صدف و مرجان. دخترانی که با هم در یک ردیف قرار میگرفتند؛ یک چیز آنها را با هم در خاطر مینشاند. بین همه دخترها، هر دو، فصل مشترکی داشتند و آن لباسهایشان بود که خودشان طراحی کرده بودند. وجه اشتراکشان همین بود. وجه اشتراکی که آنها را از دیگران متمایز میکرد و کنار هم مینشاند. مرجان و صدف هر دو گرافیک میخواندند و جالب اینکه هر دو، عالم دخترانگیشان یکی بود. یک دنیا رنگ و طرح دوستداشتنی برای دو دختری که میخواستند خودشان خالق لباسهایشان باشند. همان چیزی که در دانشگاه آنها را به هم نزدیک کرد و پیوند داد. حالا دیگر صدف و مرجان فقط همکلاسی و همدانشگاهی نبودند. دو دوست بودند که بیشتر وقتشان در دانشگاه با هم میگذشت. دو دختر با یک دنیا چیزهای دخترانه که هر از چند گاهی بازنمودشان در لباس دانشگاه هم، نشان از عالم یگانه و رنگارنگ آنها میداد. هر دو با طرحها و رنگهای خودشان، لباس میپوشیدند. صدف خودش به تجربه و نه تحت آموزش، بلکه با آزمون و خطا، دوختن میدانست و مرجان هم طرح لباسهایش را خودش پیاده میکرد. دکمهها و کامواها یا سیمهایی که در ظاهر به هیچ زیوری نمیمانند برای آنها دستمایه خوبی برای آفرینش زیورآلاتشان بود؛ کامواهایی که به دور دکمهها میپیچیدند و سیمهایی که با پیچش به هر سو، در فرمها و شکلها آرایش بیمانند مییافتند. هر دو ایدههای خودشان را در قد و قامت لباس و زیور بر تن میکردند و این موضوع، آنها را متفاوت از دیگران و خالق تنپوشهایشان کرده بود. دانشگاه، خط اتصال آنها شد و آنچه مرجان و صدف را در ظاهر همسلیقه نشان میداد، میرفت تا در آینده نهچندان دور آنها را راهی یک مسیر مشترک کند؛ راهی که آنها در آن قدم برداشتند و یکی یکی فرازوفرودش را پیمودند. صدف و مرجان دختران سرزمینشان را دعوت به پوشیدن دستآفریدههایشان کردند و این فصل مشترک، آنها را به پهنای همه طرحها و نقشهای پارچههای لباس زنان و دختران ایرانی گسترش داد.
دستآفریدههای صدف و مرجان
در یک بعداز ظهر پاییزی که باد گیسوان حنابسته درختان را با خود میبرد، در حیاط دانشگاه، بعد از کلاس، مرجان و صدف نشسته بودند روی یکی از سکوها، زیر چتر درختی که تا ماه پیش هنوز سبزپوش بود و حالا از شاخ و برگش همه با الوان سرخ و زرد و نارنجی، تنپوشی دیگر از فصلهای خدا را برتن کرده بود. هر دو در گپ و گفت بودند و با نوشیدن چای، لحظهای فارغ از درس و استاد، خستگی از تن و جان میراندند. صحبت از کار بود و نبودنش یا آنچه در کار پارهوقت طراحی پوسترها، آنها را دلزده میکرد و آن، تهی بودن پوسترهای بازاری از روح و جان زندهای که همیشه دو دختر در همه جا در جستوجویش بودند. یکی از همکلاسیها اما ناغافل با آنها وارد گفتوگو شد و پیشنهاد داد آنچه را که میپوشند یا به دست و گردنشان میآویزند برای دختران دیگر هم عرضه کنند و این را دستمایه کسبوکارشان کنند. برای هر دو پیشنهاد خوبی بود، چراکه هیچوقت با همه یگانگیشان به ذهنشان خطور نکرده بود. آن پیشنهاد را جدی گرفتند و خریدارش شدند. بیراه نگفته بود دوستشان، فکر خوبی بود. فکر کردند که از پسش برمیآیند و دستکم امتحانش ضرری ندارد. قدمها را برداشتند. از هرچه در خانه داشتند شروع کردند. با کاموا و سیم و دکمهها یا هرچه به دستشان میآمد و میشد با آنها طرحی نو دراندازند. زیورآلات برای شروع خوب بود. با جیبشان بیشتر میخواند. اولین بار که راهی بازار شدند تا پایه گوشوارهها و قفل گردنبندها را بخرند، پنج هزار تومان بیشتر کف کیفشان نبود. همین البته کافی بود و بقیه کارها را میشد با چیزهایی که در خانه داشتند پیش ببرند. مدتی طول کشید تا گردنآویزها و دستبندها و انگشتریها را تولید کنند. بعد از آن، راهی جمعهبازار پروانه شدند تا دستآفریدههایشان را بفروشند. بازار پروانه جایی بود که صدف و مرجان و امثال آنها میتوانستند آثار هنریشان را برای مشتریانشان عرضه کنند. پارکینگی در گوشهای از شهر تهران که اجارهبهای غرفههایش هر جمعه برای صدف و مرجان 9هزار تومان میشد.
