به روزهای اول مهر و بازگشایی مدارس نزدیک میشویم و کارهای ما صدچندان میشود. در طول سال دوبار کارهای ما فوقالعاده زیاد و سخت میشود؛ روزهای قبل از عید و اواخر شهریورماه قبل از بازگشایی مدارس. مهرماه همه شتاب دارند خانههایشان را نونوار کنند یا به خانههای جدید نقلمکان کنند تا بچههایشان سال تحصیلی را بدون دغدغه شروع کنند و به همین خاطر همه کارها روی هم میریزد و ما مجبوریم روزهای تعطیل، حتی عید قربان، در ساختمان مشغول کار باشیم.
امسال هم مثل سال قبل که برای تعمیر مدرسهای رفتم دوباره فرصتی دست داد تا برای مرمت و تعمیر مدرسه دیگری بروم که صاحب آن از دوستان حاجعلی بود. مدرسه محل کارم شباهت چندانی به مدرسههایی که در آن درس میخواندیم نداشت. دیگر خبری از حیاط بزرگ و زمینهای بازی مختلف نبود. خبری از کلاسهای ردیفشده و دالان طولانی نبود که وقت خروج از کلاس هنگام تعطیلی مدرسه در آن هیاهو میکردیم. خانهای کلنگی بود با حیاطی نسبتا کوچک و کلاسهایی که هیچ شباهتی به کلاس نداشت. کار تعمیرات آن زیاد طول نکشید. دو روز بیشتر در آن مدرسه نبودم و دوباره به ساختمان خودمان برگشتم. قرار است چند واحد دیگر از واحدهای مسکونی ساختمان را تا چند روز دیگر به اتمام برسانیم و به صاحبانش واگذاریم. لحظاتی که همیشه با دیدن خوشحالی صاحبان آن از خانهدار شدنشان به وجد میآیم و به اندازه آنها شاد میشوم. حاجعلی، کارفرمای عزیزمان، کماکان اوضاع پایش خوب نیست و گاهی به قول خودش دلش طاقت نمیآورد و با عصا به ساختمان میآید و به کار بچهها سرکشی میکند و بعد از دادن تذکرات لازم به خانه میرود. البته بچهها هم در نبود حاجعلی نمیگذارند کارها روی زمین بماند و همه دستورات حاجعلی را موبهمو اجرا میکنند.
دیروز در ساختمان بازرسی داشتیم. بازرس که نه، ناظر ساختمان مهمان ما بود. عبدالرضا که مهندسی جوان اما باسابقه در صنعت ساختمان است ناظر فنی ساختمان ماست و طبق وظیفهای که دارد هرازگاهی باید به ساختمان ما بیاید و به همه طبقات سرکشی کند تا از درست و اصولی ساخته شدن همه قسمتهای ساختمان مطمئن شود و به مافوق خودش گزارش کند. عبدالرضا در کارش با کسی رودربایستی ندارد، حتی با من که در این چند ماه با او رفیق شدهام. به قسمتی از کار من هم ایراد گرفت و قرار شد آنجا را خراب و اصلاح کنم. بااینکه کارم سخت و دوچندان شد از عبدالرضا دلگیر نشدم و به او حق دادم. در این چند ماه که عبدالرضا برای نظارت به اینجا میآید با او حسابی رفیق شدهام و هروقت به ما سر میزند ساعتی کنار من میماند و با هم درد دل میکنیم. دیروز خبر مسرتبخشی داد و گفت میخواهد ازدواج کند. از شنیدن خبر ازدواجش بسیار خوشحال شدم و قول یک شیرینی حسابی را از او گرفتم.