پدرها خستهاند، خستگیشان را یواشکی قایم کردهاند توی کتهای مرتبشان. مادرها نگرانند. نگرانیشان را پیچیدهاند توی دستهایشان و مدام آنها را فشار میدهند. جلسه اولیا و مربیان دارد خوب پیش میرود. صندلیها پُر شدهاند. پدر و مادرها میانسال و سرحال به نظر میرسند. مدیر مدرسه که شروع میکند، انگار تلویزیون را روشن کرده باشی، با ادبیات مجریهای تلویزیون حرف میزند. قوانین را یکی یکی تذکر میدهد، در جملههای تکراری و ریتم یکنواخت. مادر کناردستی حوصلهاش تمام شده، بیآنکه مخاطب داشته باشد زیر لب میگوید: «خدا به داد بچههامون برسه حتما صبحها سر صف، کلشون رو میخوره.» مادرها از لباس بچهها گله دارند که چرا تمام نخی نیست. مدیر میگوید: «پسرهایتان از درودیوار میرن بالا، لباس نخی یک روز هم توی تنشان سالم نمیماند.»
نوبت به آقای مشاور رسیده، آقای مشاور میانسال است و کت آبی ملیحی پوشیده و پُرشور حرف میزند. وسط حرفها و نصیحتهایش به التماسکردن هم میرسد به آنجا که: «تو رو خدا اینقدر به بچهها سخت نگیرید. گیرم که شما فشار آوردید و اینها رفتند رشته دلخواه توی دانشگاه خوب. اما مطمئن باشید، نمیتوانند خوب زندگی کنند. بگذارید در رشته دلخواهشان تحصیل کنند. اینقدر دکتر نسازید و مهندس مهندس نکنید. به خدا بیشتر فارغالتحصیلها بیکارند. اینقدر کتابهای کمکآموزشی نریزید رو سر این پسرهای بیچاره. بذارید نوجوانی کنند. بذارید نفس بکشند.» بعد آقای مشاور پوشهای را باز میکند و نامه پسرهای چهارده، پانزده ساله را رو میکند. مشاور از بچهها خواسته که با پدر و مادرهایشان توی چند جمله حرف بزنند. مشاور هی سر تکان میدهد و میخواند: «تو رو خدا به مامانم بگویید بذاره با پلیاستیشن فور بیشتر بازی کنم.» «بهشون بگید دست از سرم بردارن، نمیخوام برم کلاس زبان.» «باباجونم تو رو خدا شب اینقدر دیر نیا»... دلخوری پسرهای نوجوان تمامی ندارد در نامهها. انگار کسی مدام توی دنیایشان دست برده. جلسه، تمام میشود. آقای مدیر همین طور که والدین سالن را ترک میکنند، چند بار تکرار میکند که کتابهای کمکآموزشی موجود است اگر خواستید تهیه کنید.
مادر پشت سری همچنان با خودش حرف میزند: «قسم حضرت عباستون رو باور کنیم یا دم خروسرو آقای مدیر!...»