در فصل جهاد و شهادت و در جبهههاى حق علیه باطل، جوان رزمندهاى بود که بعدا به خیل شهیدان پیوست. شهید مسعود گنجآبادى، وقتى نشاط و حالى داشت این حدیث را با صداى خوش زمزمه مىکرد: من طلبنى وجدنى، و من وجدنى عرفنى و من عرفنى احبنى و من احبنى عشقنى و من عشقنى عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلى دیته و من على دیته فانادیته، (آن کس که مرا طلب کند، مرا مىیابد و آن کس که مرا یافت مرا مىشناسد و آن کس که مرا شناخت مرا دوست میدارد و آن کس که مرا دوست داشت به من عشق مىورزد و آن کس که به من عشق ورزد من به او عشق مىورزم و آن کس که من به او عشق مىورزم او را مىکشم و آن کس را که بکشم خونبهاى او بر من واجب مىشود پس خود خونبهاى او هستم.)
دکتر سیدتقى نوربخش در زمره خداباوران و محبان اهلبیت بود و جدهام زهرا(س) تکیه کلامش.
نامى با مسمى داشت، تقى بود و متقى و بخشنده، شفقت داشت و بذل محبت.
آن چنان که حال درون تجلى بیرونى داشت و سید به غایت پرجذبه و نورانى و خوش محضر بود، خندههاى سید تقى فضا را آکنده از نشاط مىکرد.
سید تقى وقف مردم بود، شب و روز نداشت، هرچه در توان داشت براى مردم و مستمرىبگیران گذاشت، هم مالش را بذل نیازمندان، هم جانش را نثار جانان کرد.
دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
قدمى چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانى داشت
گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت
ارجعى الى ربک راضیه مرضیه فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى را باور داشت. عاشقى کرد و محب بود و خدا خونبهایش شد و در جنتش مخلدش کرد. دریا دریا شوق خدمت به خدمتگیرندگان تحتپوشش سازمان داشت و نگذاشت حقوق مستمرىبگیران یک روز به تاخیر بیفتد، براى تامین منابع به هر درى مىزد و خواهش و تمناى هرکسى را مىکرد نه براى خود که براى مردم. از سازمانى که در هشت سال، هشت مدیرعامل و چند ده مدیر عوض کرده چه مىماند! او بدون جاروجنجال و خودخواهى و خودنمایی، سازمان را مجددا سازماندهى کرد و در مسیر تعالى رساند و شش سال شب و روز، جمعه و تعطیلى نداشت. همیشه مىگفت خدا و جدم مددم مىکنند. سید عاشق، رضایت محبوبش را حاصل کرد و عشقته قتلته شامل حالش شد و آتش در نیستانش فتاد.
یک شب آتش در نیستانى فتاد
سوخت چون عشقى که بر جانى فتاد
ناباورانه بر مزارش نشستیم و بر عزایش گریستیم.
خیل سوگواران در مسجد نور بر نوربخش اداى احترام کردند، سیل جمعیت، سیلابهوار اشک ماتم فشاندند و مراسم پشت مراسم. سید با دلها چه کردهاى دلربایی تا کجا؟ که چنین فوج فوج دلدادگان به عزایت نشستهاند، همه شهادت مىدهند سید، پاکچشم و پاکدست و پاکدل بود.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزى قفسى ساختهاند بهر تنم
مرغ باغ ملکوت قفس تن شکست و ناگهان و بىخبر به اجداد طاهرینش پیوست.
نازنین آمد و دستى به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالى خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بىعشقى ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش مىخورد
که چو برق آمد و در خشک وتر ما زد و رفت
رفت و از گریه توفانىام اندیشه نکرد
چه دلى داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند
آن که زنجیر به پاى دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت