printlogo


معلم کلاس اول دبستان از مشکلات زندگی خودش می‌گوید و همکارانش که مجبورند چند شیفت کار کنند
زندگی، بخش بر سه شیفت
المیرا حسینی

این روزها پای درددل هرکسی از هر قشری بنشینید، دغدغه معیشت کم‌وبیش، واژه پربسامدی به‌حساب می‌آید. به همین دلیل است که مرضیه ملکی،  پیش از هرچیز از همین دغدغه‌ها می‌گوید. اینکه هرچند شغل معلمی در نظر اول، شغلی عالی، مخصوصا برای خانم‌ها به‌حساب می‌آید، اما توجه‌نکردن به نظام آموزش‌وپرورش در کشور ما سبب شده گاهی آدم‌های از اینجا مانده و از آنجا رانده، به سمت این شغل مهم بیایند.
او ایران را با کشورهای پیشرفته‌ای که اهمیت نظام آموزش‌وپرورش را درک کرده‌اند، مقایسه می‌کند و معتقد است: «اهمیت آموزش‌وپرورش در حدی است که در کشورهای پیشرفته، معلمی را در رده اول مشاغل قرار می‌دهند. در این کشورها، وقتی معلم وارد کلاس می‌شود، هیچ دغدغه‌ای ندارد جز اینکه به بچه‌ها آموزش دهد و مراقب نگاه بچه‌هایی باشد که از او توقع دارند. آن‌ها از هر نظری خیالشان راحت است و بدون درگیری ذهنی روی آموزش شاگردانشان تمرکز می‌کنند. اما در کشور ما قضیه فرق دارد.» به گفته ملکی 43 ساله، کسی که 23سال سابقه تدریس در مقطع اول دبستان را دارد، معلم‌ها در ایران با هزارو‌یک دغدغه و مشکل پا در کلاس درس می‌گذارند که این موضوع می‌تواند روی کیفیت کارشان تاثیر بگذارد.
 
خانواده‌ها امر تربیت را وانهاده‌اند
 ملکی می‌گوید: «معلم با فکر و خیال از خانه خارج می‌شود و همان‌ها را با خودش به کلاس درس می‌برد. این در حالی است که وظیفه سنگینی هم برعهده دارد، چون در کشور ما هر بخشی که به مشکل می‌خورد، انگشت اتهام به سمت آموزش‌وپرورش و معلم‌هاست. ما در مواردی با بچه‌هایی رو‌به‌رو می‌شویم که هیچ‌چیزی از خانواده یاد نگرفته‌اند. گویی خانواده‌ها مسئله تربیت را کنار گذاشته‌اند و کودکی را به کلاس اول دبستان می‌فرستند که انگار در تمام سال‌های پیش از مدرسه، تنها رشد نباتی داشته است. حالا معلمی که با دغدغه‌های زیادی دست‌وپنجه نرم می‌کند، با کودکی رو‌به‌رو است که فقط قرار نیست مطالب کتاب درسی را به او آموزش دهد، بلکه از سلام‌کردن تا بستن بند کفش را هم باید به او بیاموزد. چون انتظار آموزش همه چیز را از معلم دارند.»
با وجود اینکه مسئولان نسبت به این مسئله و دغدغه‌های معلمان آگاه‌اند، اما به گفته ملکی، انگار هیچ‌کس نه پاسخ‌گوی این مشکلات است و نه حتی کسی تلاش می‌کند تا این سختی‌ها را به حداقل برساند و باری از روی دوش این قشر بردارد. ملکی معتقد است، آقایان این فشارها را بیش از خانم‌ها درک می‌کنند: «شاید دستمزد پایین معلم‌ها برای خانم‌ها فشار زیادی ایجاد نکند، ولی آقایان با سختی‌های بیشتری مواجه‌اند، چون مسئولیت اداره زندگی و همسر و فرزندان برعهده آن‌هاست. حقوق معلمی جواب‌گوی نیازهای مردی که مسئولیت زندگی دارد، نیست. آن‌ها برای تامین نیازهای خانواده‌شان به مشکل می‌خورند. به‌سختی می‌توانند سفر کنند یا مهمانی بدهند، آن‌طور که اقشار دیگر توانش را دارند. هرچند این روزها و با اوضاع پیش‌آمده دیگر کمتر کسی می‌تواند سفر کند یا کسی را به خانه‌اش دعوت کند و در حال حاضر این مسئله تنها به معلم‌ها اختصاص ندارد.»
 
