شما را نمیدانم اما من یکی، بیشتر وقتها عوام و بیسوادم. حالا نه اینکه مدرک نداشته باشم. من هم مثل همه بالاخره یک دانه برگه A4 که در آن نوشته: «این مدرک بنا به درخواست نامبرده صادر شده است و هیچگونه ارزش دیگری ندارد» دارم! اما این دلیل نمیشود که بتوانم متوجه اتفاقاتی که در حوزه کار مملکت میشود، بشوم. یعنی راستش هرچه بیشتر به آن دقت میکنم، کمتر متوجه میشوم.
اصلاً خود شما قضاوت کنید. طبق همه آمارها در کشور، تعداد قابلتوجهی جوان جویای کار داریم که به زبان خودمان میشود «بیکار». اما طبق همان آمارها، تعداد قابلتوجهتری بازنشسته داریم که سُرومُر و گنده به میزهای ادارهشان چسبیدهاند و با هیچ حلّالی از صندلیشان کَنده نمیشوند. در واقع آنهایی که باید سر کار باشند، «جویای کارند» و آنهایی که باید در خانه یا صف مرغ دولتی یا هرچی دیگری باشند، جویای راههایی برای بیشتر سر کار ماندن.
یکی گفت آتش رفتن نداری؟
نگشتی خسته از کار اداری؟
به او گفتم، برو ای بچه پررو!
چه میدانی تو از خدمتگزاری؟
تازه بازنشستههایی هم داریم که «شغل» احتکار کردهاند. یعنی نه یک شغل، بلکه چند شغل در اختیار دارند. حالا همه اینها به کنار، قضیه وقتی جالبتر میشود که همین دوستان بازنشسته پُر کار، به جوانهای سرپای بیکار، چپ و راست توصیههای ناشتا میکنند. مثلاً میگویند: «ازدواج کنید.» بعد که جوانها از آنها سوال میکنند: «خب فرض که خواستیم ازدواج کنیم، هزینههایش را از کجا گیر بیاوریم؟» میفرمایند: «ساده برگزارش کنید.» باز هم جوانها که از سر بیکاری پای سخنرانی نشستهاند، میگویند: «پدر جان! پول سادهاش را هم نداریم.» آن وقت بازنشستههای پرکار روی میز کارشان ضرب میگیرند که: «برادرم زن میخواد، پولشرو از من میخواد!»
بفرمایید. باز هم بگویید فضای شادی و نشاط در جامعه نهادینه نشده است. از این نهادینهتر؟
برو کار میجو، نگو نیست کار
کمی فکر میکن، ببین چیست کار
جوان! از منِ پیر الگو بگیر
ببین! دارم اکنون صد و بیست کار