printlogo


زیر پوست شهر-160
چشم‌روشنی مسافر کربلا
نسرین ظهیری

حاج‌ندیمه هفت شبانه‌روز است که ساکش را پیچیده و گذاشته کنار در. هرچه همسایه‌ها گفته‌اند فعلا ساکت‌رو ببر خانه تا وقتش برسد، گوشش بدهکار نیست. گفته این طور خیالم راحت‌تر است، دلم شور نمی‌زند مطمئنم که همه چیزرو برداشتم هیچی یادم نرفته. ندیمه مسافر پر شوق کربلاست .
حالا حاج‌ندیمه پا دراز کرده توی آفتاب یک ماه از پاییز رفته. دارد عروسک می‌بافد. پاییز یک ماه بیشتر ندارد، اما سرمایش پا به ماه آذر است. قلاب بافتنی را می‌گذارد زمین، پنجره را چفت می‌کند و دوباره شروع می‌کند به بافتن؛ «به نظرت موهاشون‌رو چه رنگی ببافم که خوب باشه. باید یه طوری باشه که بچه‌های عراقی دوست داشته باشند.»عروسک‌ها نشسته‌اند روی دامن ندیمه، روی فرش‌های فرتوت، روی مبل کهنه سال. عروسک‌ها هنوز چشم و چار ندارند. ندیمه می‌گوید «وقتی پنجاه‌تاشون تموم بشه بعد براشون چشم درست می‌کنم.» دست‌های حاج ندیمه کار می‌کنند و لب‌هایش می‌جنبند. ندیمه سکوت را دوست ندارد. مدام حرف را با حرف روشن می‌کند: «توی تلویزیون دیدم خانم‌هایی که راهی سفر اربعین هستند، جمع شدند و دارند عروسک‌ کوچولو درست می‌کنند، با خودشان می‌برند و سوغاتی می‌دهند به بچه‌های مسیر کربلا. منم که خیلی دوست دارم  عروسک‌بافی‌رو. ساکم‌رو که آماده کردم حالا هفت شبانه‌روز دارم عروسک می‌بافم. شما یکی رو بردار یه نگاه بکن، ببین خوبه، مرغوبه، حسابیه، زشت نباشه یه موقع. ثوابم کباب نشه دخترجان.»عروسک‌های بی‌چشم در سکوت و آفتاب نوازشگر  نگاه ندارند. اماخواستنی‌اند: «باید چشماشون رو بذاری بعد. آخه بی‌چشم و چار روح نمی‌دمه تو عروسک‌ها.»ندیمه سرش را تکان می‌دهد. شروع می‌کند به چشم گذاشتن برای عروسک‌ها. بعضی نگاهشان خوشحال می‌شود. بعضی‌هایشان غمگین، بعضی مهربان می‌شوند و برای بعضی نگاه شوخ،  درست می‌کند. حاج ندیمه  تند و تند چشم می‌بافد. اما حرفش خاموش نمی‌شود: «راست گفتی‌ها دختر. اصل عروسک  به چشمشه. به نگاهشه، به عشوه و غمزه نگاهش. راستش درست‌کردن این‌ها به‌خاطر اینه که جلو این دلم رو بگیرم. همش داره پَر می‌زنه سمت حرم امام. می‌ترسم تا وقت رفتن دووم نیارم دختر. با عروسک‌ها خودم رو سرگرم کردم.» کم کم چشم عروسک ها روشن می‌شود . خانه  پر از نگاه می‌شود. حاج ندیمه چشم می‌بافد و جلو پریدن دلش را می‌گیرد.