دغدغه زندگی آبرومند و شیفت‌های اضافه
دو، سه شیفت کار فشرده، تنها راه پیش پای معلمی است که می‌خواهد خرج یک زندگی آبرومند را بدهد: «همکارانی دارم که دو شیفت صبح و بعدازظهر را معلمی می‌کنند و تازه بعد از آن در دفتر نشریه کار خود را شروع می‌کنند. بعضی وقت‌ها که می‌بینمشان، می‌گویند چند روز است بچه‌هایشان را ندیده‌اند چون شب که به خانه می‌رسند، بچه‌ها خوابیده‌اند و صبح هم که از خانه بیرون می‌زنند، باز هم بچه‌ها خوابند. تصور کنید که این مرد چطور می‌تواند با این حجم کاری، وظایف پدری و همسری خود را هم انجام دهد؟ من دغدغه مالی را بزرگ‌ترین مشکل این قشر می‌دانم.»
اعتراض می‌کنیم؛ رسیدگی نمی‌شود...
ملکی در پاسخ به این سوال که معلم‌ها چطور پیگیر مشکلاتشان می‌شوند و اگر خواسته‌ای داشته باشند، چگونه آن را مرتفع می‌کنند؟ می‌گوید: «معلمان گروه خاصی ندارند که بخواهند مسائلشان را در آن به اشتراک بگذارند، ولی هرازگاهی دغدغه‌هایشان را با بازرسانی که از طرف اداره آموزش‌وپرورش منطقه برای سرکشی به مدرسه‌ها می‌آیند، مطرح می‌کنند. گاهی درخواست‌های کتبی‌مان را به دست بازرسان می‌سپاریم، گاهی هم ایمیل می‌زنیم. اینکه چقدر رسیدگی شود، معلوم نیست. ما در هر موردی که مشکل وجود داشته باشد، خواسته‌مان را مطرح می‌کنیم. »
پایه حقوق معلم‌ها بسته به اینکه در شهر تدریس کنند یا روستا، مدرک تحصیلی‌شان چه باشد، چند سال سابقه تدریس داشته باشند و... متغیر است، اما تفاوت‌ها جزئی است و قابل اغماض. دست آخر مبلغی در حدود دو میلیون تومان دست معلم‌ها را می‌گیرد. او می‌گوید: «زمانی که در روستا تدریس می‌کردم، معلم‌هایی بودند که برای افزایش ناچیز حقوق به روستاهای دورافتاده می‌رفتند و برای کاهش هزینه‌هایشان در همان روستا بیتوته می‌کردند.»
 
یاد ایام
ملکی چند سالی را در روستاهای شهرستان چادگان استان اصفهان تدریس کرده و خاطراتی هم از آن روزها دارد: «کلاس‌های روستا با شهر فرق می‌کند. اگر تعداد بچه‌ها کم باشد، چند پایه را سر کلاس یک معلم می‌نشانند و گاهی هم دخترها و پسرها سر یک کلاس می‌نشینند. زمانی که در روستا تدریس می‌کردم، پسرم کوچک بود. در آن اطراف هم طبیعتا مهدکودکی وجود نداشت که فرزندم را به آن بسپارم. مجبور بودم او را هم با کالسکه به کلاس ببرم. مردم روستا، به‌خصوص بچه‌ها، صافی و صداقت خاصی دارند. مثلا جایزه کسی که تکلیفش را خوب انجام داده بود، این بود که اجازه داشته باشد کالسکه را تکان بدهد. این بچه‌ها آن‌قدر در مضیقه بودند که حتی تکان دادن کالسکه برایشان جالب بود. مدرسه‌ای که در آن بودم، خدمتگزاری داشت که هم به مدرسه دخترانه رسیدگی می‌کرد و هم پسرانه. یکی از وظایفش این بود که هر صبح بخاری کلاس‌ها را روشن کند. از آنجا که می‌دانست با فرزند کوچکم به مدرسه می‌آیم، هر صبح اول بخاری کلاس من را روشن می‌کرد تا پسرم سرما نخورد.»
 
بدون علاقه نمی‌شود معلم خوبی بود
با وجود تمام مشکلات، چیزهایی در این شغل هست که حلقه اتصال مرضیه ملکی به شغلی است که هفت سال دیگر بازنشسته‌اش می‌کند. او می‌گوید: «از همه این‌ حرف‌ها که بگذریم، معلمی برای کسی که دوستش داشته باشد، عالی است. اگر کسی این شغل را دوست نداشته باشد، خیلی زود شکست می‌خورد و اثر شکستش در نارضایتی بچه‌ها و اولیا مشخص می‌شود. ولی من که از 20سالگی و بعد از دو سال تحصیل در رشته آموزش ابتدایی وارد این کار شدم، خیلی دوستش دارم. به حدی که وقتی وارد کلاس می‌شوم و بچه‌ها را می‌بینم، هر مشکلی که داشته باشم، کاملا از ذهنم پاک می‌شود. سادگی و صداقت بچه‌ها را خیلی دوست دارم. اگر من مداد کوچکی ببینم، بی‌آنکه دنبال صاحبش باشم، آن را دور می‌اندازم، ولی بچه‌های کلاس اول دبستان، تا صاحب آن مداد کوچک را پیدا نکنند، دست‌بردار نیستند. اگر خطایی ازشان سر بزند، خیلی زود اعتراف می‌کنند و گردن می‌گیرند. برخلاف بزرگ‌ترها که یا اشتباهشان را قبول نمی‌کنند یا بقیه را به‌خاطر اشتباهشان مقصر می‌دانند. خیلی هم زود از دوستشان عذرخواهی می‌کنند، باز هم برعکس بزرگسالان که فکر می‌کنند اگر بابت اشتباهشان عذرخواهی کنند، شخصیتشان زیر سوال می‌رود و حاضر نیستند غرور خود را کنار بگذارند. به علاوه بچه‌های کلاس اول دبستان، مثل یک دفتر سفید وارد مدرسه می‌شوند و وقتی می‌بینم آخر اردیبهشت می‌توانند بخوانند و بنویسند، لذت می‌برم که توانسته‌ام به بخش کوچکی از جامعه خواندن و نوشتن یاد بدهم. همه این چیزها باعث می‌شود با علاقه کارم را انجام دهم.»