کارگر در نظام فکری ایران، یک مفهوم دیرآشنا، اما مبهم است. اگرچه سالیان سال است که ما وارد نظامی شدهایم که در آن کارگر، قرارداد و کار روزمره بهعنوان یک مفهوم تکراری موردتوجه است، اما خود مفهوم کارگر، سرشار از ابهام و پخششدگی است که نمیگذارد آن را در ایران بهخوبی مورد تأمل قرار دهیم. بسیاری از مفاهیم متفاوتی که امروز با آن سروکار داریم، چه بسا عملکرد کارگری را در کردار خود نشان میدهند، اما چندان که باید مورد پذیرش قرار نمیدهند؛ مغازهدار، کشاورز، کارمند، دکتر، مهندس و اغلب این مفاهیم، القابی هستند که به ماهیت و شیوه کار اشاره دارد، اما این قرارداد است که فرد را مسئول تدارک کار میکند. این قراردادها صورتهای متفاوتی دارند، اعم از «اجاره» ، «وام»، «استخدام»، «مهر و مطب»، «تدریس»، «طراحی نقشه»، «عاملیت» نصب و توزیع و...
برخی از این شیوه قراردادها که تضمین و سرسختی قرارداد رسمی را نداشتند، فرصتی میداد تا بازارهای آزادانهتر و درآمدهای بیشتری برای قشری از جامعه کسب شود تا جایی که خود را به اشتباه تحتعنوان یقهسفید و طبقه متوسط میدانستند. حال آنکه طبقه متوسط، از جمله گردانندگان کار و نیروی جدید عاملیت تولید و گردش سرمایه بوده، باید سهم بیشتری در مداخله فکری و نظارت بر روند کار داشته باشند.
به نظر بوردیو، طبقه متوسط، علاوه بر سرمایه اقتصادی، دارای سرمایه فرهنگی است و آنچه باعث پیشرفت و عاملیت آنان است، این شکل از سرمایه است. آنان با تحرک نسلی و ورود فرزندان طبقات پایین به دانشگاهها، بازتولید شده و عاملیت جامعه را به دست میگیرند. اما آنچه مشهود است، این گروه در بهترین حالت، تولیدکننده نیروی کار گسترده فنی و پزشکیاند و عاشق منزلت بوده و در آنجا که باید عاملیت داشته باشند، موفق نشدهاند.
از دیرباز طلیعههای شکلگیری طبقه متوسط در ایران بیشتر در عاملیت بر تحولات، خودنمایی کرده و نشانههایی بهصورت انقلابهای متعدد و تحرکات سیاسی را به دست گرفته است. اما بیش از آنکه در عاملیت سرمایه بهصورت طراحی و سازماندهی کار، اکتشافات و اختراعات عاملیت داشته باشد، بر روشهای محافظهکارانه متکی بوده است، چراکه آنطور که وبر میگفت، به «ریاضتکشی» برای توسعه کار نیندیشیده و امکان تبدیل سرمایه فرهنگی به سرمایه اقتصادی را نداشته است.
توهم بزرگی در ایران وجود دارد که بسیاری از مشاغل که به نسبت پردرآمدتر از کارگران صنعتی و کشاورزیاند، طبقه متوسط خوانده شوند. طبقه متوسطی که به عاملیت خلاقانه نظام کاری نمیاندیشد، هستی ندارد و باید بپذیریم نیروی فرهنگی و اخلاقی این طبقه نمود قدرتمندی در جامعه ندارد. اگرچه حضور آنان در دانشگاهها محقق شده، اما آن صیرورت لازم را نیافته است. دانشگاهها بهجای سردمداری در روند تحولات کشور، به شبکهای تبدیل شدهاند که منزلت علمی را با صوریسازی و تقلیل به عناوین و القاب، تضعیف کرده و نیروی کار سرگردان، کم رمق و فاقد تحرک و پویایی تولید میکنند.
ماحَصَل آن هم نه از جنبه نام و منزلت، بلکه از نظر تجربی، زندگی کارگری را پیشه کرده و طبق دستورالعملهای موجود به اجرای روزمره کسبوکار میپردازند، چراکه بسیاری از فرمولها و مفاهیم اقتصادی، فرهنگی و... جامعه ما در خود نیازی به تأمل، طراحی و بازنگری که از ویژگیهای جامعه مدرن و در حال توسعه است، نمیبینند. در نتیجه، بهرغم گزارشهای متعدد در خصوص شاخصهای مربوط به حضور و وضعیت طبقه متوسط، پیشبینی میشد که مصرف فرهنگی و مشارکت اجتماعی بالاتر رود. اما در عوض مصارف زینتی، خودرو و... که بیشتر نشاندهنده تقلید از ارزشهای طبقات مرفه و خوشگذران بود، جلوهگرشده و گروه مشهور به طبقه متوسط چنان تحولی که پیشبینیها در خصوص افزایش سرمایه فرهنگی نشان دهد، رقم نزد. این گروه که ذیل عنوان طبقه متوسط، متأمل و با سرمایه فرهنگی بالا نمایان نشده، میتواند تنها بهعنوان نیروی کار مرفهتر قلمداد شود. تا جایی که این بخش از نیروی کار، بساط ریاضت برای تحرک را واگذاشته، درآمدهای خود را صرف این کرد تا نسلهای بعدش به کارگران سیال جهانی تبدیل شود.
