اصلا برای همین، علوم تربیتی خواندم. برای اینکه عاشق بچهها و شیرینکاریهایشان بودم. لیسانس فیزیک به دردم نخورده بود و هرچه کردم، دلم راضی نشد چیزی را ادامه بدهم که هرچند در آن بیاستعداد نیستم، ولی علاقهای هم به آن ندارم. فوقلیسانس علومتربیتی را گرفته و نگرفته، در یک مدرسه استخدام شدم؛ استخدام که نه، حقالتدریس بودم و پولی که درمیآوردم حتی مخارج رفتوآمدم به مدرسه را کفاف نمیداد. هرچند مدرسه، غیرانتفاعی بود و آنقدر درآمد خوبی داشت که برای پیشدبستانی تا ششم، کلاس زبان اضافه بر سازمان بگذارد. جالب اینکه در پیدا کردن این کار، نه تجربه فیزیک خواندن کمکی کرده بود و نه علومتربیتی. من به مدد مدرکی که از آموزشگاه زبان داشتم و برآمدن از پس چند آزمون و مصاحبه، شدم معلم کلاس زبان بچهها؛ از پیشدبستان تا ششم.
بچهها چند ویژگی دارند که باعث میشود کار کردن با آنها جذاب باشد و گاهی فراموش کنم چقدر خستهام یا از حقوق مدرسه ناراضی. دبستانیها سادگی و صداقتی دارند که در بزرگترها دستکم کمرنگ میشود اگر کاملا از بین نرفته باشد و تخیل فعالی که باعث میشود گاهی کار حتی به دعواهای بامزه بکشد. مثل آن روز که دو نفرشان با هم دعوایشان شده و کار حسابی بالا گرفته بود. زنگ تفریح بود و بچهها در ساختمان مدرسه میچرخیدند و توی سروکله هم میزدند. رفتم جلو و پرسیدم دعوا سر چیست. یکیشان که از دست دیگری عصبانی بود، تعریف کرد: «ما داشتیم بازی میکردیم، رفتیم شکار، آهو شکار کردیم و کبابش کردیم، ولی همش رو این خورد.» و با حالت عصبانی دوستش را نشان داد.
در طول سالهای کوتاه تدریسم، سعی کردهام خاطراتم از شیرینکاری بچهها را یادداشت کنم که هرازگاهی مرورشان کنم و یادم نرود چه چیزهایی در من ذوق تدریس به این بچهها را زنده میکند. یکجا نوشتهام:
«میخواهم آزمون تعیین سطح بگیرم. از علیرضا میپرسم آبی به انگلیسی چه میشود؟ دهانش را کج و کوله میکند و میگوید: «آبی» میپرسم قرمز چی؟ باز هم سعی میکند لهجه بگیرد و میگوید: «قرمز» میپرسم زرد؟ کمی فکر میکند و خیلی جدی میگوید: «اینرو دیگه نمیدونم خانوم!»
من به بچههایی درس میدهم که خدا از آسمان برایشان پیانو میفرستد و «کم بخوریم» را از آداب عید میدانند و فکر میکنند رعدوبرق نتیجه ناراحتی آسمان از دست شلوغکاریهای آنهاست.