صفاخانم رب گوجهفرنگی درست میکرد. چه رب گوجهفرنگی، چه طعمی، چه بویی؛ رنگ قرمز شفاف و روشنش توی غذا معجزه میکرد. شهریور، ماه گوجهفرنگیهای رسیده بود. صفاخانم، ملحفه پهن میکرد توی بالکن آفتابگیرش و گوجهها را میریخت روی ملحفه، تا آفتاب بخورند و مزه ترششان در بیاید. مدام گنجشکها را میپایید تا به گوجهفرنگیها نوک نزنند. چند روز بعد، همسایهها را صدا میکرد. همسایههای مهربان میآمدند کمک پیرزن که زانودرد امانش را بریده بود. گوجهفرنگیها را توی لگنهای بزرگ میشستند، خُرد میکردند و آب میگرفتند و میجوشاندند. شهریور که میشد بوی گوجه پخته، مزه دلپذیری به حالوهوای ساختمان میداد. از توی حیاط هم میشد همهمه زنها را شنید که تند و جَلد میآمدند و میرفتند و به مراسم رب گرفتن رونق میدادند. ساختمان ناگهان قشنگ میشد. صفاخانم دستش به رب درست کنی میآمد. فوت و لمش را بلد بود. رب گوجهفرنگیش خوشرنگ و خوشطعم میشد. ربها را با کمک زنهای همسایه میکرد توی دبههای پنج کیلویی و تا همین یکی، دو ماه پیش میفروخت سیوپنج هزار تومان. مشتری ربها همین زنها بودند؛ چند تا چند تا میخریدند و گاهی سوغاتی میبردند و اینجوری بود که صفاخانم روزگارش میگذشت و نان میآمد سر سفرهاش. امسال اما شهریور آمد و بوی رب نیامد. زنها هرچه منتظر شدند صفاخانم صدایشان نکرد. شهریور، تمام شد و گوجه گران و رب گرانتر. گرانی که سر بر کرد، همه میدانستند که امسال خبری از رب گوجههای خوشمزه هم نیست. همان دبههای پنج کیلویی الان شده بود صدهزارتومان. همسایهها کم کم داشتند راضی میشدند بعد از سالها بروند و از مغازهها رب گوجه بخرند. همسایهها مزه رب گوجهفرنگی مغازه را دوست نداشتند، راضی نبودند بخرند. به هم که میرسیدند از ربهای پنج کیلویی صفاخانم یاد میکردند و آه از نهادشان بلند میشد. اما روزگار گرانی بود و ناچاری.
دیروز جمعه بود. ساعت 10 صبح، ورقهای با دستخط کهنه زنی پیر توی آسانسور چسبانده شده بود: «با توجه به گرانشدن رب گوجهفرنگی، تعدادی دبه پنج کیلویی رب گوجه با همان قیمت قبل فروخته میشود. اولویت با خانمهایی است که توانایی خرید رب گرانشده از بازار را ندارند .»
صفاخانم
دیروز جمعه بود و بوی مهربانی صفاخانم و طعم ربش هوا را خوشمزه کرده بود.