در سالهای اخیر، این گروه، باز هم اصرار بالایی برای مداخله در سیاست نظری، مشارکت اجتماعی و مداخله عملی داشتهاند، اما واقعیت آن است که آن اتفاق اساسی که باید در طول سالیان سال میافتاد، باید خود را در عرصه خلاقیت، عاملیت صنعتی، خدماتی، مدیریت سرمایه و... که همه و همه خود را در مشارکت در سرمایه فرهنگی مشهود میکرد، نشان میداد و نه صرفا در عرصه عمومی. چه بسا روش مداخله در «ریاضتکشی» فرهنگی و عاملیت در طرحهای خلاقانه امکان موفقیت آنان را در تصدیگری بر سرمایه و نظم اجتماعی بیشتر هم میکرد. چراکه طبقه متوسط، اگر قرار است روند تحولات اجتماعی را در دست بگیرد، نه صرفاً با اصرار بر تغییر ماهیت از کارگر به کارمند، دکتر و مهندس، که از طریق برگرفتن سهمی از مدیریت، دگرگونی و ارتقای سیستمهای کاری صورت خواهد داد. اما غالب کارشناسان، مدیران و مسئولانی که در ایران با القاب و انساب ذکرشده کار میکنند، بیشتر در حد و قواره شرح وظایف و عمل به تکلیف فعالیت میکنند تا عاملیت خلاقانهای که بتواند ساخت اقتصادی سازمانها و سیستمها را دگرگون و رو به رشد کند. تحولات سیاسی و اقتصادی ایران در سالهای اخیر، این رفاه نسبی را نیز کاهش داد تا امروز، بخشی از گروههای بامنزلتتری که میتوانستند رفاه نسبی و امکانات اقتصادی بیشتری داشته باشند را در تنگنا قرار داده تا از نقطهنظر درآمدی هم به همراهان دیرین خود، یعنی کارگران بپیوندند.در سالهای اخیر، با رواج مسکنهای ارزانقیمت و گسترش سرسامآور آپارتمانها و شهرکهایی که برای نیروی کار جامعه تدارک دیده شده است، گروه مشهور به طبقه متوسط که صرفاً از طریق اشرافیت نیابتی و انتقال فشار عاملیت سرمایه بر گروههای ضعیفتر خودنمایی میکرد را به پایگاه اقتصادی اصلیاش نزدیکتر کرد تا بلکه بتوانند در جایگاه واقعی خود با بقیه نیروی کار به همنوایی و همراهی بهتری دست یابند.
در نتیجه، جامعه دولایه ایران که از گذشته صورتبندی «مالکان سرمایه» (ارباب) و «موظفان به کار» (رعیت) را داشت، مجدداً بازآرایی شده و بهصورت گروهی از عاملان و معتمدان بارزشان به همراه نیروی کار عظیمالجثهای بهصورت کارگران فصلی، عادی، خدماتی و... شکل گرفته است. اما بسیاری از کارگران اداری و خدماتی به خود عناوین متنوعی چون طبقه متوسط، کارمند، پزشک و مهندس اطلاق کرده و با درآمدهای بهتری که کسب میکنند، کمتر رخدادی را در تحولات اجتماعی پیگیری میکنند. اگرچه این گروه، امروز نگران هستند، رفاه نسبی خود را از دست دادهاند، باز هم احتمال پذیرش این جایگاه مشخص نیست. جای امیدواری است، در اثر اتفاقاتی که در همپیوندی اجباری این گروه با شیوه زندگی کارگران اعم از منطقه مسکونی، هزینههای زندگی و تحمیل هزینههای سرسامآوری مانند هزینه درمان، مدارس غیرانتفاعی و... بر آنان، رخ داده مطالباتی که از دیرباز به تنهایی و توسط کارگران مطرح میشد، توسط این گروه تقویتشده و موجب شکلگیری شرایط تازهای شود. در سالهای اخیر، پرستاران، معلمان، مهندسان و حتی پزشکانی که به تعداد زیادی به جامعه تحت قرارداد و پشت نوبت قرارداد وارد شدهاند، کفه مطالبات را به سمت قاعده جامعه تقویت کردهاند.