ساعت هفت صبح روز شنبه یازدهم آبان ماه، خوشحالی غلیظی از کوچه سر میرود. بچهمدرسهایها همان خوابآلودگان بُغ کرده بیحوصله ناامیدی نیستند که هر روز میرفتند و خودشان را میپیچاندند به هم، تا پاییز را توی خودشان راه ندهند. یک امید لبریز، یک شادی زیرپوستی لطیف و یک شوق بههم پیچیده و دیده نشده، در نگاه بچهمدرسهایها نشسته و آدم را حیران میکند. بازی پرسپولیس چند ساعت دیگر شروع میشود و قرار است بچهها یک امروز را با انگیزهای متفاوت پا توی مدرسه بگذارند. با التهابی که هرگز در هیچکدام از زنگهای سخت ریاضی و ساعتهای حوصله سر بر تاریخ نیست. مثل وقتی است که زنگ ساعت ورزش نواخته میشود .
یکی پرچم پرسپولیس را دور گردن بسته و در چشمهایش آفتاب تازه آمده پَر پَر میزند. مادر حمید و رضا یک کیسه بزرگ خوردنی را میچپاند توی کولهپشتیها. حمید نگاه امیدوارانهای میکند به مادر: «دعا کن آقا فرجی ناظممون بذاره بازی رو ببینیم.» خانم محمدی کلاه حمید را به قاعده میکند: «مگه به دعای منه، اونا صلاحدید مدرسهرو نگاه میکنن باید بتونن این کارو بکنن یا نه.» حمید کوتاه بیا نیست: «آره به دعای شماس، خدا دعای مادرا رو ول نمیکنه خواست آقای ناظمرو بگیره که...» حمید میخندد. خندهای که مال صبحها نیست. خنده نوجوانی در وقت ظهر، سرحال سرزنده. دخترخانم همسایه سمت راست هم دارد با موبایلش حرف میزند و میرود: «شما نگران نباشید اگه نذاشتن، من امروز گوشیم رو یواشکی میارم سر کلاس. ولی خانم منزوی اینقدام شمر نیست به خدا، دیروز میگفتن خودش پرسپولیسی دو آتیشه است. شاید دلش سوخت.» بقیه حرفها میپیچد لای خشخش برگهای مانده بر زمین. آقای عباسی پسرش را سوار سرویس مدرسه میکند، خوب که سرویس مدرسه دور شد، یادش میآید که پرچم تیم پرسپولیس را فراموش کرده بگذارد توی کیف پسرش. میدود تا سر کوچه، دست تکان میدهد تا ماشین میایستد و پرچم کوچک را میبرد. نفسزنان برمیگردد: «دیشب تا صبح بچه نخوابیده از ذوق و خوشحالی که قرار بوده بازیرو با بچهها توی مدرسه ببیند. کاشکی همیشه اینجوری باشه، بچهها با اشتیاق برن. بچههای تکی که حتی نمیتونند با برادر و خواهرشون فوتبال ببینند و جیغ بزنند و با هم خوشحال باشند. کاشکی مدرسه جای بهتری میشد.»