کمتر از یک ماه است که به تهران آمده. همین امسال دانشگاه قبول شده و برای همین، تمام کار و علاقهاش را در مشهد گذاشته و راهی این شهر شده. اما فقط برای تحصیل به تهران نیامده، آمده که بتواند چراغ راه دانشآموزان و دانشجویانی باشد که میخواهند کسبوکار خودشان را داشته باشند، میخواهند کار کنند و نمیدانند از کجا و چگونه. خودش میگوید که هیچ در بند نام کاری که میخواهد بکند نیست، استوری استارتآپ یا هر چیز دیگر، بلکه خودِ کار برایش مهم است، اینکه به هر شکل که بشود میخواهد پلّهای شود برای عبور آنها.
امیر خلیلیان، دانشآموز بوده، تا همین سال گذشته. اما همیشه در فکر و خیال راهاندازی کسبوکاری برای خودش بوده تا بتواند آیندهاش را خودش رقم بزند. او اعتقادی به گذراندن حتمی مدارج تحصیلی برای رسیدن به کار و آینده شغلی ندارد و از آنچه سیستم آموزشی در ایران فراروی نوجوانان و جوانانی مثل او گذاشته ناامید است؛ اینکه باید سخت درس بخوانی تا از ماراتُن کنکور بگذری و دانشگاه خوبی قبول بشوی، غافل از آنکه بعد از فارغالتحصیلی در بند بیکاری گرفتار میشوی. این اما چیزی است که او فکر میکند و به همین خاطر برای اینکه فرصتها را از دست نداده باشد خودش دست به کار شده. امیر رویاهایش را به آینده نسپرده و دستدردست روزهای نوجوانیاش آینده را میخواهد پیدا کند. او صاحب یک سامانه به نام «رُز پست» است؛ سامانهای که کارش ارسال کالاست. امیر در این سامانه با شرکتهای بزرگ قرارداد دارد. این سامانه خدمات درونشهری ارسال کالاها را با ماشین، موتورسیکلت یا وانت انجام میدهد که همه بستگی به مقدار سفارش و زمان ارسال کالا دارد. آن طور که امیر میگوید در زمینه خدمات برونشهری اما «رُز پست» یک سامانهه ارسال هوایی است و یکی از سریعترینهای ارسال کالا در ایران! امیر خلیلیان میگوید: «هزینههای این سامانه نسبت به رقبا، بسیار پایینتر است و به جرئت میتوانم بگویم تا جایی که بتوانیم به فکر مشتریها هستیم تا با هزینه کمتر و رضایت بیشتر در کمترین زمان ممکن کالاهایشان ارسال شود.»
مسیری که امیر پیمود
او خیلی جوان است، اما نشان داده برای اینکه بتواند ایدههای کسبوکارش را عملیاتی کند منتظر فردا نمانده و خودش آستینهایش را بالا زده. برای 14نفر اشتغال مستقیم ایجاد کرده و برای 54 نفر کارآفرینی غیرمستقیم داشته. امیر نوجوانیاش را سپری میکند و جوانی را پیش رو دارد، با این حال توانسته با کوشش بیوقفه و گذر از فعل «نمیشود» و «نمیتوان» محدوده سنیاش را کنار بزند و پایش را آنور «میشود»ها و «میتوان»ها بگذارد. او برای اعتماد جنگیده، برای اینکه بتواند خودش را در دل کار جا بدهد، برای اینکه به او اعتماد کنند و کارشان را به او بسپارند. همه چیز را از خودش شروع کرده؛ ایدهاش را بالا و پایین کرده و آزموده. امیر بارها و بارها با مشقّت بستهها را از اقوام و دیگر همشهریانش در مشهد جمع میکرده و به فرودگاه میرسانده تا ببیند آیا اصلا این ایده و کار خدمات ارسال کالا، شدنی هست یا باید راه دیگری پیدا کند. خودش از این واقعیت میگوید که کسی به یک نوجوان هجده ساله اعتماد نمیکند و او حقیقت را با گذر از سنش در قالب باور به کاری که قصد انجامش را داشت نمایان کرده: «جالب است به یک آدم هجده ساله فقط این دید وجود دارد که باید برود دبیرستان و فقط درس بخواند، اما من همه اینها را پشت سر گذاشتم. ساعتها میرفتم فرودگاه و تحقیق میکردم؛ از هشت شب تا شش صبح یا صبح تا شب. لیستی تهیه کرده بودم که در آن جنسیت و خصوصیات پاسخدهندهها و تعدادشان مشخص بود. از آنها پرسوجو میکردم، اینکه اگر کسی بیاید پیش آنها و بخواهد کالایی را برایشان تا مقصد ببرد قبول میکنند یا نه. این تحقیق برای آزمودن دوباره یک تجربه بود که مبتنی بر آن، ایده خدمات ارسال کالا را برای راهاندازی یک کسبوکار بررسی میکردم. نتیجه اما این شد که باید با شرکتهای هواپیمایی رایزنی کنم و از طریق آنها خدمات ارسال کالا را انجام بدهم.»
