printlogo


زیر پوست شهر-61
فرار گردوها
نسرین ظهیری

مرد گاری را هل می‌دهد جلو. آهسته و بی‌عجله. توی پیاده‌رو، سنگفرش خیابان ولی‌عصر، نرسیده به جمهوری. گردوهایش رسیده‌اند. چندتایش را پوست ‌کنده گذاشته روی گردوها. مشت نمونه خروار! کیلویی 12 هزار تومان. مشتری‌ها بیشتر زنان پا به سن گذاشته‌اند. مغز سفید و چرب گردوهای تویسرکانی ذهن مردد آن‌ها را قانع می‌کند و وادار به خرید. گردوفروش از بارش تعریف می‌کند. از اینکه دارد نصف قیمت بازار می‌فروشد. پیاده‌رو شلوغی آخر شهریور را دارد. بچه‌ها و مادران در حال خرید دفتر و خودکارند. عجله، بحث و یکی‌بدو. خورشید کم‌رنگ. هوای آرام و یکنواخت. موتوری‌هایی که پیاده‌رو را با خیابان اشتباه گرفته‌اند. رفت‌وآمدهای درهم و نوبتی. مرد گردوفروش گاری را کنارتر می‌کشاند، اما موتوری که دارد می‌آید بی‌هوا می‌خورد به گاری. گردوها سرریز پیاده‌رو می‌شوند. صدای قل خوردنشان عابران را از توی خودشان درمی‌آورد. گردوها از پیاده‌رو شیب‌دار سرازیر شده‌اند سمت باغچه‌ها توی جوی آب. گردوفروش گاری را رها می‌کند، پته پیراهنش را می‌کشد جلو و شروع می‌کند گردوها را جمع کردن. داروندارش را. تنها مال و اموالش را. سرمایه کار و بارش را. آن‌ها که می‌آیند و آن‌ها که می‌روند هم پته پیراهنشان را جلو می‌کشند. خانم‌ها از شال‌هایشان کمک می‌گیرند و شروع می‌کنند گردوهای فراری را گرفتن. یک محله قدیمی. یک پیاده‌رو و آدم‌هایی که به ساعت‌ها و کارهایشان فرمان ایست داده‌اند و خم شده‌اند و گردو جمع می‌کنند. از بالا از پایین از جوی و از باغچه‌ها. دانه‌دانه. یکی‌یکی. گردوها جمع می‌شود از زیر چنارهای تنومند و توت‌های رنگ زرد کرده. کار تمام است و گردوفروش راضی. یک دانه گردو به هر نفر بابت تشکر. گردوفروش راست می‌گفت، بارش حرف ندارد.