یک قمقمه، چند ساندویچ نان و پنیر و پخشکننده موسیقی کوچکی که با آهنگهای جوانیمان پُر شده بود را برداشتیم و راهی پارک شدیم.
قدمهای اولمان به نالیدن از روزهای سخت گذشت. به صحبتکردن از بچههایی که یا ما را برای رقمزدن زندگی جدیدشان تنها گذاشته بودند یا این روزها در نزدیکیمان زندگی میکردند، اما از دردهایشان درد میکشیدیم. تا نیمه پارک با هم قدم زدیم. ما پنج نفری که روزهای جوانیمان را در یک مدرسه با هم گذرانده بودیم و بعد از کلاسهای درس، در دفتر مربیان کنار هم نشسته بودیم، حالا از درددلکردن زیر درختان بلند پارک آرام میگرفتیم. از آن روزها، 40سال گذشته بود و بعد از مدتها دوری، در سالهای بازنشستگی دوباره کنار هم جمع شده بودیم.
وارد جاده سلامت که شدیم، گلایههایمان از زندگی، جایشان را به قدمهای تندتری دادند که مجالی برای حرفزدن برایمان باقی نمیگذاشتند. با پاهای خستهای که مدتها در آپارتمانهای کوچکمان حبسشان کرده بودیم، به سختی اما نسبت به چند دقیقه قبل، تندتر راه میرفتیم. قدمزدن بدون گپ و گفتمان چندان طول نکشید.
با نفسهای به شماره درآمده، زیر سایه درخت نشستیم، موسیقی دلنشین سالهای جوانیمان را پخش کردیم و در میانه نفسنفسزدنهایمان از خودمان گفتیم. از روزهای خوب گذشته، خاطرات دلنشینی که حتی بعد از چهل سال مثل لحظه رخدادنشان در ذهنمان زنده بودند. نفهمیدیم که چقدر زمان گذشته، آرام گرفته بودیم، احیای خوشحالی چهل سال گذشته، ذهنمان را از همه گلایههایی که با خود آورده بودیم پاک کرد. وقتی پاهای خستهمان را از پاک بیرون میبردیم، دیگر به بچههایی که بارشان را از خانهمان برده بودند یا دلشستگیهایشان را به خانهمان برگردانده بودند، فکر نمیکردیم.