان. گلها بهتنهایی درآمدزایی آنچنانی ندارند، زیرا آنها بهراحتی و با قیمت بسیار پایین در هر سوپرمارکتی پیدا میشوند.
«در رکود اقتصادی، گل اولین چیزی است که حذف میشود.» این جمله را استرم بیستوهفت ساله میگوید. البته او شاهد بازگشت رسم خرید گل برای هدیه بردن در مهمانیهای شام است. افرادی که میخواهند هدیه معطری ببرند، میتوانند با نصف قیمت گلفروشی، دستهگلی از یک پمپ بنزین بخرند، ولی وقتی هر شاخه با نهایت دقت انتخاب و تزئین میشود، قطعا پیام باشکوهتری به صاحبخانه میرساند. استرم در حالی که شاخههای اُکالیپتوس را هرس میکند، میگوید: «مردم فقط به ظاهر گلها نگاه میکنند، بدون آنکه به کیفیت آنها فکر کنند. گلهای ما بهصورت تازه از گلخانه به اینجا آورده میشوند تا از آنها در یخچال نگهداری شود و آماده شوند، اما گلهای سوپرمارکتها تا دو روز در انبارها میمانند و بدون شرایط مناسب در سطلها به فروش میرسند.» در حالی که استرم در اتاق پشتی مشغول هرس شاخههای اُکالیپتوس است، یک خانم پیر، وارد فروشگاه میشود و نگاه مضطرب و سردرگمی دارد. دنیس با مهربانی به او نزدیک میشود. مشتری برای مراسم خاکسپاری یکی از بستگانش گلی میخواهد، ولی نمیداند از کجا شروع کند. دنیس توجه او را از تاج گل به سبد گلی جلب میکند که بعد از مراسم میشود آن را به یک بیمارستان اهدا کرد. سپس در نوشتن کارت روی سبد به او کمک میکند، چون مشتری از دستخط خود راضی نیست. دنیس میگوید: «بخش بزرگی از کار ما داشتن گوش شنواست.» پیشبینی تقاضای روزانه، ویژگی است که اگر دقیق برآورد نشود، میتواند یک کسبوکار را از بین ببرد. موجودی گلفروشیها سرمایهای فاسدشدنی است، اما در نهایت پول برای استرم و دنیس کماهمیت است، بلکه برای آنها درستی پیغامی که گلها برای هر مخاطب میفرستند، ارزشمند است.