printlogo


بهبود
یک تجربه: ترس از جا ماندن و از دست رفتن خوشحالی
آسا ابراهیمی

سال‌ها گذشت این واقعیت را بپذیرم که قرار نیست انجام وظایف روزانه‌ام مایه نگرانی، سرخوردگی و غم‌زدگی من باشد.
در تمام سال‌هایی که «کارمند خوب بودن» و نه «ترکیب‌کردن شادمانی و کار» اولویت من بود، انجام وظایف شغلی، برایم با هراس و گاه خشم همراه بود. ترس از کنار گذاشته‌شدن، جا ماندن یا مورد خیانت قرارگرفتن در محل کار، همیشه با من بود. منِ جاه‌طلبی که می‌خواستم همیشه برترین باشم، باید با وسواس و دقت همه چیز را زیر نظر می‌گرفتم. باید شش‌دانگ حواسم را جمع می‌کردم تا مبادا کسی از من جلو بزند.
سال‌ها گذشت تا توانستم مرز باریک میان رشد و جاه‌طلبی را ببینم. نیمی از عمر کاری من طی شد تا بفهمم که بشر، سال‌های سال از کارکردن، به‌عنوان راهی برای نجات پیداکردن از گرسنگی بهره می‌گرفته، نه چیز دیگری.
نگاه من به انجام وظایف شغلی، با دیدن نامه قطع همکاری‌ام روشن شد. منی که همه چیز را وقف انجام وظایف روزانه در محل کار کرده بودم و حتی روزهای آخر هفته‌ام، بدون لیست‌کردن کارهای هفته پیش‌رو معنا پیدا نمی‌کرد، به شکل دردناکی نگاهم را به موضوع «کار» تغییر دادم.روزهای ابتدایی بعد از تعدیل‌شدن، با خشم، غم و اضطراب گذشت. منی که سال‌ها تمام زندگی‌ام را وقف گرداندن چرخ‌های شغلم کرده بودم، نمی‌توانستم کنار گذاشته‌شدن را، حتی به بهانه مشکلات مالی سازمان بپذیرم. نمی‌توانستم قبول کنم که من، شایسته‌ بودن در جمع چند عضو باقی‌مانده این سازمان ورشکسته نیستم. منی که حتی حاضر بودم با پرداخت‌های نامنظم حقوق و مشکلات مالی شرکت کنار بیایم.
چند ماه گذشت تا به یک مجموعه دیگر پیوستم. در هفته‌‎های ابتدایی، با بی‌تفاوتی، تنها به تمام‌شدن ساعات کار فکر می‌کردم. اما این شیوه زندگی‌کردن من در 8 ساعت از روز، چیزی نبود که آرامم کند. نمی‌توانستم بپذیرم که این فقط کار است؛ فقط یک مایه درآمد است. دوره و زمانه تغییر کرده بود و برخلاف انسان‌های اولیه، فعالیت‌کردن برای ما، دیگر تنها راهی برای نجات از گرسنگی نبود.
باید هدفی را دنبال می‌کردم. تنها چیزی که مرا نجات می‌داد، جنگیدن برای رسیدن به یک هدف بود. خوشحالی، قرار نبود به شکلی جادویی سراغم بیاید، باید آن را پیدا می‌کردم، می‌ساختم. واقعیت این بود که همه ما، به دنبال یافتن معنایی برای زندگی‌مان هستیم، معنایی که مایه آرامش و خوشحالی ما می‌شود و معنای زندگی من، پیش رفتن در فضای شغلی‌ام بود.
به خودم هشدار دادم. باید احساسات منفی را کنار می‌گذاشتم و از تجربه تلخ چند ماه قبل عبور می‌کردم. من برای پیداکردن خوشحالی، به حلقه‌ای از حامیان شاد نیاز داشتم، همکارانی که می‌توانستند روز من را بسازند و برای پیش‌بردن اهداف سازمان همراهم باشند. باید با ترس از جا ماندن مقابله می‌کردم و هدفم را از «پیش رفتن» به «پیش بردن» هدف‌های سازمان تغییر می‌دادم. تنها این تغییر بود که می‌توانست هراس هر روزه مورد خیانت قرارگرفتن را از من بگیرد و به حلقه آدم‌های خوشحال اطرافم، پیوند بزند.
کار آسانی نبود. من در تمام این سال‌ها، تک‌روی را انتخاب کرده بودم، اما حالا باید یک تیم را می‌ساختم. از خودم شروع کردم؛ از به رسمیت شناختن همه جنبه‌های خوشحال‌کننده زندگی‌ام. از جدی‌گرفتن صبحانه روز تعطیل با خانواده و سفر‌های یک‌روزه ماهیانه. از شرکت در دوره‌های مکملی که دانش و اعتمادبه‌نفسم را برای ادامه کارها بیشتر می‌کرد یا گذراندن ساعات بعد از کار با دوستان و همکارانی که می‌توانستند مایه خوشحالی‌ام شوند.
خیلی چیزها تغییر کرد، اما تنها کسی که این تغییرات را ایجاد کرد من نبودم. موج حمایتی که بعد از سال‌ها تنهایی، در اطراف خود ساختم، آغاز روند «خوشحال»تر شدن من بود. موجی از دوستانی که به بهانه کار، از آن‌ها دور نمی‌ماندم، خانواده‌ای که خوشحالی‌شان قربانی کار من نمی‌شد و همکارانی که هراس من از پیش‌تر رفتن‌شان، آن‌ها را از من نمی‌راند.