هنوز شماره گذشته مجله را درست و حسابی در دست نگرفته بودم که تیتری توجهم را به خود جلب کرد: «تعلق رفاه»! یکدفعه دست و پایم را گم کردم. نفسم به شماره افتاد و با هیجان خاصی صفحه مربوط به تیتر را پیدا کردم. در همان چند ثانیهای که صفحه مربوطه را پیدا میکردم در ذهنم حساب کردم که یحتمل از این به بعد نانم در روغن است یا قرار است به بیمهشدگان تامیناجتماعی سهمیه رفاهی تعلق بگیرد یا حتی احتمال دارد بانک رفاه کارگران، بالاخره اسم خودش را جدی گرفته باشد و یک چیزی از خودش را به ما تعلق بدهد.
همه آرزویم این است که «بیا بگیر!» گویی
تو از این شکسته یکبار «برو و بده!» نجویی
تو که صدهزار دفعه به «بدو بده!» رسیدی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟
اما از آنجا که به قول شاعر «قصر امل سخت سست بنیاد است» وقتی دوباره به صفحه اول نگاهی انداختم، متوجه شدم که متن را اشتباه خواندم و تیتر درست «تعلیق رفاه» بود، نه تعلّق رفاه. خب راستش، کمی که فکر کردم دیدم کوفتشدن آن همه ذوق و خوشحالی حقم است. آخر شما بگویید کسی که بدون هیچ دلیل و مدرک منطقی، فقط با خواندن یک تیتر، آن هم اشتباه، از مسئولان مملکت توقع رفاه داشته باشد، بدتر از این حقش نیست؟ آدمی که اضافه «رفاه» را روی اسم وزارت کار جدی بگیرد، حقش نیست دستش بیندازند و جدیاش نگیرند؟ الغرض با خواندن متنها دیدم این تیتر نه تنها داغ نیست که اتفاقا خیلی هم تکراری و سرد و خنک است.
به من گفتی که «مسئول رفاهی»
مزاحی کردی و جدی گرفتم!
خلاصه که در این وضعیت گل و بلبل، که قیمتها در حد نوک برج میلاد و حقوقها در حد زیرزمین بحرالمیت است، تیترها هم دارند سربهسرم میگذارند. امروز «تعلیق» را «تعلق» میخوانم، لابد فردا هم تیتر «کاهشِ قدرت خرید» را میخوانم: «زایش قدرت خرید». بعد هم فکر میکنم اینکه هر بار هنگام نشان دادن قدرت خریدم، زیر بار گرانی زاییدهام را روزنامهها جدی گرفتهاند.