صبح زود ماشین رنگورو رفتهام را روشن کردم تا به ساختمان محل کارم بروم. صداهای عجیبی که از آن بلند میشد نشان از آن داشت که امروز رفیق نیمهراه است. حدسم درست از آب درآمد. وسط راه، خراب شد و از حرکت ایستاد. بماند که چگونه و با چه سختی به تعمیرگاه رساندمش. تعمیرکار که تازه مغازهاش را باز کرده بود، با زمین و زمان دعوا داشت. شاگردانش دیر کرده و هنوز سرکار نیامده بودند. میگفت اگر بیایند میدانم چطور با آنها برخورد کنم تا آدم شوند. امیدوارم منظورش برخورد فیزیکی نباشد. مجبور شدم ادامه راه را با تاکسی طی کنم. راننده تاکسی و مسافران همه در لاک خودشان رفته بودند. راننده انگار از دنده چپ بلند شده بود. با همه دعوا داشت. با ماشینهای کناری، پلیس. حتی بر سر بستن در ماشین با تکتک مسافران جروبحث کرد. مقداری از راه را پیاده رفتم تا به ساختمان محل کار رسیدم. در ساختمان و حین انجام هم کمتر خنده و شادی از دوستان دیدم. بهجز حسن که همیشه خندهای بر لب دارد و گهگاهی بچههای ساختمان را میخنداند، خنده شادمانهای از هیچکدام از بچهها ندیدم. سر بساط صبحانه کارگری به حرفهای بچهها که دقت میکردم اکثر دوستان مشکلاتشان را میخواستند با خشونت و زوربازو حل کنند. محمد که پولی از صاحبکار قبلیاش طلب دارد، میگفت، 10بار به سراغش رفته و همیشه وعده دروغ شنیده. این بار تصمیم داشت اگر پولش را ندهد با او درگیر شود. محسن هم از جروبحث با آهنفروش گفت. اینکه چیزی نمانده بود با یکدیگر درگیر شوند. خلاصه هرکدام از دوستان با اعمال خشونت و برخوردهای تند، میخواستند کارهایشان را پیش ببرند. تا به حال به این صورت به مراودهها و برخوردهای هر روزهمان توجه نکرده بودم. البته نگاهکردن به این موضوع از این زاویه، مطلبی بود که در یکی از سایتهای خبری خوانده بودم. خبر این بود که مردم کشور ما، در زمره عصبیترین مردم جهان قرار دارند. درصد عصبانیت در جامعه ما بالاست که این کنش و واکنشها منجر به خشونت و ایجاد درگیری در جامعه میشود. شرایط زیادی دستبهدست هم دادهاند تا ما به این رتبه ناراحتکننده برسیم، و یاد هم نگرفتهایم خوشبین و خوددار باشیم و بهجای مقایسه با دیگران، به پیشرفتهای خودمان افتخار کنیم. شاید کمتر کسی از ما به اعجاز خنده معتقد باشد. ما در تقدیم آن به همدیگر خست به خرج میدهیم. همه با هم بخندیم و شاد باشیم.