بیرون از دایره عافیت
امیر برای آزمایش و عملیاتیکردن ایده کسبوکارش سرمایهای نداشته. او از پول رفتوآمد به مدرسه و آنچه میتوانسته بهعنوان یک دانشآموز خرج کند چه برای خوراکش یا تفریحاتش یا خرید بستههای اینترنتی، همه و همه را برای کاری که فکر میکرده میتواند راه بیندازد کنار میگذاشته. بستهها را از هر طریقی که میشد جمع میکرد و خودش با مترو به فرودگاه میرساند تا بستهها را برای ارسال بسپارد؛ هیچ هزینهای اما نمیگرفت، اینها همه برای این بود که ببیند این ایده، جواب میدهد یا نه، اما او از ساعتهای درس و مدرسهاش میگذشت با اینکه دانشآموز ممتازی بود: «خیلی زمان سختی بود، چون میدیدم دوستانی که با من تا پارسال دقیقاً در یک سطح بودند و یک نمره داشتیم همه به همان منوال ادامه میدهند و نمرههای خوبی میگیرند و من آنقدر هدف و تمرکزم را روی این کار گذاشته بودم که دیگر وقتی برایم نمیماند. کلا درس را رها کرده بودم و مدرسه کمتر میتوانستم بروم.»
امیر از این میگوید که هیچ سرمایهای نداشته و هرچه بوده همان بوده که یک دانشآموز میتوانست داشته باشد: «اول کار، خودم تنها بودم و هیچ سرمایهای نداشتم. نه سرمایهای و نه سفارشی که ارسال کنم. هرچه پول داشتم را میگذاشتم برای این کار، مدرسه نمیرفتم که پول رفتوآمد نداشته باشم. غذا نمیخوردم، اینترنت نمیخریدم، هرچه دستم میآمد از هر کدام از ارسالها، برای ارسالهای بعدی خرج میکردم. آنقدر دویدم و گشتم و کار کردم و از خودم مایه گذاشتم تا به این حدی رسیدم که الان با تعداد زیادی از شرکتها قرارداد دارم و میتوانم سفارشها را ارسال کنم.»
امیر، از آن سوی رسیدن
او ایدهاش را در شتابدهنده «ساینس تِک پلاس» پرورانده؛ جایی که امیر خودش را مدیون منتورهایش میداند: «زمانی که این کار را شروع کردم با ساینس تک پلاس آشنا شدم؛ یک شتابدهنده که خیلی در مسیر موفقیّت من تاثیرگذار بود و کمک زیادی کرد تا راهم را ادامه بدهم. با اینکه دنبال سرمایهگذار بودم و توانسته بودم نظر سرمایهگذار را هم جلب کنم، اما با راهنمایی یکی از منتورهای این شتابدهنده که میگفت «اول بفروش بعد بساز» از همان سرمایهای که از کار در میآمد برای پروژهها، سفارشها و ارسالهای بعدی مایه میگذاشتم و از کسی سرمایه جذب نکردم.» دفتری که او یک روز در «ساینس تک پلاس» با دیگر استارتآپها شریک بود تا ایدهاش عملیاتی شود حالا به دو شعبه در مشهد رسیده و قرار است امیر دفتری را هم در تهران راهاندازی کند.
امیر خلیلیان، نوجوان برتر کارآفرین در شهر مشهد شده و حالا باید دید او با پا گذاشتن در عرصه جوانی و سختیهای پیش رویش تا چه اندازه سوق و صیقل داده میشود و رشد میکند. امیر از همان زمان که فکر میکرده باید خودش به استقبال فرداهایش برود و آیندهاش را در گرو امروز نگذارد، دفتر یادداشتی داشته که همیشه ایدههایش را برای کسبوکار در آن مینوشته و بال و پر میداده. از ایدهپردازی برای هتلها و رستوران گرفته تا ایدههایی برای کسبوکارهای نو. او دفترش را هم که حالا دانشگاه، علوم رایانهای قبول شده و کسبوکار خودش را دارد با خودش به تهران آورده. برای او، ایدهپردازی جالب است و همیشه با اینکه سن و سال زیادی نداشته برای کسبوکاری که میخواسته در آینده راه بیندازد ایدهپردازی میکرده. امیر راه پرفرازونشیبی در پیش دارد، اما کوشش و قوّه ارادهاش که او را از دایره سن و سالش بالا آورده، باز او را از پیچوخم آنها عبور داده و نمیگذارد چشمانتظار فرداهایی بماند که یک روزی شاید بیایند و شاید هم نیایند.