کاردستیهای من و دوستم
هر دو از آنچه داشتند و باید خرج خوردوخوراک یا رفتوآمد به دانشگاه میشد، میزدند و میگذاشتند برای کاری که آغاز کرده بودند. طولی نکشید که مشتریانشان زیاد شد و حالا باید برای کارشان نامی انتخاب میکردند. هیچ اسمی برای آنها بهتر از «کاردستی» نبود. کاردستی، دستآفریدههای صدف و دوستش بود یا مرجان و دوستش. هرچه بود کاردستی میتوانست برای هر دو آنها باشد، بنابراین هیچ فرقی در جانمایه کار آنها نداشت. آنها کارهایشان را در صفحات مجازی تبلیغ کردند و خوب توانستند خودشان را معرفی کنند. بازارپروانه هم، آنها را همچنان هر هفته در یکی از غرفههایش داشت تا اینکه یکی از روزهای منتهی به سال 93، بعد از دو سال کار، هر آنچه مرجان و صدف رشته بودند پنبه شد؛ دزد همه دستآفریدههای دو دوست را با خود برد و حالا مرجان مانده بود و صدف و صدف مانده بود و مرجان؛ دست خالی و تنها.
برای بازتولید دوباره، زمان زیادی باید صرف میکردند و این دیگر در آن شرایط در حوصلهشان نمیگنجید. دو سال، زمان کمی نبود و آنها خوب توانسته بودند خودشان را در دل و جان کار جا بدهند. این شد که گرچه دلسرد و دلزده بودند، باز دل به امید، راهی بازار شدند. خیلی اتفاقی چشمشان به پارچههای گلداری افتاد که جان میدادند برای شالهای زنانه و دخترانه؛ خوشرنگ و خوشنقش و تنها در انتظار دستی که آنها را از گلدان طاقههای پارچهها بچیند و بر سر و گردن دختران بپیچاند. سه، چهار میلیون برای صدف و مرجان مانده بود که با یک میلیونش از آن پارچهها خریدند. پارچهها را به یک خیاط خانگی سپردند و دورشان را کتوندوزی کردند، با یک دستدوز از جنس ربان که یک گوشه شال، نام کاردستی را نشان میداد. کار، خوب از آب درآمد و خوب هم در جمعهبازار فروش کرد، آنقدر که شب عید همهشان را فروختند و باز کار را تکرار کردند. دختران حالا کارآزمودهتر شده بودند و میدانستند سلیقهشان به دل دختران و زنان مینشیند، این بار پایشان را فراتر گذاشتند و میخواستند مانتوهایی که برای خودشان طراحی میکردند و میدوختند را الگوی کار و تولید کنند، اما گوشه بزرگی از کار میلنگید. بازار تولیدیها در خیابان جمهوری همه دست رد به سینهشان زدند. نه با آن رقم که مرجان و صدف میخواستند کسی کار میکرد و نه اصلا کسی با آنها خصوصا که دو دختر بودند قرارداد امضا میکرد.
دختران شمعدانی سرزمینم
ایده مرجان و صدف همین طور در پیله مانده بود تا اینکه یکی از دوستانشان آنها را به یک تولیدی آشنا معرفی کرد و این بار شانس در خانهشان را زد و آن تولیدی، کار با آنها را پذیرفت. صدف و مرجان با پنجمیلیون پسانداز دو سال و اندی که پشتسر گذاشته بودند پارچه خریدند و کار را به تولیدی سپردند. حاصل کار شد نود مانتو با نام «شمعدانی». دخترها شمعدانی را دوست داشتند و کنار همه کارهای آنها، شمعدانی بیبروبرگشت وجود داشت. مانتوها و زیورآلات حالا با هم و همراه با هم تولید و عرضه میشدند. شمار تولید آنقدر زیاد شده بود که باید کار را به کارگاه تولیدی بزرگتری میسپردند و این بار یک کارگاه تولیدی در نزدیکی کرج تنها برای مانتوهای «کاردستی» چرخهایش کار میکرد. مرجان و صدف دل به کار سپرده بودند و بیخستگی و البته با تمام سختیهایی که خاص دختران سرزمینشان بود کار را پیش میبردند؛ سفارشات را تحویل میدادند و دستآفریدههایشان را گسترش میدادند. یک کارگاه اما دیگر کفاف کار را نمیداد. کارگاهی دیگر هم در حوالی ساری به آنها پیوست و حالا صدف و مرجان خودشان در نارمک یک سهطبقه اجاره کرده بودند که کار تولید زیورآلات، دوخت و برش تنپوشها، انبارشان و همه اینها را در کنار دو کارگاه دیگر در آنجا انجام میدادند. 12نفر در کارگاه نارمک، 10 نفر در کارگاه کرج و 8 نفر در کارگاه ساری همه برای «کاردستی» میکوشیدند تا دستآفریدههای صدف و مرجان به دست دختران و زنان برسد و آن چیزی را بپوشند که لایق و شایسته آنهاست.