طولانیترین روز شهریور بود، نه به خاطر چرخش زمین به دور خورشید، بیشتر به این خاطر که هیچکس آن روز را فراموش نمیکند. به ایران حمله شده و دفاع مقدسی آغاز شده بود که تا هشت سال بعد ادامه داشت. انگار مانده باشیم در هوای آن روز شهریوری و از خاطره جمعیمان پاک نشود آن روز. انگار هشت سال طول بکشد و تا همیشه در خاطر ما بماند. باورمان شود که بعضی روزها، از بعضی روزهای دیگر در تقویم طولانیترند و خاطراتشان هیچ تلاشی برای محو شدن نمیکنند. موقعیت پیوند ما با دفاع مقدس در چنین ثانیههایی تعریف میشود، وقتی که پای روزهای طولانیتر و داستانهای ماندگارتر به میان میآید. پای شبهای آواز و خنده یا اضطرابهای نیمهشب و صدای آژیر قرمز. صدای بلند رادیو در خانه و حضور در پناهگاه. با غذاهای آماده و حاضری که از روز قبل تدارکش را دیدهاند. با همسایههایی که انگار مهربانتر میشدند و بچههایی که خواب شبانهشان از دست میرفت. بچههایی که حالا بزرگ شدهاند و هنوز که هنوز است، صدای آژیر قرمز آنها را به روزهای بیتابی میفرستد، دستهای عرقکرده و صورتهای نامطمئن. باورتان نمیشود؟ «امکان مینا» به شبکه نمایش خانگی آمده است، آن را ببینید و در ثانیهای که صدای آژیر قرمز بلند میشود، به صورت کسانی نگاه کنید که کودکیشان را در جنگ هشتساله گذراندهاند. میبینید که منقلب شدهاند و به دوردستها نگاه میکنند. میبینید که چشمهایشان پر از اشک میشود و صورتهایشان سرشار از حسی متفاوت.
به هر حال کودک بودهاند و تصویرهای محوی از آن روزها به خاطر دارند. یادشان نمیآید که چند عملیات نجات انجام شد، چند سردار و پاسدار و سرباز جانشان را در دست گرفتند و به میدان نبرد رفتند. یادشان نمیآید که چند مرتبه تهران و شهرهای دیگر بمباران شد، و نمیدانند که چند مرتبه هواپیماهای ایران به قصد پاتک به مواضع دشمن حمله کردند. اگر اهل جستجو نباشند و خودشان سراغ سوژه نرفته باشند، قطعا نمیدانند کدام عملیاتها منجر به چه پیشرفتهایی شد و در کدام عملیاتها چه سرداران و سربازانی به شهادت رسیدند. آن روز طولانی شهریورماه هم که به پایان رسید، به خاطر سپردن خاطرات تلخ و شیرین آن روزها و ساختن پلی از آنها برای ساختن آیندهای روشن بهترین چاره بود.
با این حال، میرسیم به آنجا که کم شنیدیم و کم دیدیم. در کوران فراموشی، برخی داستانهای خوب و واقعی آن روزگار را برایمان نگفتند و کسی برای غلبه بر دغدغههای آن هشت سال دستبهکار نشد. کسی تقویم را روی میز نگذاشت و روایت دلواپسیهای ما را به تصویر نکشید. کسی آنطور که باید برایمان از پرستارهای خط مقدم جبهه، از پزشکهای بیمارستانهای صحرایی، از سربازهای خندان و مادرهای همیشه منتظر خطی ننوشت. کمتر برایمان گفتند که آن روزها، در جبهههای جنگ چه اتفاقی باعث میشد روحیهها حفظ شود. اگر هم گفتند، گاه آنقدر باورپذیر نبود که به خاطرمان بماند. وگرنه تکوتوک روایتهای صادقانه در سینما و تئاتر، در ذهنمان باقی مانده و بر برخی دلهرههایمان مرهم گذاشته است.
آن هشت سال، گنجینهای از روایتهای داستانی است که سهم ما از آنها به اندازه انگشتهای دست هم نبوده است. معدود داستانها و فیلمهای ساخته شده در این سالها نتوانست قهرمانهایش را درست برایمان معرفی کند اما این روزها شاید بتوانیم امیدوار باشیم که سینماگرانی پیدا شوند و به آن سالها بازگردند و برایمان از واقعیتها بگویند. از آدمهایی که سربلند به جبههها رفتند و حالا میتوانند راویان صادق آن روز و روزگار باشند. آدمهایی که در جنگ عصبانی شدند، ناامید شدند، حتی گاه ترسیدند، اما فرار نکردند. آدمهایی که پیش از جنگ فردی دیگر بودند و پس از جنگ آدمی دیگر. آدمهایی که تمام آن طولانیترین روز شهریور را جوری دیگر زندگی کردند و تصمیمهایی دیگر گرفتند. آدمهایی که میتوانند راویان صادق آن روز شهریوری باشند.