حمید و اسماعیل گوشهای از ساختمان مشغول جوشکاری بودند. حامد هم در یکی از واحدها در حال گچکاری بود.
حسن هم در گوشهای دیگر از ساختمان داشت وسایل و ابزار بناییاش را تعمیر و مرتب میکرد. امید، برادرش علی و پسرانش حبیب و امیر، مشغول تخلیه کامیون مصالح بودند. هوا تا حدودی ابری بود. اما نه از آن ابرهای تیره و بارانزا. ابری سفید که نشانی از بارندگی نداشت و فقط آمده بود هوا را لطیف کند.
نسیم صبحگاهی و خنده و شادی بچههای ساختمان، نوید یک روز شاد و خوب را میداد.
اما همه اینها آرامش قبل از توفان بود. ساعتی از صبح گذشته بود که ماشین وانتی جلو ساختمان ما ایستاد. زن و مردی از آن پیاده شدند.
جوان را شناختم. داماد امید بود. مرد جوان به بالای کامیونی که امید و پسرانش بار آن را تخلیه میکردند سرکی کشید. چیزی گفت و غرولندکنان از کامیون پایین پرید و از آن دور شد. هنوز چند قدمی نرفته بود که حبیب و امیر، پسران امید، با چوب و چماق به طرفش حملهور شدند. درگیری شروع شد و زدوخورد شدیدی بهوجود آمد.
پیرمرد، تا با پاهای کمرمق و دستهای لرزانش از پلههای آهنی کامیون پایین بیاید، درگیری به اوجش رسیده بود. امید فوراً خودش را به وسط مهلکه رساند تا شاید مانع آن شود. درگیری خانوادگی آنها اینقدر شدت گرفته بود که در آن بلبشو و خشم، غضب و عصیان، چوبی به هوا بلند شد و به اشتباه، بر سر امید فرود آمد. پیرمرد، بدن نحیفش استقامت نداشت، به زمین افتاد و بیهوش شد.
کشمکش و سروصدا با آمدن نیروهای پلیس خاتمه پیدا کرد. امید هم که با آمدن ماشین اورژانس و معاینه، تازه به حال آمده بود، یک سره سراغ پسرانش را میگرفت و نگران دامادش بود. دستی روی سر ضربه خوردهاش کشید.
اثری از خون ندید. کمی خیالش راحت شد. اما چشمانش توی شلوغی آنجا، دنبال پسرانش میگشت. با دیدن پسرش حبیب میخواست دوباره از حال برود. دعوا بود و در آن حلوا خیرات نمیکردند. از سر حبیب خون میآمد و پیراهنش غرق خون بود. در عجب ماندم از این همه خشونت، این همه قساوت که در این دوره از تاریخ هنوز وجود دارد.
شور جوانی و تعصب و کمتجربگی، یک بحث خانوادگی را به یک میدان جنگ گلادیاتوری تمامعیار تبدیل کرد. امید با تحیر، مدام اطرافش را نگاه میکرد و سرش را به نشانه تأسف تکان میداد. از اینکه خانوادهاش به جان هم افتاده بودند خیلی غصه میخورد. آن دعوای خانوادگی، آنها را چند روزی از کار کردن و نان درآوردن هم خواهد انداخت.
همگی به کلانتری رفتند تا از همدیگر شکایت کنند.
چند روزی را باید در پیچوخم راهروهای دادگاه بگذرانند. بیجهت نیست که میگویند ما از عصبیترین جوامع جهان هستیم. رفتارهای خشونتآمیزی که هرروزه شاهدش هستیم. بهطوری که سالهاست از ته دل نخندیدهایم. اگر هم خندهای بوده، تلخ و گزنده و برای استهزا. گاهی هم خندهای از گریه غمانگیزتر.