یک هفته است نشستم و دارم با خودم فکر میکنم که آدمیزاد چطور قَدر چیزهایی که دارد را نمیداند؟ یکی از آن آدمها، خود منم. یک عمر است فقط نشستهام و مدام از نداشتههایم گفتهام. اما حالا که فکرش را میکنم میبینم کلی نعمت داشتهام که اصلا به آنها توجه نکردهام. یکی از آنها همین مستجابالدعوه بودن! یعنی جوهر نوشته من در مورد بستههای حمایتی دولتی خشک نشده بود که معلوم نیست چطور خبرش به گوش یک مقام محترم دولتی رسید. تازه این که چیزی نیست، همان آقای مسئول، نه تنها سخن ما را شنید، جوابمان را هم داد و گفت: «ای به چشم! بسته حمایتی هم بهتان میدهیم!»
سخنگو! سخنهای تو چون دواست
چنان آب بر آتش بینواست
تو گفتی: «شما را حمایت کنیم»
بر این مژده گر جان فشانم رواست!
یعنی سیمرغ به این سرعت خودش را بالای سر زالِ زر نرسانده بود که جناب مسئول محترم، خود را سر حرف ما رساند. شاید باورتان نشود، اما من خودم دیدم که ایشان از تلویزیون به بنده زل زد و گفت: «مقدمی جان! فقط به خاطر تو (البته اینجایش را توی دلش گفت) پنج بسته و دوازده برنامه حمایتی به ارزش هفتهزاروپانصد میلیارد تومان برای پنج دهک پایین را بهزودی میرسانیم.» خبر را که شنیدم، اشک توی چشمم حلقه زد. اما از آنجا که حساب حساب است و کاکا برادر، همانطور که سرم را انداخته بودم پایین بلکه با این مسئول دستودلباز چشم تو چشم نشوم، گفتم: «ببخشید! هفتهزاروپانصد میلیارد تومان جدید یا قدیم؟ چون راستش را بخواهید ما دهک پایینیها یک کم عیالواریم. اگر هم میبینید که توی پنجتا دهک جا شدیم، برای این بوده که دهکهای بالا راهمان ندادند.
خلاصه که مثل مترو توی هم چپانده شدهایم. اگر با هفتهزاروپانصد میلیارد تومان جدید حساب کردهاید، به عبارتی میشود نفری یک قوطی رب (اگر پیدا شود) و نصف بسته پوشک (اگر تا آن موقع گرانتر نشود) خلاص!
خلاصه، ما که نمیخوریم ولی برای هر کسی کشیدهاید کم است!